«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۵۳
راهش نیست..
لبخند زدم و گفتم میدونم. مطمین باش.. اصلا.. اصلا
نمیتونم از اینکارا بکنم.. خیالت راحت
لبخند زد و گفت:میدونم..میشناسمت..چيز ديگه اي که
بخواي بهم بگي؟
یه دفعه دلم گرفت و با درد گفتم خيلي چيزاا..
اشفته و غمگین زل زد بهم..
اشکم جاري شد و گفتم میشه ببینمتون؟
چونه اش از بغض لرزید.
میدونم خطرناکه... میدونم نمیخواین تو دردسر بیوفتم
داغون. گفتم: لطفاً...
میدونم خطرناکه... میدونم نمیخواین تو دردسر بیوفتم
داغون گفتم: لطفاً..
بابا مايكل داخل تصویر شد و پشت مامان قرار گرفت و با لبخند غمگيني گفت: دوساعت دیگه تو پارك سركوچه تون
خوبه دخترمن؟
ذوق زده با بغض خندیدم و گفتم اره..اره..عالیه..
مامان-پس میبینیمت عزیزدلم.. با ذوق دست تکون دادم و قطع کردم و رفتم حاضر شم. حال تو خونه موندن رو نداشتم و رفتم تو پارك و بي قرار روي نيمكتي منتظر نشستم.
میخواستم از همه سوالهاي ذهنم باهاشون حرف بزنم :
شاید بتونم براشون جوابی پیدا کنم..
خون دماغ تهیونگ جمله رهام نكن ديشبش.. اخ..واقعا ازم خواست رهاش نکنم؟
چجوري با ذهنش باهام حرف زد؟
تا
تمام ۲ساعت رو نشستم و فک کردم که صدايي توي سرم
گفت: سوار ون سفید شو..
تند چرخیدم و دنبال ون گشتم..
پشت سرم بود.
سریع دویدم سمتش و درش رو باز کردم و اروم رفتم
داخل.
مامان فرياي مهربونم با دستای گرمش به محض ورودم
منو تو اغوش کشید.
ذوق زده خندیدم و محکم بغلش کردم مامان نوازشم کرد و با گریه اروم و دلتنگي
گفت: عزیز من...دخترکم...
منم اروم گریه کردم.
بوسه گرم بابا روي سرم نشست و زمزمه کرد:جانم..دلمون
برات یه ذره شده بود.برات یه ذره شده بود.
از مامان جدا شدم و با عشق نگاشون کردم.
بابا مايكل شده عزیزم؟
و هدایتم کرد رو صندلي بشينم و نزدیکم نشستن. مامان فریا با عشق و دلتنگ دستمو گرفت و گفت: همه
مرتبه ؟
part ۱۵۳
راهش نیست..
لبخند زدم و گفتم میدونم. مطمین باش.. اصلا.. اصلا
نمیتونم از اینکارا بکنم.. خیالت راحت
لبخند زد و گفت:میدونم..میشناسمت..چيز ديگه اي که
بخواي بهم بگي؟
یه دفعه دلم گرفت و با درد گفتم خيلي چيزاا..
اشفته و غمگین زل زد بهم..
اشکم جاري شد و گفتم میشه ببینمتون؟
چونه اش از بغض لرزید.
میدونم خطرناکه... میدونم نمیخواین تو دردسر بیوفتم
داغون. گفتم: لطفاً...
میدونم خطرناکه... میدونم نمیخواین تو دردسر بیوفتم
داغون گفتم: لطفاً..
بابا مايكل داخل تصویر شد و پشت مامان قرار گرفت و با لبخند غمگيني گفت: دوساعت دیگه تو پارك سركوچه تون
خوبه دخترمن؟
ذوق زده با بغض خندیدم و گفتم اره..اره..عالیه..
مامان-پس میبینیمت عزیزدلم.. با ذوق دست تکون دادم و قطع کردم و رفتم حاضر شم. حال تو خونه موندن رو نداشتم و رفتم تو پارك و بي قرار روي نيمكتي منتظر نشستم.
میخواستم از همه سوالهاي ذهنم باهاشون حرف بزنم :
شاید بتونم براشون جوابی پیدا کنم..
خون دماغ تهیونگ جمله رهام نكن ديشبش.. اخ..واقعا ازم خواست رهاش نکنم؟
چجوري با ذهنش باهام حرف زد؟
تا
تمام ۲ساعت رو نشستم و فک کردم که صدايي توي سرم
گفت: سوار ون سفید شو..
تند چرخیدم و دنبال ون گشتم..
پشت سرم بود.
سریع دویدم سمتش و درش رو باز کردم و اروم رفتم
داخل.
مامان فرياي مهربونم با دستای گرمش به محض ورودم
منو تو اغوش کشید.
ذوق زده خندیدم و محکم بغلش کردم مامان نوازشم کرد و با گریه اروم و دلتنگي
گفت: عزیز من...دخترکم...
منم اروم گریه کردم.
بوسه گرم بابا روي سرم نشست و زمزمه کرد:جانم..دلمون
برات یه ذره شده بود.برات یه ذره شده بود.
از مامان جدا شدم و با عشق نگاشون کردم.
بابا مايكل شده عزیزم؟
و هدایتم کرد رو صندلي بشينم و نزدیکم نشستن. مامان فریا با عشق و دلتنگ دستمو گرفت و گفت: همه
مرتبه ؟
- ۲۰۶
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط