𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊
سایه های عشق
.📜
.🖇️
.📜

پارت سه:

دو روز از آن شب گذشته بود. جونگکوک هر روز برای یونا چای زنجبیلی درست می‌کرد و کنارش می‌نشست، بی‌آنکه حرف زیادی بزند. یونا کمک‌کم به عمارت عادت کرده بود، اما هنوز دلش برای خانه‌ی کوچک و مغازه‌ی عتیقه‌فروشی تنگ می‌شد.

یک روز بعدازظهر، وقتی جونگکوک سر جلسه رفته بود، در سالن بزرگ باز شد و مردی با موهای طلایی و لباس گران‌قیمت وارد شد. چهره‌اش شبیه جونگکوک بود، اما لبخندی ملایم‌تر داشت. چشم‌هایش که به یونا افتاد، مکث کرد، مکثی طولانی‌تر از یک نگاه معمولی.

مرد نزدیک آمد و با صدای مخملی گفت: تو باید همون دختر مغازه عتیقه‌فروشی باشی. من تهیونگم، برادر کوچکتر جونگکوک.

یونا از جا بلند شد و کمی عقب رفت: سلام... آره، من یونا هستم.

تهیونگ لبخند زد، لبخندی که در عین مهربانی، زیرکی در آن نهفته بود: برادرم همیشه دخترها رو به زور می‌آورد اینجا، اما تو فرق می‌کنی. تو رو با احترام آورده، نه با زور.

یونا نگاهی به در بسته انداخت و گفت: راستش هنوز نفهمیدم اینجا چه خبره. یه شب بارونی اومد مغازه، یه جعبه خرید، بعد منو دزدید آورد اینجا، و حالا هر روز برام چای درست می‌کنه.

تهیونگ خندید، خنده‌ای صمیمی که تمام سالن را پر کرد: جونگکوک عاشقت شده. اینو خودم بهت می‌گم. ولی یه چیزی رو هم بدون، منم از همون لحظه‌ای که دیدمت، دلم یه تکون خورد.

یونا با تعجب به او نگاه کرد: یعنی چی؟
تهیونگ به سمت پنجره رفت و پشتش را به او کرد: یعنی اگه یه روز خواستی از این عمارت فرار کنی، من کمکت می‌کنم. اما نه برای اینکه جونگکوک رو عصبانی کنم، برای اینکه تو رو برای خودم بخوام.

یونا نفسش را حبس کرد. صدای قدم‌های سنگینی از راهرو شنیده شد که به سالن نزدیک می‌شد. جونگکوک وارد شد، نگاهش اول به یونا بود و بعد به تهیونگ. نگاهش تیره شد.

جونگکوک با لحنی سرد گفت: تهیونگ، اینجا چیکار میکنی؟

تهیونگ برگشت و با خونسردی گفت: اومدم برادرمو ببینم. راستی، دختر قشنگی پیدا کردی. مواظب باش کسی ندزددش.

جونگکوک جلو رفت و بین یونا و تهیونگ ایستاد: هرکی بخواد از من بدزده، می‌دونه عاقبتش چیه. حتی اگه برادر خودم باشه.

تهیونگ لبخند زد، اما اینبار لبخندش ته‌آمیز بود: نترس، جونگکوک. من فقط اومدم سلام کنم. بعداً می‌بینمت.

و رفت. وقتی در بسته شد، جونگکوک برگشت و به یونا نگاه کرد. نگاهش نگران بود: به حرفاش گوش نده. تهیونگ هرچی بگه، برای من نیست، برای خودشه.

یونا با صدای لرزانی گفت: اون گفت عاشقم شده.

جونگکوک دستش را روی شانه‌اش گذاشت، ملایم اما محکم: عاشق شدنش مهم نیست. مهم اینه که تو عاشق کی میشی. و من صبر می‌کنم تا تو خودت بفهمی.
---
دیدین من ادمو توی خماری نمیزارم
🤭🤭😁
دیدگاه ها (۰)

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊سایه های عشق.📜.🖇️.📜پارت چهار: هفته‌ی بعد، یون...

بچها پارت دو اپ نمیشه میزارم توی کامنت هانظر تو بگو

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊سایه های عشق.📜.🖇️.📜---پارت یک: سئول، خیابان‌ه...

پارت ۱۹:بی دقدقه"همان روز بود که متوجه نوری در چشمانش شدم"(س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط