Knife Dead
Knife Dead
دخترک زود اخم هایش تو هم رفت و گفت
ات: ولم کن ..
جونکوک نیشخندی زد از دیدن آن دخترک که با اخم اش زیبا تر هم شده بود گفت
جونکوک: خدا ... اخمش رو نگاه ....
ات: همین ... ایش ولم کن ... دیگه ... ای بابا
جونکوک با حرکت یهویی دخترک را از روی زمین بلند کرد و روی میز گذاشت بیشتر بهش نزدیک شد و هر دو دست هایش را روی پهلو های دخترک گذاشت و آروم زمزمه کنان گفت
جونکوک: قهر کردی !
ات: نه
جونکوک : دروغ میگی
دخترک خنده زوری تحول اش داد و زود چعرش عصبی شد و گفت
ات: ولم کن ... دروغ میگم .. آره ؟... ولم کن .. ..
همان دقیقه صدا های نامفعمو به گوش هر دو خورد تا حدی که جونکوک اخم هایش تو هم رفت و دخترک با چهره شوکه گفت ...
ات: صدای کیه ؟
جونکوک: اگه اون باشه این بار هر دو پا هاشو میشکنم
مهم و با عصبانیت حرفش را گفت و هر دو دست هایش را روی پهلو های دخترک گذاشت و از رو میز پایین اش گذاشت کلافه شد از اینکه بازم راجبه آن شکم نوبل حرف نزد با فراری خودش ... وارد سالن شدن و دختری با جسم لاغر و رنگ پست روشن چشم های بادامی و همچنین که منتظر به جین وو نگاه میکرد
جونکوک کلافه دست تو جیب با صدا بلند گفت ...
جونکوک: داکیونگ !
دختره با شنیدن صدا برادرش سمتش چرخید و با قدم های سریع خودش را بهش رساند ... بودم هیچ گونه توجه به دختر کناریش بی زد
دا کیونگ: اوپاا ... بگو .. که اون خبر دروغه
جونکوک کمی عصبی دست اش را از تو جیب تنگ اش بیرون کشید و نگاه غضب ناکی بهش دوخت و با صدا تند و محکمش گفت
جونکوک: نه واقعیت داره
داکیونگ تنها سرش را پایین انداخت و کم کم اشک ریخت دستش را روی چشم هایش گذاشت و قدمی از برادرش عقب رفت حس بیحال بدنش باعث نشست روی زمین جلو پاهای جونکوک شد ولی ... جونکوک هیچ گونه دلسوزی رو تنها خواهرش نداشت بلکه برعکس با عصبانیت غرید
جونکوک: تو به خودت میگی جئون آره ... پاشو .. زود باش دیگه
دا کیونگ مگه با تو نیستم
جلو دا کیونگ روی یک زانو نشست و محکم تر فک دخترک را در دستش گرفت و سمته خودش کشاند با عصبانیت تو صورتش غرید ... جونکوک: همین امشب جشن عروسی داریم و تو هم عروس اون جشن هستی ...
ات : بس کن ...
دخترک زود اخم هایش تو هم رفت و گفت
ات: ولم کن ..
جونکوک نیشخندی زد از دیدن آن دخترک که با اخم اش زیبا تر هم شده بود گفت
جونکوک: خدا ... اخمش رو نگاه ....
ات: همین ... ایش ولم کن ... دیگه ... ای بابا
جونکوک با حرکت یهویی دخترک را از روی زمین بلند کرد و روی میز گذاشت بیشتر بهش نزدیک شد و هر دو دست هایش را روی پهلو های دخترک گذاشت و آروم زمزمه کنان گفت
جونکوک: قهر کردی !
ات: نه
جونکوک : دروغ میگی
دخترک خنده زوری تحول اش داد و زود چعرش عصبی شد و گفت
ات: ولم کن ... دروغ میگم .. آره ؟... ولم کن .. ..
همان دقیقه صدا های نامفعمو به گوش هر دو خورد تا حدی که جونکوک اخم هایش تو هم رفت و دخترک با چهره شوکه گفت ...
ات: صدای کیه ؟
جونکوک: اگه اون باشه این بار هر دو پا هاشو میشکنم
مهم و با عصبانیت حرفش را گفت و هر دو دست هایش را روی پهلو های دخترک گذاشت و از رو میز پایین اش گذاشت کلافه شد از اینکه بازم راجبه آن شکم نوبل حرف نزد با فراری خودش ... وارد سالن شدن و دختری با جسم لاغر و رنگ پست روشن چشم های بادامی و همچنین که منتظر به جین وو نگاه میکرد
جونکوک کلافه دست تو جیب با صدا بلند گفت ...
جونکوک: داکیونگ !
دختره با شنیدن صدا برادرش سمتش چرخید و با قدم های سریع خودش را بهش رساند ... بودم هیچ گونه توجه به دختر کناریش بی زد
دا کیونگ: اوپاا ... بگو .. که اون خبر دروغه
جونکوک کمی عصبی دست اش را از تو جیب تنگ اش بیرون کشید و نگاه غضب ناکی بهش دوخت و با صدا تند و محکمش گفت
جونکوک: نه واقعیت داره
داکیونگ تنها سرش را پایین انداخت و کم کم اشک ریخت دستش را روی چشم هایش گذاشت و قدمی از برادرش عقب رفت حس بیحال بدنش باعث نشست روی زمین جلو پاهای جونکوک شد ولی ... جونکوک هیچ گونه دلسوزی رو تنها خواهرش نداشت بلکه برعکس با عصبانیت غرید
جونکوک: تو به خودت میگی جئون آره ... پاشو .. زود باش دیگه
دا کیونگ مگه با تو نیستم
جلو دا کیونگ روی یک زانو نشست و محکم تر فک دخترک را در دستش گرفت و سمته خودش کشاند با عصبانیت تو صورتش غرید ... جونکوک: همین امشب جشن عروسی داریم و تو هم عروس اون جشن هستی ...
ات : بس کن ...
- ۱۶.۸k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط