دو روز بعد
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
...دو روز بعد...
نفس نفس زنان به سرعت از راهرو ها گذر میکرد، به سالن اصلی که رسید، با دیدنشون ایستاد، سر جایش خشکش زد.
مردمک های هراسانش به لرز افتاده بودن، زانویش بر اثر شدت افتادنش زخم شده بود، موهایش آشفته، و یونیفرم همیشه اوتو شده اش چروک و شلخته تر به نظر میرسید.
نگاهش رو به سرعت در اطراف چرخاند،
پنج دختر، دو پسر
با چهره های در هم شده از دویدن های مکرر، که حالا نفسشان به شمارش افتاده بود.
دیر وقت بود، و مدرسه بسته.
سیاهیِ شب بر داخل خزیده بود و تنها نور کم رمق ماه بر چهره و اندامشان افتاده بود.
یکی از دخترا دستی به موهاش کشید و تار های زیادی که قیچی شده بود رو توی مشتش جمع کرد، و با صدای بلند و پر از خشم گفت:
_ اون کثافتِ بدبخت رو همین الان بیارید پیشم!
.
.
.
سکوتی خفه کننده،
مثل همیشه روی میز شامشان پهن شده بود، روبرت آهسته برشی دیگر از اِستیکش رو داخل دهانش گذاشت، و به جونگکوک زل زد:
_ چند روزه نخواستم درباره اون شب حرف بزنم، اما افتضاحی که اون شبِ جشن به بار آوردی، کم مونده بود کل وجهِ منو خراب کنه.
سکوت افتاد.
جونگکوک بعد اتمام جمله اش، چنگالش رو آهسته داخل سالاد چرخاند و با خونسردی گفت:
_ اون شب، فقط یه اشتباهه کوچیک بود، حواسم به همچی هست.
روبرت نگاهی کوتاه به همسرش سوجین کرد، که با اضطراب به خودش خیره بود، و بعد دوباره به پسرش چشم دوخت:
_ بهت گفتم وقتی میخوای کاری انجام بدی بی سر و صدا انجامش بده.
جونگکوک نگاهش رو به بشقابِ سالادش که تموم کرد، انداخت.
و بعد آروم صندلیش رو عقب کشید و قبل از بلند شدن گفت:
_ میدونم، تکرار نمیشه نگران نباش.
.
.
.
بعد گفتن حرفش، چهار تا دختر و اون دوتا پسر مثل کفتاری که طعمه شون رو گیر انداخته بود، آهسته از اطراف بهش نزدیک میشدند.
لوسیا از اضطراب، سینه اش بالا و پایین میپرید. نگاهش رو به دیواره پشتش داد و به سرعت چشماش رو چرخوند سمتشون، لعنتی، راه فراری نداشت!
که صدای یکی دیگه از دخترا بلند شد:
_ زود باشید، این مارتینزِ لعنتی رو بگیریمش!
ادامه دارد...
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
...دو روز بعد...
نفس نفس زنان به سرعت از راهرو ها گذر میکرد، به سالن اصلی که رسید، با دیدنشون ایستاد، سر جایش خشکش زد.
مردمک های هراسانش به لرز افتاده بودن، زانویش بر اثر شدت افتادنش زخم شده بود، موهایش آشفته، و یونیفرم همیشه اوتو شده اش چروک و شلخته تر به نظر میرسید.
نگاهش رو به سرعت در اطراف چرخاند،
پنج دختر، دو پسر
با چهره های در هم شده از دویدن های مکرر، که حالا نفسشان به شمارش افتاده بود.
دیر وقت بود، و مدرسه بسته.
سیاهیِ شب بر داخل خزیده بود و تنها نور کم رمق ماه بر چهره و اندامشان افتاده بود.
یکی از دخترا دستی به موهاش کشید و تار های زیادی که قیچی شده بود رو توی مشتش جمع کرد، و با صدای بلند و پر از خشم گفت:
_ اون کثافتِ بدبخت رو همین الان بیارید پیشم!
.
.
.
سکوتی خفه کننده،
مثل همیشه روی میز شامشان پهن شده بود، روبرت آهسته برشی دیگر از اِستیکش رو داخل دهانش گذاشت، و به جونگکوک زل زد:
_ چند روزه نخواستم درباره اون شب حرف بزنم، اما افتضاحی که اون شبِ جشن به بار آوردی، کم مونده بود کل وجهِ منو خراب کنه.
سکوت افتاد.
جونگکوک بعد اتمام جمله اش، چنگالش رو آهسته داخل سالاد چرخاند و با خونسردی گفت:
_ اون شب، فقط یه اشتباهه کوچیک بود، حواسم به همچی هست.
روبرت نگاهی کوتاه به همسرش سوجین کرد، که با اضطراب به خودش خیره بود، و بعد دوباره به پسرش چشم دوخت:
_ بهت گفتم وقتی میخوای کاری انجام بدی بی سر و صدا انجامش بده.
جونگکوک نگاهش رو به بشقابِ سالادش که تموم کرد، انداخت.
و بعد آروم صندلیش رو عقب کشید و قبل از بلند شدن گفت:
_ میدونم، تکرار نمیشه نگران نباش.
.
.
.
بعد گفتن حرفش، چهار تا دختر و اون دوتا پسر مثل کفتاری که طعمه شون رو گیر انداخته بود، آهسته از اطراف بهش نزدیک میشدند.
لوسیا از اضطراب، سینه اش بالا و پایین میپرید. نگاهش رو به دیواره پشتش داد و به سرعت چشماش رو چرخوند سمتشون، لعنتی، راه فراری نداشت!
که صدای یکی دیگه از دخترا بلند شد:
_ زود باشید، این مارتینزِ لعنتی رو بگیریمش!
ادامه دارد...
- ۳.۲k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط