( پارت۱۴)

( پارت۱۴)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی

*باکوگو داشت لباس هارو از توی چمدون برمیداشت که یهووقتی میخواست

اونیکی لباس رو برداره دید...... لباس زیر هیکاری تو دستشه، هیکاری هم دید

هردوتاشون مثل گوجه قرمز شدن بعد یهو صدای در اومدزودهیکاری خودشو

جمع و جور کرد و باکوگو لباس رو گذاشت تو کمد و همونجا نشست*

-م... من میرم باز کنم

+باشه

*تو ذهن باکوگو:وای... وای... من چه غلطی کردم الان.. هوففففف اشکالی

نداره من که قراره تو اینده زیاد از این لباس هاش ببینم*

*هیکاری در رو باز کرد دید میدوریاعه*

-عه! سلام ایزوکو بیا تو

_ممنونم*اومد داخل اتاق*سلام کاچان

+علیک سلام

_چرا دوتاتون اینجوری قرمز شدین؟!

-ه... هیچی نشده*رفت پیش آینه*نه من که قرمز نیستم

_حالا ولش کن اممممم.... میخوام یه موضوعی رو به شما بگم

+چیه؟

&اممممم....راستش میخوام به یه نفر اعتراف کنم

-به کییییی

_امممم.... به....
دیدگاه ها (۴)

اگه گزارش بشه ادامه نمیدم

هعیییی🥲🥲

پارت ۱۴۲* رفتم تو اتاقم ... یهو بیست تا خدمتکار ریختن سرم * ...

پیوند یخ و اتش

پارت هفتم🧡💚قلبتی که به تو تعلق داره باکودکو[پرستار های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط