پارت نگاههایی که حرف میزنند

🖤🔥 پارت ۷ — نگاه‌هایی که حرف می‌زنند

یونا کنار پنجره‌ی بلند ایستاده بود.
شهر زیر پایش نفس می‌کشید؛
چراغ‌ها، ماشین‌ها، آدم‌هایی که آزاد بودند… یا فکر می‌کردند هستند.

جونگ‌کوک پشت سرش ایستاد.
نه نزدیک.
نه دور.

«می‌تونی هرجا از اینجا رو ببینی.»
صدایش آرام بود. «جز بیرون رفتن.»

یونا بدون برگشتن گفت: «اگه بخوام برم؟»

چند ثانیه سکوت.
بعد: «اون‌وقت من دنبالت میام.»

نه تهدید بود، نه وعده.
واقعیت.

یونا برگشت و نگاهش کرد.
برای لحظه‌ای طولانی، هیچ‌کدام پلک نزدند.

«تو عادت نداری کسی بمونه، نه؟»
این را یونا گفت.

جونگ‌کوک آهسته جواب داد: «نه.»
مکث. «و تو عادت نداری کسی دنبالت بیاد.»

نگاه‌ها قفل شد.
چیزی بین‌شان شکل گرفت—
نه اعتماد،
نه عشق.

چیزی خطرناک‌تر:
شناختنِ همدیگر.



اسکی ممنوع 🚫
دیدگاه ها (۰)

بچه ها این فیک کلا ۳۰ پارته همشو نوشتم میزارم براتون تسل...

🖤🔥 پارت ۹ — انتخابی که گفته نشدکلید هنوز روی میز بود.یونا به...

🖤🔥 پارت ۶ — قانونِ سکوتیونا از اتاق بیرون آمد.مخفیگاه بیدار ...

🖤🔥 پارت ۵ — صبحِ بی‌اعتمادنور خاکستری صبح از پنجره‌ی باریک خ...

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟑𝟖حوصلم سر رفته بود خودم رو با چیزای چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط