اسم داستانه رو نمیدونم چی بذارم نظری داشتید بگید حتما دم

اسم داستانه رو نمیدونم چی بذارم، نظری داشتید بگید حتما دمتون گرم
پارت ۱
اوبیتو سریع ژاکتش را از روی چوب لباسی قاپید، اولین روز را نباید دیر میرسید وگرنه اوضاع بد میشد. خیلی تلاش کرده بود تا توی اکادمی مرکز دهکده قبول شود، این قدم اول برای رسیدن به رویایش بود، نباید ان را از دست میداد.
"لعنتی، عینکم کو؟ کجا گذاشتمش؟!"
او با خودش گفت در حالی که با عجله کمدش را به هم میریخت.
"کجاست؟ مطمئنم همین دور و ورا بود."
سریع نگاهی به ساعت انداخت تا زمان را چک کند، نگاهش تا پایین گلدان زیر ساعت کشیده شد. عینک اسکی نارنجی رنگش همانجا افتاده بود. سریع پرید انطرف اتاق و ان را چنگ زد قبل از اینکه با تمام سرعت از خانه بزند بیرون.
کوچه های قبیله ی اوچیها پر از افرادی بودند که از خود قبیله انجا کار میکردند، همسایه هایش و دوستانش. همانطور که میدوید به اشناها سلام کرد.
اکادمی دور بود، از وقتی هوکاگه ی دوم قبیله ی اوچیها را بیرون از دهکده ساکن کرده بود، رفت و امد سخت تر شده بود.
اوبیتو به نفس نفس افتاده بود، به ارم اکادمی بالای سرش نگاه کرد و یک پوزخند بزرگ روی لبهایش جا خوش کرد.
"هاه! دیر شده ولی نه خیلی. تازه کلاس شروع شده."
پس دوید داخل. کلاس اول نه، دومی هم که نه، وارد سومین کلاس شد. ورود پر سر و صدا، مثل همیشه. گلوش را صاف کرد.
"ببخشید، صبح بخیر."
همه ی بچه ها زدند زیر خنده.
"دیر کردی خنگول، نمیخوای یکی از اون بهونه های مزخرفت رو برامون تعریف کنی؟"
یکی از بچه های ردیف دوم با طعنه گفت. اوبیتو بهش اخم کرد.
"هوی، چون خونم دوره!"
خوشبختانه معلم خیلی سخت گیر نبود:"عیبی نداره اوبیتو. میتونی بری اونجا بشینی."
و به جای خالی کنار یک پسرک مو قهوه ای اشاره کرد.
دیدگاه ها (۱)

"پارت دومم مینویسم به امید خدا ببینیم چی میشه.پارت ۲اوبیتو س...

نمیدونم چرا ویسگون اینجوری شده، چیزا درست اپلود نمیشه

خب بچه ها میخوام داستان از ناروتو بنویسمالبته نوشته بودمش نص...

چار چشممم😀(خنده های بی نمکانه)

پارت ۱۲از انطرف، کاکاشی و رین زودتر از همه رسیده بودند، کمی ...

پارت ۲۸زمان که میگذشت، حقیقت پررنگ تر میشد. خورشید تا ابد پش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط