″Desirée″

″Desirée″
Part:2
تهیونگ: زود میاممم
خندید و با دو بعد از یه ربع به خونه رسید خونه ی بزرگشون. اما خونشون بی روح بود. سفید و مشکی تضاد زیبایی ایجاد کرده بود اما برای تهیونگ زیبا نبود. بلکه ساده و رو مخ بود
درو باز کرد که با قامت پدرش رو به رو شد.
پ.ته : تهیونگ
بلند گفت. شاید اونقدر بلند که تمامی ستون های اون خونه لرزید و میدونست عاقبت تهیونگ چیه؟
تهیونگ سرشو پایین انداخت
تهیونگ:ببخشید پدر من واقعا از قصد دیر نکردم.
پ.ته:واقعا داری از کنترل خارج میشی. خیلی سرخود شدی امشب به شام نرسیدی بدون شام میخوابی . برو تو اتاقت ‍!
جمله آخر و بلند گفت. پدر تهیونگ عادت تنبیه فیزیکی داشته باشه. فقط در حد تنبیه کلامی و فرستادن اون تو اتاقش. تهیونگ چشمی گفت و از پلها بالا رفت. داخل اتاقش شد و خودشو روی تختش پرت کرد
تهیونگ :فکر کنم برای فردا استرس داره برا همین آنقدر سخت گیر شده. حقم داره دوستای قدیمیش قراره به دیدنش بیان .
تهیونگ در حال قانع کردن خودش بود. با فکر کتاب دزیره ای که خریده بود از روی تخت پرید و کولشو برداشت و کتاب و در آغوش گرفت و می‌چرخید. خوشحال بود. نه چون کتاب دزیره رو داشت . چون تونسته بود به کتابخونه کوچیکش یه کتاب هدیه بده. اروم بازش کرد و روی صندلی مطالعش نشست. ..
تصمیم گرفته بود ، برای برا چندم اون کتاب و بخونه.. با اسم ناپلئون یاد اون فردی که بهش چتر داد افتاد، اون واقعا زیبا بود خنده ای کرد و کتاب و جلوی چشماش گرفت. به سمت کمدی که پر از کتاب بود رفت و بازش کرد . یه کمد ده قفسه ای که پر از کتاب های مورد علاقه تهیونگ بود، خوشحال دزیره رو کنار بقیه کتاب هاش گذاشت وبه سمت ژورنالش رفت. میخواست از این سنش هم ژورنال داشته باشه بنظرش بچگانه نبود دفتر ژورنالشو باز کرد و نوشت:
امروز به کتاب خونه مورد علاقم رفتم. بخاطر شروع پاییز دیزاین باحالی گذاشته بودن کتاب هایی جدیدی هم آمده بود. تو راه برگشت بارون گرفت صحنه رویایی و دو نفره ای شده بود..
لحظه ای دست از نوشتن برداشت و خنده ای و کرد و ادامه داد: یه مرد کراش دیدم خیلی شبیه ناپلئون بود ، با وقار و متین اما امیدوارم سر دزیره خودش اون قدر بی رحم و پست نباشه! البته به بمنچه؟ ولی صورتش خیلی زیبا بود ، چشم های گرد و تیله ای که داشت می‌تونست کشته بده
یه لحظه صبر کرد. با خودش گفت: وایسا چی؟ چرا باید تو ژورنالم راجب اون بنویسم؟ هوفی کشید و ادامه داد:کتاب دزیره رو هم خریدمممم ذوققققق
بعد از نوشتن ژورنالش با یسری استیکر و هایلایتر تزئینش کرد که صدای در زدن آمد.
پ.ته: میتونم بیام تو پسرم..؟
تهیونگ:بله پدر
پدر تهیونگ وارد اتاق شد با سینی از غذای مورد علاقه کوک‌
پ.ته:هی من معذرت میخام میدونی یکم سرم شلوغه سر تو خالی کردم ببخشید
تهیونگ لبخندی زد و سینی و از پدر گرفت و محکم اونو بغل کرد
تهیونگ:پدر من درکت میکنم . میتونم تو کارای فردا هم کمکت کنم.
پ.ته:مرسی پسرم ، راستی.....


اینم پارت هدیم بخاطر معدلمم هورااا
شرطا:
۴۵لایک
۵۵کامنت
۱۵بازنشر
دیدگاه ها (۲۱)

بانو حمایت شهفیکاش عالیه https://wisgoon.com/miji_kim

″Why we″His eyes are still shiningPart:6دست کوک رو کمی فشرد ...

″Desirée″Part:۱به قفسه کتاب های رو به روش نگاه میکرد ، این ب...

پارت هشتمدر آغوش زندان ویو تهصبح از خواب بیدار شدم تا برم پی...

پلیس من...p4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط