🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
# پارت صد وسی چهار ...


آریا:
یه نگاه بهش انداختم وگفتم : لازم نبود برای من توضیح بدی یاشار می دونم تو از پسش برمیای
دیگه نموندم ورفتم پایین تو اتاق گیسو که تنها بود ودر حال خواب
- بیداری
چشاشو باز کرد نگام کرد فشارشو گرفتم خوب بود نرمال بود
- خوبه ...فشارتم خوبه حالا بخواب تا بهتر بشی
- چرا احساس می کنم تو مهربونتر شدی
متعجب نگاش کردم وگفتم : باهاتم مهربون باشم باهاش کنار نمیای
چیزی نگفت وملافه رو کشید رو خودش
- یکم استراحت کن
بلندشدم آروم گفت : ممنونم آریا
بهش لبخند زدم واز اتاق اومدم بیرون ورفتم تو سالن که همه بودن ویاشار داشت حرف می زد وبقیه می خندیدن تو بدترین شرایط روحیه اش رو حفظ می کرد
رفتم وکنار حامد نشستم نگاهم کرد وگفت : فکر نمی کردم بیای خوشحالم که اومدی
- خودمم بهش نیاز داشتم .؟
حامد به فروغ اشاره کرد وبا لبخندی گفت : از پارسا جدا شده
چیزی نگفتم فرزاد که مبل کناریمون نشسته بود گفت : عصر کجایید بچه ها
روشنک با ذوق گفت : من دلم کلی خرید میخواد
حامد : چی میگی آریا
- من خیلی خسته ام نیاز به استراحت دارم
- بچه ها بیاید نهار
نسترن نامزاد امیر اینو گفت وبرگشت تو آشپزخونه همه بلند شدن ورفتن دور میز غذا خوری که پر شده بود
حامد : انگار بچه ها اومدن
برگشتم واز پنجره نگاهشون کردم تا وقتی اومدن داخل ساختمان فرهاد یه پسر قد بلند وخوش اندام بود پوستی سفید داشت وموهای بور وچشای روشن آبی برای مرد بودن خیلی خوشگل بود اومد وبا همه آشنا شد جالب بود اصلا شباهتی به فروغ وفرزاد که سبزه بودن نداشت پشت میز غدا خوری نشستیم وهمع تو سکوت نهارشون رو خوردن نگاهی به یاشار انداختم که حواسش پرت بود وگلین بی میل به غدا داشت با غذا بازی می کرد نفس عمیقی کشیدم حامد آروم گفت : خوبی
- خوبم
بلند شدم وگفتم : ممنون دخترا
رفتم تو اتاقم نیاز به یه دوش داشتم بعد از دوش گرفتن لباس راحتی پوشیدم ودراز کشیدم رو تخت
با صدای در برگشتم دیدم یاشاره
- الان وقت خوابه پسر
- خستم یاشار
یاشار : چرا صورتت قرمزه
اومد کنارم ودستشو گذاشت رو پیشونیم ومتعجب گفت : تب داری پسر
- تب؟!
دستمو گذاشتم رو پیشونیم یکم گرم بود
- چیزی نیست بخوابم درست میشه دیشب خوب نخوابیدم
یاشار : ما میریم شهرشامم همونجا میخوریم مطمئنی نمیای
- آره خوش بگذره
لباسشو عوض می کرد چشام سنگین شد وزود خواب رفتم

.....

با صدای بلندآهنگی از خواب بیدار شدم ساعتمو از رو پاتختی برداشتم ونگاه کردم هشت شب بود فکر نکنم بچه ها این موقع برگشته باشن شایدم یکی از بچه ها مونده و نرفته باشه ومن تنها نباشم
از تخت اومدم پایین ورفتم تو سرویس بهداشتی دست صورتمو شستم تا خوابم بپره
دیدگاه ها (۱)

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد سی پنجآریا:با صدای بلندآهنگی از خواب بی...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وسی شش...گیسو: آریاآریای همیشگی نبود یه ...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وسی وسهآریا : حامد : امیروفرهاد رفتن خری...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدوسی دوآریا :وقتی پیاده شدم با دیدن ماشین ...

part5«دخترِ خیابان بارونی – وقتی گذشته در زد»صدای شکستن شیشه...

p𝑎𝑟𝑡17اسم فیک:𝑗𝑖𝑚𝑖𝑛 𝑎𝑛𝑑 𝑢𝑜𝑠ℎ𝑎ویو یوشا:از خواب بیدار شدم دیدم...

#بے_صبرانـہ_منتظرتماسم من تهیونگه ...سومین شاهزاده کشور ۲۰ س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط