My professor
My professor
Part:71
شونه ی راستمو گرفت و کشید سمت خودش
جونگکوک:هیزل؟! ... چیشده ؟!
دهنم به حدی درگیر وصل کردن چیزایی که میدونستم با جیمین بود که نمیتونستم از فکر کردن به این موضوع جداش کنم
.شونمو محکم تر متمایل کرد سمت خودش تا تو چشماش نگاه کنم و صداشو برد بالاتر:
جونگکوک:با تو ام ! ... کسی اذیتت کرده؟؟؟؟
به خودم اومدم و با کلی تنه پته و گیجی جواب دادم :
هیزل :نـ ... نه ... چیزه يهو فک کنم ... فشارم افتاد چیزی نـ ....
ظاهرا اونقدری که باید توی پیدا کردن کلمات سریع نبودم ... بوی امنیتش بینیمو پر کرد و از رو زمین بلندم کرد!
به محض اینکه معلق شدم فوری
گفتم:
هیزل :استاد دوربینا !!!
رفت سمت در شاگرد ماشین و به تذکرم هیچ توجهی نکرد ... راحت و مسلط در ماشینو باز کرد.
انگار که فقط یه کیسه خرید سبک تو دستشه ... آروم گذاشتم رو صندلی و درو بست...
هنوز کف سرم از شوک یخ زده بود و دل ضعفه داشتم .
تمام جملاتی که جئون دربارش گفته بود با اطلاعاتی که نامجون پیدا کرده هماهنگ میشد...
یعنی اگه از جئون بپرسم در مورد ماده ای که کشف کرده بیشتر توضیح بده ربطشو به پرونده نامجون میفهمه؟!
یعنی میتونم بدون اینکه سوتی ای بدم و چشمام طبق معمول، همه چیو لو بده ازش اطلاعات بگیرم؟ ....
نمیتونستم ریسک کنم ...
نامجون با کلی تاکید بهم گفته بود این موضوع کاملا محرمانس و نباید خودمو قاطی بکنم ...
باید با خود نامجون در میون میزاشتم اما اگه اشتباه کرده باشم چی اگه این فقط یه تصادف ساده بوده چی؟!
اون موقع نامجون ماجرای آدم ربایی رو میفهمید و تمام دروغایی که گفته بودم رو میشد بدون اینکه کمکی به حل پروندش کرده باشم
و اتفاقا برعکس! شاید با یه برداشت اشتباه باعث میشدم تمام زحماتش به باد بره و پرونده رو برای همیشه ول کنه ...
من باید چیکار میکردم؟
یهو ماشينو کنار زد و با اخم نگاهم کرد
جونگکوک:باز چرا داری دروغ میگی به من ؟! فکر کردی نمیفهمم ؟
قلبمو از دست دادم ! ... چشماشو بهت زده نگاه میکردم!
هیزل :چ..چه دروغی ...
حرفمو قطع کرد و صداشو یکم برد بالاتر
جونگکوک:رنگت گچ دیواره !!! چیو داری قایم میکنی از من ؟!
ناخنامو محکم رو هم کشیدم
هیزل :هیچی ... واقعا ... هیچی!
دستامو گرفت و با اخم نگاهشون کرد ... با شستش گرد و خاکی که به کف دستام چسبیده بودو کنار زد
جونگکوک: عصبانی نمیشم. فقط بگو چی اینطور بهمت ریخته عزیز من...
چشمای براق و مشکیشو نگاه کردم ... اسمم چی بود؟!....
دم و بازدم رو چطور انجام میدادم؟...
از این چشم به اون چشمش رو در حالی که خشکم زده بود نگاه میکردم...
اما مردمک چشمای عجیب و لعنتی اون مثل همیشه مسلط و بی حرکت روی یه نقطه ثابت از چشمام خیره مونده بود
ضربان قلبم با یادآوری اینکه واقعا دستامو تو دستای داغش احاطه کرده به هزار رسید...
چرا حتی وقتی دستامو انقد محکم گرفته استرس اینکه ولشون کنه نمیزاره اروم بگیرم ؟!
یهو سرم گیج رفت و یه حالت تهوع شدید و بی سابقه بهم حمله کرد دستمو از تو دستش کشیدم و جلوی دهنمو گرفتم
اما وقتی دیدم داره شدید تر میشه درو باز کردم و خودمو پرت کردم بیرون .
تمام دل و رودم خالی شد کف جوب امیدوار بودم از ماشین پیاده نشه و تو این وضع حال به هم زن نبینتم ..
ولی یه سایه ی بلند روم افتاد و درست کنارم نشست
جونگکوک :چیشد؟!
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍁
#رمان #فیکشن #فیک
Part:71
شونه ی راستمو گرفت و کشید سمت خودش
جونگکوک:هیزل؟! ... چیشده ؟!
دهنم به حدی درگیر وصل کردن چیزایی که میدونستم با جیمین بود که نمیتونستم از فکر کردن به این موضوع جداش کنم
.شونمو محکم تر متمایل کرد سمت خودش تا تو چشماش نگاه کنم و صداشو برد بالاتر:
جونگکوک:با تو ام ! ... کسی اذیتت کرده؟؟؟؟
به خودم اومدم و با کلی تنه پته و گیجی جواب دادم :
هیزل :نـ ... نه ... چیزه يهو فک کنم ... فشارم افتاد چیزی نـ ....
ظاهرا اونقدری که باید توی پیدا کردن کلمات سریع نبودم ... بوی امنیتش بینیمو پر کرد و از رو زمین بلندم کرد!
به محض اینکه معلق شدم فوری
گفتم:
هیزل :استاد دوربینا !!!
رفت سمت در شاگرد ماشین و به تذکرم هیچ توجهی نکرد ... راحت و مسلط در ماشینو باز کرد.
انگار که فقط یه کیسه خرید سبک تو دستشه ... آروم گذاشتم رو صندلی و درو بست...
هنوز کف سرم از شوک یخ زده بود و دل ضعفه داشتم .
تمام جملاتی که جئون دربارش گفته بود با اطلاعاتی که نامجون پیدا کرده هماهنگ میشد...
یعنی اگه از جئون بپرسم در مورد ماده ای که کشف کرده بیشتر توضیح بده ربطشو به پرونده نامجون میفهمه؟!
یعنی میتونم بدون اینکه سوتی ای بدم و چشمام طبق معمول، همه چیو لو بده ازش اطلاعات بگیرم؟ ....
نمیتونستم ریسک کنم ...
نامجون با کلی تاکید بهم گفته بود این موضوع کاملا محرمانس و نباید خودمو قاطی بکنم ...
باید با خود نامجون در میون میزاشتم اما اگه اشتباه کرده باشم چی اگه این فقط یه تصادف ساده بوده چی؟!
اون موقع نامجون ماجرای آدم ربایی رو میفهمید و تمام دروغایی که گفته بودم رو میشد بدون اینکه کمکی به حل پروندش کرده باشم
و اتفاقا برعکس! شاید با یه برداشت اشتباه باعث میشدم تمام زحماتش به باد بره و پرونده رو برای همیشه ول کنه ...
من باید چیکار میکردم؟
یهو ماشينو کنار زد و با اخم نگاهم کرد
جونگکوک:باز چرا داری دروغ میگی به من ؟! فکر کردی نمیفهمم ؟
قلبمو از دست دادم ! ... چشماشو بهت زده نگاه میکردم!
هیزل :چ..چه دروغی ...
حرفمو قطع کرد و صداشو یکم برد بالاتر
جونگکوک:رنگت گچ دیواره !!! چیو داری قایم میکنی از من ؟!
ناخنامو محکم رو هم کشیدم
هیزل :هیچی ... واقعا ... هیچی!
دستامو گرفت و با اخم نگاهشون کرد ... با شستش گرد و خاکی که به کف دستام چسبیده بودو کنار زد
جونگکوک: عصبانی نمیشم. فقط بگو چی اینطور بهمت ریخته عزیز من...
چشمای براق و مشکیشو نگاه کردم ... اسمم چی بود؟!....
دم و بازدم رو چطور انجام میدادم؟...
از این چشم به اون چشمش رو در حالی که خشکم زده بود نگاه میکردم...
اما مردمک چشمای عجیب و لعنتی اون مثل همیشه مسلط و بی حرکت روی یه نقطه ثابت از چشمام خیره مونده بود
ضربان قلبم با یادآوری اینکه واقعا دستامو تو دستای داغش احاطه کرده به هزار رسید...
چرا حتی وقتی دستامو انقد محکم گرفته استرس اینکه ولشون کنه نمیزاره اروم بگیرم ؟!
یهو سرم گیج رفت و یه حالت تهوع شدید و بی سابقه بهم حمله کرد دستمو از تو دستش کشیدم و جلوی دهنمو گرفتم
اما وقتی دیدم داره شدید تر میشه درو باز کردم و خودمو پرت کردم بیرون .
تمام دل و رودم خالی شد کف جوب امیدوار بودم از ماشین پیاده نشه و تو این وضع حال به هم زن نبینتم ..
ولی یه سایه ی بلند روم افتاد و درست کنارم نشست
جونگکوک :چیشد؟!
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍁
#رمان #فیکشن #فیک
- ۱.۵k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط