اندوه از شانه هايم بتکان!

اندوه از شانه هايم بتکان!

بر چشمان بى قرارم جادويى بيفکن!

بازوان نحيفم را به نوازش هايت آرام کن!

چون اول بار، لمس قلب گنجشکى با دست هاى کوچک کودک ،

دلهره ى باختن بى آموز!

با چشم هایی که هميشه درِ خانه ى خورشيد مى زند،

پروانگان پيراهنم را به دشت آزاد ساز!

فرستاده اى که دليلى نمى يابد بر پيامبريش،

و لبخند هايى که گم مى شود

در گير و دار پيشانى خيره به تو،

عبادت شاد زيستن هايى کن که تمرين کم است!!

به عقل سپيداريم نمى گنجد منطق!

از دل بيشتر مى لغزد هر آن

براى حل راه هاى منتهى به مأمنى که هيچ دستى نمى سازد!

مى جوشد جسمى در من و

آه که نمى تابد خستگى خروشان من به ذهن کسى!

آه که چقدر تنها شده ام و

باور ها نمى رسد به جسم تپنده ى کسى!

نزديک بيا،

به رنگ رفته ى گيسوانم،

چشم هاى بى فروغ بى هوده نگاه مکن!

دليلى پيدا مکن!

بهانه اى باش براى

برگشت شادى گم شده ى چشمانم ...

تو چرخش زمين و کرات ديگر را

عجيب مپندار !

کمى نزديک بيا!

اندوه از شانه هايم بتکان!

آرى از مهربانى، شانه هايم بتکان!
دیدگاه ها (۹)

مرا ببخشید انتظار فکر می کردم باید از شما بخواهم که زودت...

خدایـــــــــــــا؛ بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشت...

شاید قسمت باشه امسال ارزوهای من با نفس تو به عرش خدا برسه !ا...

یعنی اعتماد به نفس بعضیا رو اگه صندوق صدقات داشت الان بانک م...

»»» آیه ی روز :**************(ارسال شده توسط برنامه ی «قلم ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط