سناریو : گربه انسان نما ( درخواستی )

سناریو : گربه انسان نما ( درخواستی )

پارت : تک پارتی

موضوع : وقتی باجی داشت میرفت گنگ تو ازش خدافظی کردی و اونم رفت و دیدی کلید خونه رو جا گذاشته سریع رفتی بدی بهش‌ که ..

ات صبح بلند شد و دید باجی خوابه پس پیشونی باجی رو بوس کرد و بلند شد صبحونه درست کنه و وقتی صبحونه رو درست کرد باجی رو صدا زد
ات : ( اروم رفت پیش باجی ) باجی بلند شو صبحونه بخور دیرت میشه ها
باجی : ( پتو رو کشید سرش ) بزار یه پنج دقیقه بخوابم بعدش بلند میشم
ات : اوکی و رفت ولی ۱۰ دقیقه بعد باجی بلند نشد و رفت پرده ها زد کنار و پتو رو از سر باجی برداشت
باجی : ( گوشیه ی پتو رو گرفته بود ) نکن ات بزار بخوابم
ات : ( دنپایی ابری رو در اورد ) بلند شو دیگه توله سگ من اون همه وقت گذاشتم صبحونه درست کنم که وقتی میری گنگ انرژی داشته باشی بعد تو میگی ولم کننن ( با داد )
باجی : ( سریع بلند شد ) باشه باشه من برم روشویی بعدش میام
ات : باشه سریع
باجی : زیاد حرص نخور ات چروک میشی ها ( با خنده )
ات : چیییی ؟ ( با جیغ افتاد دنبال باجی )
باجی : باشه بابا غلط کردم
ات : افرین و باجی دست و صورتشو شست و اومد صبحونه خورد و داشت میرفت گنگ
ات : ( باجی رو بوس کرد ) مراقب خودت باش
باجی : ( یکم قرمز شد ) ب.باشه
ات : ( خندید ) بدو دیرت میشه ها و باجی رفت بیرون ولی ۴ دقیقه بعد ات دید باجی کلیدشو نبرده و سریع رفت بیرون ولی دید باجی داره با یه دختره حرف میزنه اول فکر کرد مادرشه ولی نه مادرش نبود و بغض کرد که باجی بهش خیانت کرده بود و فکر کرد که باجی حق داره بهش خیانت کنه چون دختره هم خوشگل بود و هم ارایشش و لباس خوشگلی و یه کوچولو ( خیلی کم ) لباسش باز بود و داشت میرفت خونه که باجی دیدش و فهمید ات چه فکری کرده و سریع اومد سمتش
باجی : ات چرا بغض کردی ؟ ( با تعجب و نگرانی ) ( دست ات رو گرفت
(
ات : ( دستشو کشید ) ولم کن ( با سردی ) و رفت سمت خونه شون ولی باجی هم اومد دنبالش و هی میگفت چی شده تا اینکه رسیدن خونه و ات اومد داخل خونه و میخواست درو به روی باجی قفل کنه کا باجی پاشو گذاشت لای در و اومد داخل و درو بست
ات : برو بیرون باجی ( با بغض )
باجی : ( اروم اروم اومد سمت ات ) ات چی شده ؟ به من بگو
ات : من به تو اعتماد کردم و تو بهم خیانت کردی م.ن م.ن فک.ر نمی.کردم انقدر بد باشی ک.ه جلو چ.شم خودم به م.ن خیانت کنی ( نقطه ها وقتیه که بغض ات شکست و گریه ش دراومد )
باجی : ( سریع ات رو بغل کرد و شروع کرد به نوازش کردن سر ات ) هیشش ، ارومم من به تو خیانت نکردم من فقط از لباس دختره خوشم اومد پرسیدم از کجا گرفته همین چرا بزرگش میکنی
ات : ( با خوشحالی ) واقعااا ؟
باجی : ( لپ ات رو اروم کشید ) اره موش کوچولو بعدشم امروز نمیرم گنگ باهام بریم وقت بگذرونیم ، خوبه ؟
ات : ( با ذوق ) ارهههه
باجی : ( یک تک خنده ای کرد ) باشه پس برو لباست رو بپوش که بریم و ات یک لباس سرهمی ابی با استین بلند و دامن بلند و با مدل موی گوچه ایو یک عینک افتاب دودی رفتن بیرون و تا شب خوش گذروندن
دیدگاه ها (۹)

سناریو : عشق‌ پنهان منپارت : ۴۳ همه خوابیدن تا فردا صبح و بع...

سناریو : عشق پنهان منپارت : ۴۴پرش به زمانی که هاروکا دزدیده ...

سناریو : عشق پنهان منپارت : ۴۲ بعد شام سانزو همه رو تو اتاقش...

سناریو : عشق پنهان منپارت : ۴۱ سانزو رفت در اتاق اقای مایکی ...

p7 کمکش کردم که بلند شه که یهوبورام:اییی*به پاش نگاه کردتهیو...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟏ات با چشمای پر از اشک از بغل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط