تو تنها مجرد گروه دوستهات بودا حداقل همه انطور فر م

تو تنها مجردِ گروه دوستهات بودى.يا حداقل همه اينطور فكر ميكردن.
امروز،همتون تو خونه جیهوپ جمع شده بوديد تا فيلم ببينيد.
درحالى كه بقيه راجبه ژانرِ فيلم بحث ميكردن،به طبقه بالا رفتى و با كنجكاوى؛واردِ اتاقِ جیهوپ شدى.
همونطور كه مضطربانه نگاهِ كلى به اتاق مينداختى،شخصى از پشتِ سر،دمِ گوشت لب زد:
"سَرَك كشيدن تو اتاقم خوش ميگذره،خوشگله؟"
ترسيده سمتِ پسر برگشتى.لبِ پايينت رو گزيدى و شرمنده گفتى:
"من واقعا..متاس…"
جمله ات هنوز تموم نشده بود كه،پسرِ مقابلت لب زد:
"مهم نيست كوچولو،ميتونى هرچقدر كه ميخواى اينجا خوش بگذرونى،راحت باش خوشگله!"
متعجب پلكى زدى.انتظارِ همچين رفتارى رو از پسرِ مقابلت نداشتى.
جیهوپ عموما آدمِ مهربونى نبود.حتى بينِ دوستهاتون هم،به يك پسرِ بداخلاق معروف بود.
تفاوتِ سنىِ آنچنانى نداشتيد،تو به تازگى واردِ بيست سالگيت شده بودى و جیهوپ بيست و شش سالش بود.
جیهوپ كه نگاهِ خيره و سواليت رو ديد،آروم خنديد.
سمتِ كنسولِ اتاقش رفت و پاكتِ سيگارى كه روش قرار داشت رو گرفت.
پاكتى كه تنها سه نخ سيگار توش باقى مونده بود رو،باز كرد و دو نخ رو از بينش،بيرون كشيد.
با قدم هايى آروم،سمتت حركت كرد و گفت:
دیدگاه ها (۱)

"يك طور نگاهم نكن كه انگار،از من اين رفتار بعيده!"كم كم تعجب...

ابرويى بالا انداختى.تو اينكار بى تجربه بودى براىِ همين،به حر...

هفت سال اختلافِ سنى كه بينتون وجود داشت؛به تمامِ اختلاف هاتو...

مردِ مقابلت،بعد از درآوردنِ كروات از دورِ گردنش؛اون رو روىِ ...

پلكهات رو بزور باز كردى.با حسِ سوزش شديدِ مچ دستت،خواستى اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط