اولین بار بود که داشتم پا میذاشتم رو کره ماه برام عجیب و
اولین بار بود که داشتم پا میذاشتم رو کره ماه برام عجیب و غریب بود با دقت داشتم اطراف رو نگاه میکردم
همه جا رو مه کم رنگی گرفته بود
بعضی قسمت ها چاله بود و قسمتی پست و قسمتی بلند بود
داشتم اطراف رو نگاهم میکاویدم
که یهو یه موجود سبز و یه چشم جلوم ظاهر شد.
از وحشت یه جیغ بلند کشیدم
و شروع کردم به عقب عقب رفتن
اونم داشت به طرف م می اومد
در یه تصمیم ناگهانی شروع کردم به دویدن... اونم داشت دنبالم می دوید...
صداش رو داشتم میشنیدم
یه صدای تیز و نازک داشت فقط حیف که نمیفهمیدم چی میگه
با اون پاهای کوچولوش نمیدونم چجوری داشت
به این سرعت دنبالم می دوید.
یه لحظه از دیدنش یاد مینیوم افتادم
اون لحظه حس نفرت بهم دست داد نسبت به مینیوم ها
اونم منی که عاشق اون ها بودم!!!
هنوز داشتم بدون هدف میدوییدم
که پام پیچ خورد و افتادم روی یه سطحی
جرات نداشتم چشمام رو باز کنم
آروم اروم دستام رو اوردم بالا و کشیدم به اون سطح
خیلی جنس نرم و لطیفی داشت
خنک بود
محکمم بود...
میدونم عجیبه چیزی نرم و لطیف باشه محکم هم باشه
تصمیم گرفتم چشمام رو باز کنم
اروم اروم پلک هام رو باز کردم از هم
که با موزاییک کف اتاقم رو به رو شدم (⊙▂⊙ )
یه نفس از سر آسودگی کشیدم که همه ش یه خواب بوده
و هیچ کدوم حقیقت نداشته
و باز بعد چند دقیقه پتو ی مینیومم رو بغل کردم و به خواب عمیقی فرو رفتم...
همه جا رو مه کم رنگی گرفته بود
بعضی قسمت ها چاله بود و قسمتی پست و قسمتی بلند بود
داشتم اطراف رو نگاهم میکاویدم
که یهو یه موجود سبز و یه چشم جلوم ظاهر شد.
از وحشت یه جیغ بلند کشیدم
و شروع کردم به عقب عقب رفتن
اونم داشت به طرف م می اومد
در یه تصمیم ناگهانی شروع کردم به دویدن... اونم داشت دنبالم می دوید...
صداش رو داشتم میشنیدم
یه صدای تیز و نازک داشت فقط حیف که نمیفهمیدم چی میگه
با اون پاهای کوچولوش نمیدونم چجوری داشت
به این سرعت دنبالم می دوید.
یه لحظه از دیدنش یاد مینیوم افتادم
اون لحظه حس نفرت بهم دست داد نسبت به مینیوم ها
اونم منی که عاشق اون ها بودم!!!
هنوز داشتم بدون هدف میدوییدم
که پام پیچ خورد و افتادم روی یه سطحی
جرات نداشتم چشمام رو باز کنم
آروم اروم دستام رو اوردم بالا و کشیدم به اون سطح
خیلی جنس نرم و لطیفی داشت
خنک بود
محکمم بود...
میدونم عجیبه چیزی نرم و لطیف باشه محکم هم باشه
تصمیم گرفتم چشمام رو باز کنم
اروم اروم پلک هام رو باز کردم از هم
که با موزاییک کف اتاقم رو به رو شدم (⊙▂⊙ )
یه نفس از سر آسودگی کشیدم که همه ش یه خواب بوده
و هیچ کدوم حقیقت نداشته
و باز بعد چند دقیقه پتو ی مینیومم رو بغل کردم و به خواب عمیقی فرو رفتم...
- ۹.۰k
- ۲۴ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط