در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگاه کردم

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگاه کردم
کلاغی روی بام خانهٔ همسایهٔ ما بود
و بر چیزی ، نمی‌دانم چه ، شاید تکه استخوانی
دمادم تق و تق منقار می‌زد باز
و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می‌زد باز
نمی‌دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می‌خورد هر کس که دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می‌کرد
که در آن موج‌ها شاید یکی نطقی در این معنی که شیرین است غم
شیرین‌تر از شهد و شکر می‌کرد
نمی‌دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
شلوغ است
دروغ است و غریب است
و در آن موج‌ها شاید در آن لحظه جوانی هم
دیدگاه ها (۲)

ی تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پرعصمت و پرشکوه تنهایی و...

به صاحب صفات سمیع و بصیرکریم خطا بخش ، پوزش پذیرجهان قعر خوا...

چه روزهایی برایت من دعا کردم نفهمبدیبه عشقت من خدا از خود جد...

برایت دخترم برایت یک سبد زیتونکه باشد عاشقت مجنونبرایت دشت آ...

سایه های کلاغ

چای

ادامه دالههههههههه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط