راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲

چند روز گذشت

لوید و یور دیگه لازم نبود برای وانمود کردن به زن و شوهر بودن، نقش بازی کنن.

چون واقعاً زن و شوهر بودن.

حتی بعضی وقت‌ها یور خودش هم باورش نمی‌شد چطور همه‌چیز از یه ازدواج صوری شروع شده بود و به اینجا رسیده بود.

اما آنیا...

آنیا دیگه اون بچه‌ی کوچولوی شیطون نبود.

هفده ساله شده بود.

قد کشیده بود، بالغ‌تر شده بود و مهم‌تر از همه...

هنوز هم می‌تونست ذهن بقیه رو بخونه.

البته تقریباً هیچ‌کس از این موضوع خبر نداشت.

تقریباً.

چون یک نفر بود که آنیا مطمئن نبود باید درباره‌ش چی فکر کنه.

دامیان دزموند.

آن روز، حیاط مدرسه شلوغ‌تر از همیشه بود.

آنیا کنار پنجره ایستاده بود و کتابی دستش گرفته بود.

صدایی از پشت سرش اومد.

«باز داری از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنی؟»

آنیا برگشت.

دامیان بود.

همون قیافه‌ی مغرور همیشگی.

فقط خیلی بزرگ‌تر شده بود.

آنیا گفت:

«نه.»

دامیان ابرو بالا انداخت.

«پس چرا کتابت رو برعکس گرفتی؟»

آنیا به کتاب نگاه کرد.

سکوت.

آنیا:...اوپس.

دامیان خندید.

«تو واقعاً هیچ‌وقت عوض نمی‌شی.»

آنیا لبخند زد.

«تو هم هنوز مغروری.»

دامیان:من مغرور نیستم.

_هستی.

_نیستم.

دامیان چند لحظه بهش نگاه کرد.

بعد آروم گفت:

«باشه... شاید یه کم.»

آنیا خندید.

ولی وقتی ذهن دامیان رو شنید، لبخندش کم‌رنگ شد.

(چرا هر بار می‌بینمش، قلبم این‌طوری می‌شه؟)

آنیا سریع نگاهش رو ازش گرفت.


دامیان پرسید:

«چی شد؟»

_هیچی.

_مطمئنی؟

_آره.

آنیا کتاب رو بست.

برای اولین بار در تمام این سال‌ها، خوندن ذهن دامیان براش مثل قبل سرگرم‌کننده نبود.

چون حالا چیزهایی می‌شنید که خودش هم نمی‌خواست بشنوه.

(امروز باید بهش بگم.)

آنیا خشکش زد.

«چی رو؟»

دامیان با تعجب نگاهش کرد.

«چی؟»

_نه... هیچی.

دامیان چند ثانیه ساکت موند.

بعد گفت:

«آنیا.»

_هوم؟

_امروز بعد از مدرسه وقت داری؟

آنیا قلبش یه لحظه تندتر زد.

اما سعی کرد عادی رفتار کنه.

«برای چی؟»

دامیان نگاهش رو دزدید.

«فقط... می‌خوام یه چیزی بهت بگم.»

آنیا لبخند کوچیکی زد.

«باشه.»

دامیان هم لبخند زد.
دیدگاه ها (۰)

🌿🏵پارت بیست و هشتم[فصل اول]راز پروژه💧🌡صبح بعد از ارائه...کلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط