「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 121
✦.................................
نیکی از رویِ غافلگیری و دردِ خفیفی که پیچید، یک «آخ»ِ کوتاه و کشیده گفت و دهانش را باز کرد.
جونگکوک که منتظرِ همین ثانیه بود، از فرصت استفاده کرد؛ زبانش را با شدت وارد دهان نیکی کرد و با ولع شروع کرد به چرخیدن در فضایِ دهانش... صدای نفس هایِ تند و بریدهبریدهشان در فضایِ آرامِ ساحل میپیچید.
جونگکوک با مکهای عمیق و خیس، ل៸ب های نیکی را بین ل៸بهای خودش میکشید و با زبانش، تمام طعم دهان او را میچشید.
بو៸سه شان وحشیانه بود؛ انگار داشتند مدت ها انکار کردن را با این بو៸سه تلافی میکردند.
نیکی سرش را کمی عقب برد تا نفسی تازه کند، اما جونگکوک بلافاصله دوباره ل៸ب هایش را شکار کرد و او را محکمتر به
خودش فشرد، جوری که نیکی حس کرد بینِ بازوهایِ قدرتمندِ او در حال ذوب شدن است.
جونگکوک در میانِ آن بو៸سهی سنگین و دا៸غ، سرش را کمی کج کرد تا دسترسی اش بیشتر شود و دوباره با شدتی بیشتر ل៸بهای نیکی را به بازی گرفت؛ بو៸سهای خیس، عمیق و پر از تملک که در آن، هر دو نفر تمامِ سدهایِ بینشان را با هر نفس، بیشتر فرو میریختند.
جونگکوک کمی از ل៸بهای نیکی فاصله گرفت؛ نفسهای هر دویشان به شماره افتاده بود و هوای سردِ کنار دریا، با حرارتِ بد៸نهایشان تضاد عجیبی داشت.
جونگکوک، با چشمهایی که از شدتِ هیجان تیره و خمار شده بود، نگاهش را روی صورتِ برافروختهی نیکی چرخاند، با شستش ردی از بزاقِ روی ل៸بِ پایینِ نیکی را پاک کرد و با صدایِ خشدار و بمِ خاصِ خودش، نزدیکِ گوشش زمزمه کرد:
_ داری دیوونهام میکنی لعنتی.
نیکی که هنوز از شدتِ بو៸سه گیج بود و نفسنفس میزد، فقط توانست نگاهش کند.
جونگکوک دوباره با ملایمت و تملک، دستش را دورِ کمرِ نیکی سفتتر کرد و او را کاملاً به بد៸نِ عضلانیاش چسباند، طوری که نیکی ضربانِ تندِ قلبِ او را پشتِ قفسهی سینهاش حس میکرد.
جونگکوک دستِ آزادش را با حرکتی ناگهانی و قاطع به پایین لغزاند، از رویِ پیراهنِ تنگ و چسبیدهای که تنِ نیکی بود با៸سنِ بر៸جستهاش را میانِ مشتِ بزرگ و قدرتمندش گرفت و با فشاری که نشان از عطشِ خالص بود، شروع به ما៸لیدن کرد.
نیکی با احساسِ آن لمسِ ناگهانی و محکم، لرزشی در ستون فقراتش حس کرد و بیاختیار نا៸لهی کوتاهی از گلویش بیرون پرید.
جونگکوک صورتش را به گوشِ نیکی نزدیک کرد، گرمایِ نفسهایش را روی پوستش ریخت و با صدایی بم و دورگه زمزمه کرد:
_ انقدر شیرین و خواستنی میبو៸سی که آدم نمیدونه باید باهات مهربون باشه یا...
مکث کرد و با دست دیگرش که هنوز با៸سنِ نیکی را در مشت داشت، فشاری به بد៸نش وارد کرد و او را محکمتر به خودش کوبید:
_ یا انقدر بفا៸کت بدم که تا یک ماه نتونی از روی تخت تکون بخوری.
نیکی با شنیدن این حرف، شوکه شد و مردمکهای چشمش لرزید.
جونگکوک وقتی لرزشِ خفیفِ بد៸نِ نیکی را زیرِ دستش حس کرد، پوزخندش عمیقتر شد. او سرش را کمی عقب کشید تا بتواند برقِ نگاهِ نیکی را ببیند؛ نگاهی که حالا ترکیبی از خجالت و تسلیم بود.
جونگکوک با انگشتانش به آرامی خطِ فکِ نیکی را لمس کرد و با لحنی که حالا پر از اعتمادبهنفسِ مردانه بود، گفت:
_ بهتره از همین الان آماده باشی، چون قراره تا تهِ وجودت رو مالِ خودم کنم.
و بدون اینکه منتظرِ جواب بماند، دوباره با قدرتی که انگار میخواست مالکیتش را اثبات کند، ل៸بهای نیکی را شکار کرد؛
بو៸سهای که اینبار طولانیتر، عمیقتر و با حرکاتِ دستِ وحشیانهتری رویِ پهلوهایِ نیکی همراه بود.
او با این بو៸سه داشت به نیکی قول میداد که تمامِ آن کلکلها و سردیهای گذشته، حالا تبدیل به چیزی شده که هیچکدامشان دیگر راهِ فراری از آن نداشتند.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 121
✦.................................
نیکی از رویِ غافلگیری و دردِ خفیفی که پیچید، یک «آخ»ِ کوتاه و کشیده گفت و دهانش را باز کرد.
جونگکوک که منتظرِ همین ثانیه بود، از فرصت استفاده کرد؛ زبانش را با شدت وارد دهان نیکی کرد و با ولع شروع کرد به چرخیدن در فضایِ دهانش... صدای نفس هایِ تند و بریدهبریدهشان در فضایِ آرامِ ساحل میپیچید.
جونگکوک با مکهای عمیق و خیس، ل៸ب های نیکی را بین ل៸بهای خودش میکشید و با زبانش، تمام طعم دهان او را میچشید.
بو៸سه شان وحشیانه بود؛ انگار داشتند مدت ها انکار کردن را با این بو៸سه تلافی میکردند.
نیکی سرش را کمی عقب برد تا نفسی تازه کند، اما جونگکوک بلافاصله دوباره ل៸ب هایش را شکار کرد و او را محکمتر به
خودش فشرد، جوری که نیکی حس کرد بینِ بازوهایِ قدرتمندِ او در حال ذوب شدن است.
جونگکوک در میانِ آن بو៸سهی سنگین و دا៸غ، سرش را کمی کج کرد تا دسترسی اش بیشتر شود و دوباره با شدتی بیشتر ل៸بهای نیکی را به بازی گرفت؛ بو៸سهای خیس، عمیق و پر از تملک که در آن، هر دو نفر تمامِ سدهایِ بینشان را با هر نفس، بیشتر فرو میریختند.
جونگکوک کمی از ل៸بهای نیکی فاصله گرفت؛ نفسهای هر دویشان به شماره افتاده بود و هوای سردِ کنار دریا، با حرارتِ بد៸نهایشان تضاد عجیبی داشت.
جونگکوک، با چشمهایی که از شدتِ هیجان تیره و خمار شده بود، نگاهش را روی صورتِ برافروختهی نیکی چرخاند، با شستش ردی از بزاقِ روی ل៸بِ پایینِ نیکی را پاک کرد و با صدایِ خشدار و بمِ خاصِ خودش، نزدیکِ گوشش زمزمه کرد:
_ داری دیوونهام میکنی لعنتی.
نیکی که هنوز از شدتِ بو៸سه گیج بود و نفسنفس میزد، فقط توانست نگاهش کند.
جونگکوک دوباره با ملایمت و تملک، دستش را دورِ کمرِ نیکی سفتتر کرد و او را کاملاً به بد៸نِ عضلانیاش چسباند، طوری که نیکی ضربانِ تندِ قلبِ او را پشتِ قفسهی سینهاش حس میکرد.
جونگکوک دستِ آزادش را با حرکتی ناگهانی و قاطع به پایین لغزاند، از رویِ پیراهنِ تنگ و چسبیدهای که تنِ نیکی بود با៸سنِ بر៸جستهاش را میانِ مشتِ بزرگ و قدرتمندش گرفت و با فشاری که نشان از عطشِ خالص بود، شروع به ما៸لیدن کرد.
نیکی با احساسِ آن لمسِ ناگهانی و محکم، لرزشی در ستون فقراتش حس کرد و بیاختیار نا៸لهی کوتاهی از گلویش بیرون پرید.
جونگکوک صورتش را به گوشِ نیکی نزدیک کرد، گرمایِ نفسهایش را روی پوستش ریخت و با صدایی بم و دورگه زمزمه کرد:
_ انقدر شیرین و خواستنی میبو៸سی که آدم نمیدونه باید باهات مهربون باشه یا...
مکث کرد و با دست دیگرش که هنوز با៸سنِ نیکی را در مشت داشت، فشاری به بد៸نش وارد کرد و او را محکمتر به خودش کوبید:
_ یا انقدر بفا៸کت بدم که تا یک ماه نتونی از روی تخت تکون بخوری.
نیکی با شنیدن این حرف، شوکه شد و مردمکهای چشمش لرزید.
جونگکوک وقتی لرزشِ خفیفِ بد៸نِ نیکی را زیرِ دستش حس کرد، پوزخندش عمیقتر شد. او سرش را کمی عقب کشید تا بتواند برقِ نگاهِ نیکی را ببیند؛ نگاهی که حالا ترکیبی از خجالت و تسلیم بود.
جونگکوک با انگشتانش به آرامی خطِ فکِ نیکی را لمس کرد و با لحنی که حالا پر از اعتمادبهنفسِ مردانه بود، گفت:
_ بهتره از همین الان آماده باشی، چون قراره تا تهِ وجودت رو مالِ خودم کنم.
و بدون اینکه منتظرِ جواب بماند، دوباره با قدرتی که انگار میخواست مالکیتش را اثبات کند، ل៸بهای نیکی را شکار کرد؛
بو៸سهای که اینبار طولانیتر، عمیقتر و با حرکاتِ دستِ وحشیانهتری رویِ پهلوهایِ نیکی همراه بود.
او با این بو៸سه داشت به نیکی قول میداد که تمامِ آن کلکلها و سردیهای گذشته، حالا تبدیل به چیزی شده که هیچکدامشان دیگر راهِ فراری از آن نداشتند.
- ۷.۰k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط