فیک یونمین p

فیک یونمین (p12)
از کجا به کجا...؟

خب، بعد از اینکه جیمین اون قاب عکس رو گذاشت روی میز، یه جورایی فضا عوض شد. انگار یه اتفاقی افتاده بود که دیگه نمی‌شد به عقب برگشت. یونگی هنوز همون یونگی بود، با همون اخم و با همون قیافه‌ی خونسردی که انگار هیچ‌چیز تو دنیا نمی‌تونست عصبانیش کنه، ولی یه چیزی تو رفتارش فرق کرده بود. جیمین اون عکس رو گذاشته بود همون‌جایی که نور پنجره می‌خورد روش، یه گوشه‌ی استودیو که قبلاً فقط پر از در و دیوار بود. عکس مال همون روز بود که جیمین با بچه‌های قدیمیش رفته بودن یه کافه‌ی دنج، یه عکس دسته‌جمعی الکی، ولی وقتی یونگی نگاهش می‌کرد، یه جورایی انگار یه حس غریبه‌ای بهش دست می‌داد. انگار یه تیکه‌ی کوچیک از دنیای واقعی، از خنده‌های واقعی، از آدمای واقعی، راه پیدا کرده بود به استودیو.

جیمین هی زیر چشمی یونگی رو نگاه می‌کرد. می‌دید که یونگی گاهی نگاهش می‌افته به عکس. یه لبخند خیلی خیلی کوچیک، یه چیزی که شاید اصلا تو دوربین معلوم نباشه، ولی جیمین حسش می‌کرد. انگار اون عکس یه جور پیام بود، یه پیام بی‌صدا که می‌گفت: «یادت باشه، تو فقط موسیقی نیستی. تو آدم هم هستی.»

بعدش رسیدیم به اونجایی که جیمین رسماً دلش رو زد به دریا و گفت: «هیونگ، میشه من شاگردت باشم؟» یونگی اولش یه جوری نگاهش کرد که انگار جیمین داشته یه شوخی خیلی بی‌مزه می‌کرده. یه پوزخند زد، همون پوزخند همیشگی که انگار ته دنیا رو دیده. ولی بعد، یه مکث کرد. انگار داشت یه چیزی رو توی خودش چک می‌کرد. شاید داشت به همه‌ی اون روزایی فکر می‌کرد که تنها بوده، به همه‌ی اون صداهایی که توی سرش می‌پیچیدن و بهش می‌گفتن که به کسی اعتماد نکنه.

ولی بعد، یه نفس عمیق کشید و گفت: «باشه. قبوله. ولی با یه شرط. شرط من همون حرف قبلیه. هر وقت احساس کردی گم شدی، قاطی کردی، یا هر وقت اون زبان موسیقایی مشترکمون قفل شد، همین‌جا، بیا پیش من. استودیو همیشه برای تو بازه. یادت نره، وقتی گم شدی، بیا.»

جیمین باورش نمی‌شد. انگار یه عالمه انرژی مثبت ریختن تو وجودش. سرشو تند تند تکون داد و گفت: «حتماً هیونگ! حتماً! ممنونم!» حس کرد یه وزنه خیلی سنگین از روی دوشش برداشته شد. اون شرط یونگی، اون «هر وقت گم شدی بیا»، براش یه جور تضمین بود. یه جورایی بهش اطمینان می‌داد که تنها نیست. این‌جوری شد که اون "زبان موسیقایی" که یونگی ساخته بود، دیگه فقط یه زبان نبود. یه جور پل شده بود بینشون. پلی که اجازه می‌داد صدای همدیگه رو بشنون، حتی وقتی خودشون هم نمی‌تونستن به درستی حرف بزنن. اون قاب عکس و اون شرط، انگار دو تا تکه از یه پازل بودن که تازه داشتن کنار هم قرار می‌گرفتن و یه تصویر بزرگتر رو نشون می‌دادن: شروع یه همکاری واقعی، یه همکاری که فقط روی کاغذ نبود، بلکه داشت تو عمق وجودشون ریشه می‌دواند


میدونم کمه ولی احساس کردم حس فردوسی بودن بهم میده 😭😭🤣🤣
دیدگاه ها (۰)

فیک یونمین(p13) از کجا به کجا...؟ بعد از اون روز، دیگه استود...

فیک یونمین(p14) از کجا به کجا...؟ ملودی‌ای که جیمین شروع کرد...

فیک یونمین(p11)از کجا به کجا...؟ رابطه‌ی یونگی و جیمین حالا ...

فیک یونمین(p10)از کجا به کجا...؟ همین‌جوری که روزا می‌گذشت، ...

فیک یونمین (p4)از کجا به کجا...؟ اون روز، یه چیزای جدیدی تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط