سلام

سلام
هیچ وقت دوست ندارم خاطرات بدم واسه کسی بگم
اما این مرتبه
واسه تو میگم اونم واسه مرتبه هزارم شاید باهاش بزرگ شدی (banoysharge)

خلاصه اش:
بهش گفتم نرو محمد قسمت میدم
برگشت سمتم دستام گرفت
بوسیدم گفت :میرم زود بر میگردم
با همون صورت خیس اشک
گفتم :نه تو راخدا نرو محمد
گفت :قول میدم زود برگردم مرده قولش برم اروم شدم زود میام پیشت

همیشه قولاش واسم قول بود رد خور نداشت سرش میرفت قولش نمیرفت قبول کردم

خیالم راحت شده بود اما تپش قلبم و دلشوره حاصل از اون حرفش نه

بعد رفتنش اشکام پاک کردم و خودم امید میدادم الان محمد میاد قول داده سر قولش هست
با خودم کلی برنامه ریزی میکردم که برگرده اینکار میکنم و اون کار میکنم

خلاصه هر کاری میکردم خودم آروم کنم

یادم رفت از یه قرار بگم همیشه بامحمد قرار گذاشته بودیم که اگه دیر کرد من روی پله دوم در ورودی منتظرش باشم تا روانی بیاد

اون روزم مثل همیشه رفتم روی پله در ورودی نشستم
انتظار کشیدن شروع کردم
الان میاد پنج دقیقه دیگه میاد میاد
اما نیومد خیلی دیر کرده بود خیلی انگار بد قول شده بود زده بود زیر قولش
اما محمد که بد قول نبود
تلفن خونه زنگ خورد
گفتم خودشه
الان دنیایی فحشش میدم
بدو بدو رفتم داخل خونه سمت تلفن
الو ...
صدای یه زن بود
الو ...
سلام
فکر کردم نامزد محمده اما نه اون صداش اینجوری نبود
الو: بله بفرمایید
منزل .....
بله درسته شما ؟؟
محمد میشناسید؟؟
بله چطور مگه؟؟
ایشون تصادف کرده بیمارستان هستن
چی ؟؟
بین حالت خواب و بیداری بودم
زمین از زیر پام کشیدن فرو رفتم ته یک چاه
روحم از تنم جدا شد
هیچی نمیشنیدم
دروغه نه دروغه
یکی بین دستاش گرفتم
بگو چی شده؟؟ تلفن افتاده بود
جواب داد :دیگه جواب تمام سوالاش گرفته بود
بابا جون پاشو دیگه صدایی نشنیدم و نفهمیدم چی شد
بعد که به خودم اومدم تمام حرفای اون زن داخل ذهنم رژه میرفتن
اما باور نمیکردم
فقط اسمش روی زبونم بودمحمد
من محمد میخام محمد کجایی محمدم
من محمد میخام
محمدم بهم برگردونین
رفتیم طرف بیمارستان
پاهام جون نداشت خودم به زور میکشیدم هر چی جلوتر میرفتم بدتر میشد انگار دیگه قلبمم پا در اورده بود پاهام حرکت میکرد
روحم انگار اینجا نبود
یکی یکی راهروها میرفتم جلو رفتم رفتم رفتم تا رسیدم به یک در شیشه ای انگار من آخرین نفر بودم
همه اونجا بودن خان جون / آقا جون / نامزدش / خواهرش و برادرش و .......
با دیدنم همه برگشتن طرفم از چیزی میترسیدن انگار پیش بینی چیزی میکردن
صداهاشون نمیشنیدم حرکت لباشون به سختی میدیدم فقط گفتم محمد میخام
نامزدش محکم گرفتم گفت: نه
دادزدم
گفتم: محمد میخام
که یهو یه سفید پوش گفت ساکت اینجا بیمارستانه
دستاش گرفتم دنبال کسی بودم فقط من به اون برسونه
گفتم میخام محمدم
التماست میکنم
نمیدونم چی بهش گفتن قبول کرد واسه پنج دقیقه فقط پنج دقیقه
رفتم داخل دستام گرفته بود
انگار اونم میدونست چمه بردم سمت یه پسر گفت اینه باورم نمیشد نه این محمد نیست نه دروغه نه محمد من که کچل نبود
نه محمد من خونی نبود
اما سکوتش همه چی تایید میکرد
رفتم جلو دستش گرفتم تو محمدی تو محمد منی بلند شو بگو نه دروغه
بلند شو
اما جوابی نمیومد

انگار خودش بود
اشکام شروع کرد به خیس کردن صورتم اگه محمد منی بلند شو و بگو باز طاقت دیدن اشکام نداری بگو اگه گریه کنم دنیا خراب میکنی
محمد تو قول دادی میای خونه اینجا کجاست
محمد تو که همیشه منو میدیدی میخندیدی الان لبخندت کو
از من بدت میاد چشمات بستی
محمد من واسه دیدن تو که نباید وقت و اجازه بگیرم اما الان میگن پنج دقیقه
محمد ببین منو دستام میلرزه
محمد پاشو بیا بریم بیرون بخند و بگو بازیه
و ....
فقط حرف میزدم مثل همیشه دیونه اش میکردم
اما صدایی نمیومد
روزا رفت محمد با چهره ای خونی مال من بود

زمان میرفت محمد تغییر نمیکرد ضریب هوشیش کمتر میشد
همه بیمارستان دیگه از وابستگیم به محمد خبر دار شده بودن و مانع دیدنم با اون نمیشدن وقت بی وقت کنارش بودم
تمام دنیای من داخل بیمارستان خلاصه شده بود دنیای بیرون واسم تاریک بود
تا اینکه یه روز دکتر محمد وایستاد روبروی من و ننه
گفت: دیگه امیدی نیست باید دستگاه قطع کنیم
اشکام باز راه خودشون میدونستن انگار آدرس داشتن
محکم میکوبیدم به سینه دکتر بیچاره انگار اون این مدت واسم خدا بود زندگی محمدم داخل دستای اون بودبا همون حالت بهش میگفتم دروغ میگی اون خوب میشه اون بیچاره هم انگار حرفی واسه گفتن نداشت و ضربه ها تحمل میکرد
تا اینکه ظهر روز بعد محمد رفت واسه همیشه
محمد با ملحفه سفید پوشیده آوردن بیرون باورم نمیشد
ملحفه زدم کنار چشماش بسته بود این محمد منه محمد من دارن میبرن باورش سخت بود
دیدگاه ها (۷۶)

♡ دوستت دارمــ ♡و این راروزی هزارباربرایِ خودم تڪرار میڪنم...

چشم تو حکمِ به اعدام، چه آسان می‌دادپادشاهی که به قتل همه فـ...

تو مال منے و مݧ گدایت شده امدلتنگِ شنیدݧ صـدایت...

کاش دلتنگی بیماری بودبستری می شدیدرش می آوردند دورش می انداخ...

عشق ممنوع p6

شروعی دوباره پارت ۱۵.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط