تو از خورشیدها آمده ای
تو از خورشیدها آمده ای
از سپیده دمها آمده ای
تو از آینهها و ابریشم ها آمده ای
در خلائی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را
به دعائی نومید وار طلب کرده بودم
جریانی جدی، در فاصله دو مرگ
در تَهیِ میان دو تنهایی
نگاه و اعتماد تو بدین گونه است
شادی تو بی رحم است و بزرگوار
نفست در دستهای خالی من
ترانه و سبزی است
من بر میخیزم
چراغی در دست،چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می زنم
آئینه ای برابر آئینه ات می گذارم
تا باتو ابدیتی بسازم
از سپیده دمها آمده ای
تو از آینهها و ابریشم ها آمده ای
در خلائی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را
به دعائی نومید وار طلب کرده بودم
جریانی جدی، در فاصله دو مرگ
در تَهیِ میان دو تنهایی
نگاه و اعتماد تو بدین گونه است
شادی تو بی رحم است و بزرگوار
نفست در دستهای خالی من
ترانه و سبزی است
من بر میخیزم
چراغی در دست،چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می زنم
آئینه ای برابر آئینه ات می گذارم
تا باتو ابدیتی بسازم
- ۴۵۶
- ۱۲ مهر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط