جونگین/ا.ت
جونگین/ا.ت
تو تا آخرش روباه کوچولوی من میمونی حالا چه بخای چه نخای!
رفته بودن مسافرت کنار دریا..
اون دختر رو شن های نرم ساحل نشسته بود و به موج هایی که میومد و رد میشد نگاه میکرد..
ساحل، دریا، غروب خورشید، نسیمی که باید موهاش پیچیده میشد و اونارو تو هوا پخش میکرد و خیلی چیزای دیگه..
اینا همه چیزا هایی بود که برای رسیدن دوباره به آرامش نیاز داشت..
همونطور که رو شن ها نشسته بود کتاب منتخب اون هفته رو هم روی پاهاش داشت و اونو میخوند..
مشغول خواندن کتاب بود و تو افکارش غرق بود که با شنیدن اسم خودش از دهن شخصی از افکارش بیرون اومد و هواسش رو به اطراف داد..
جونگین بود!
اون پسر روباه نما داشت با پاهای برهنه و موهای شلختهای که واضح بود تازه از خواب بیدار شده رو شن ها راه میرفت و مدام اسمش رو فریاد میزد..
از کی تاحالا انقد بود و نبودش برای دیگران مهم بود که خودش نمیدونست؟
البته میدونید!
همچی از زمانی که با اون روباه کوچولو آشنا شد عوض شد..
اگه برای کسی مهم نبود برای اون مهم بود!
اگه بود و نبودش برای کس دیگه ای مهم نبود واسه جونگین مهم بود!
مهم بود که اون دختر رو همیشه کنار خودش ببینه!
براش مهم بود که همیشه اون بخنده و گریه نکنه!
با صدا کردن اسم جونگین توجه تعداد انبوهی از افراد رو سمت خودش جلب کرد اما براش مهم نبود..
تو این لحظه و تو این موقعیت هیچی براش مهم نبود..
اون پسر به سمتش اومد و کنارش رو شن ها نشست و بلافاصله خودشو تو بغل دختر محبوبش رها کرد..
جونگین: میدونی چقد نگرانت شدم؟
-چرا بدون اینکه بهم بگی اومدی بیرون؟
دستی رو موهای بهم ریخته پسر تو بغلش کشید و اونو بیشتر به خودش چسبوند..
ا.ت: معذرت میخام جونگین!
-تو خواب بودی و من دلم نمیومد که صدات کنم
-تو درست شبیه یه بچه روباه خوابیده بودی!
-درست همون قدر کیوت و دوست داشتنی..
اون پسر یکم ازش فاصله گرفت تا بهتر بتونه چهره دختر رو ببینه..
کمی نزدیکش شد و بوسه سطحی رو گونش گذاشت..
جونگین: لازم نیست آنقدر مهربون باشی!
-ولی خب الان که میبینم حالت خوبه دیگه هیچ مشکلی نیست..
-این موضوع همه نگرانی های منو خاموش میکنه!
ا.ت: ممنونم
-ممنونم که همیشه حواست هست
جونگین: اگه من حواسم نباشه پس کی حواسش بهت باشه؟
ا.ت: هیچکس
-هیچکس بجز تو حواسش بهم نیست پس تو به این کارت ادامه بده
-من هیچ مشکلی باهاش ندارم
جونگین: خوبه که مشکلی باهاش نداری
-چون اگه غیر از این بود مجبور میشدم خودمو تغییر بدم!
ا.ت: لازم نیست بخاطر من یا دیگران خودتو تغییر بدی!
-تو همینجوریم بهترینی..!
اون دوباره تو بغلش فرو رفت..
دستاشو محکم دور کمر ظریف دختر حلقه کرده بود جوری که انگار میترسید کسی اونو ازش بگیره!
سرشو تو گودی گردن دختر فرو برده بود و عطر تنش رو عمیق بو میکشید..
تو این مدت دختر دستشو رو موهای کوتاه جونگین گذاشته بود و نوازشش میکرد..
اون پسر با اون موهای کوتاه جدا از اینکه شبیه روباه های بود شبیه انیمه های ژاپنی هم شده بود!
و این اونو دوبرابر جذاب تر و دوست داشتنی تر میکرد..
بلاخره بعد از گذشتند دقیقه جونگین از بغل دخترکش دست کشید و ازش جدا شد..
کنارش نشست و دستاش رو به نشونه اینکه حالا دختر بره تو بغلش باز کرد..
اول نگاهی به چشای قهوهای رنگش که شده بود دنیاش کرد و بعد به سمتش رفت و تو بغلش نشت..
بغلی که حالا معنی آرامش و امنیت میداد!
بغلی که میگفت حتی اگه کل دنیا دشمنت باشه من دوست خواهم داشت و ازت مراقبت میکنم..
ا.ت: جونگینا!
جونگین: بله؟
ا.ت: من دوست دارم خیلی زیاد!
-و از حالا به بعد تو تا آخرش روباه کوچولو من میمونی حالا چه بخای چه نخای!
-تو مال منی و تا آخرشم مال من میمونی!
جونگین: واسه چی نخام؟
-من عاشق اینم که روباه کوچولوی تو بمونم!
-اونام تا آخر!
-تا آخر همه چی!
-تا آخر دنیا!
End.
(بچه ها هنوز یدونه درخواستی دیگه مونده که هنوز ننوشتمش و خب چون الان بیرونم شاید نتونم بنویسم بجاش اینو بخونید یکم سرگرم بشید تا اونو بنویسم🙂😭)
تو تا آخرش روباه کوچولوی من میمونی حالا چه بخای چه نخای!
رفته بودن مسافرت کنار دریا..
اون دختر رو شن های نرم ساحل نشسته بود و به موج هایی که میومد و رد میشد نگاه میکرد..
ساحل، دریا، غروب خورشید، نسیمی که باید موهاش پیچیده میشد و اونارو تو هوا پخش میکرد و خیلی چیزای دیگه..
اینا همه چیزا هایی بود که برای رسیدن دوباره به آرامش نیاز داشت..
همونطور که رو شن ها نشسته بود کتاب منتخب اون هفته رو هم روی پاهاش داشت و اونو میخوند..
مشغول خواندن کتاب بود و تو افکارش غرق بود که با شنیدن اسم خودش از دهن شخصی از افکارش بیرون اومد و هواسش رو به اطراف داد..
جونگین بود!
اون پسر روباه نما داشت با پاهای برهنه و موهای شلختهای که واضح بود تازه از خواب بیدار شده رو شن ها راه میرفت و مدام اسمش رو فریاد میزد..
از کی تاحالا انقد بود و نبودش برای دیگران مهم بود که خودش نمیدونست؟
البته میدونید!
همچی از زمانی که با اون روباه کوچولو آشنا شد عوض شد..
اگه برای کسی مهم نبود برای اون مهم بود!
اگه بود و نبودش برای کس دیگه ای مهم نبود واسه جونگین مهم بود!
مهم بود که اون دختر رو همیشه کنار خودش ببینه!
براش مهم بود که همیشه اون بخنده و گریه نکنه!
با صدا کردن اسم جونگین توجه تعداد انبوهی از افراد رو سمت خودش جلب کرد اما براش مهم نبود..
تو این لحظه و تو این موقعیت هیچی براش مهم نبود..
اون پسر به سمتش اومد و کنارش رو شن ها نشست و بلافاصله خودشو تو بغل دختر محبوبش رها کرد..
جونگین: میدونی چقد نگرانت شدم؟
-چرا بدون اینکه بهم بگی اومدی بیرون؟
دستی رو موهای بهم ریخته پسر تو بغلش کشید و اونو بیشتر به خودش چسبوند..
ا.ت: معذرت میخام جونگین!
-تو خواب بودی و من دلم نمیومد که صدات کنم
-تو درست شبیه یه بچه روباه خوابیده بودی!
-درست همون قدر کیوت و دوست داشتنی..
اون پسر یکم ازش فاصله گرفت تا بهتر بتونه چهره دختر رو ببینه..
کمی نزدیکش شد و بوسه سطحی رو گونش گذاشت..
جونگین: لازم نیست آنقدر مهربون باشی!
-ولی خب الان که میبینم حالت خوبه دیگه هیچ مشکلی نیست..
-این موضوع همه نگرانی های منو خاموش میکنه!
ا.ت: ممنونم
-ممنونم که همیشه حواست هست
جونگین: اگه من حواسم نباشه پس کی حواسش بهت باشه؟
ا.ت: هیچکس
-هیچکس بجز تو حواسش بهم نیست پس تو به این کارت ادامه بده
-من هیچ مشکلی باهاش ندارم
جونگین: خوبه که مشکلی باهاش نداری
-چون اگه غیر از این بود مجبور میشدم خودمو تغییر بدم!
ا.ت: لازم نیست بخاطر من یا دیگران خودتو تغییر بدی!
-تو همینجوریم بهترینی..!
اون دوباره تو بغلش فرو رفت..
دستاشو محکم دور کمر ظریف دختر حلقه کرده بود جوری که انگار میترسید کسی اونو ازش بگیره!
سرشو تو گودی گردن دختر فرو برده بود و عطر تنش رو عمیق بو میکشید..
تو این مدت دختر دستشو رو موهای کوتاه جونگین گذاشته بود و نوازشش میکرد..
اون پسر با اون موهای کوتاه جدا از اینکه شبیه روباه های بود شبیه انیمه های ژاپنی هم شده بود!
و این اونو دوبرابر جذاب تر و دوست داشتنی تر میکرد..
بلاخره بعد از گذشتند دقیقه جونگین از بغل دخترکش دست کشید و ازش جدا شد..
کنارش نشست و دستاش رو به نشونه اینکه حالا دختر بره تو بغلش باز کرد..
اول نگاهی به چشای قهوهای رنگش که شده بود دنیاش کرد و بعد به سمتش رفت و تو بغلش نشت..
بغلی که حالا معنی آرامش و امنیت میداد!
بغلی که میگفت حتی اگه کل دنیا دشمنت باشه من دوست خواهم داشت و ازت مراقبت میکنم..
ا.ت: جونگینا!
جونگین: بله؟
ا.ت: من دوست دارم خیلی زیاد!
-و از حالا به بعد تو تا آخرش روباه کوچولو من میمونی حالا چه بخای چه نخای!
-تو مال منی و تا آخرشم مال من میمونی!
جونگین: واسه چی نخام؟
-من عاشق اینم که روباه کوچولوی تو بمونم!
-اونام تا آخر!
-تا آخر همه چی!
-تا آخر دنیا!
End.
(بچه ها هنوز یدونه درخواستی دیگه مونده که هنوز ننوشتمش و خب چون الان بیرونم شاید نتونم بنویسم بجاش اینو بخونید یکم سرگرم بشید تا اونو بنویسم🙂😭)
- ۷۲۴
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط