#عاشق_خونش_یا_بدنش
#عاشق_خونش_یا_بدنش
پارت ¹⁶
لینو با ناباوری به هیونجین خیره شده بود
بعد آروم خندید، خندهای کوتاه،اما سرد
×برای یه انسان... داری جلوی من وایمیستی؟
هیونجین حتی یک قدم هم عقب نرفت
نگاهش ثابت بود
_کنار نمیرم
جونگین با نگرانی جلو اومد
÷هیونگ... داری چیکار میکنی؟
هیونجین بدون اینکه نگاهش رو از لینو برداره، آروم گفت
_جونگین... تو دخالت نکن
لینو خنجر رو توی دستش چرخوند
×فکر میکنی اگه ازش محافظت کنی، مافیا بیخیالش میشه؟
هیونجین چیزی نگفت،لینو یه قدم جلوتر اومد
×از لحظهای که تصمیم گرفتی نکشیش...خودتم هدفت شدی
چشمهای هیونجین برای لحظهای لرزید
اون این قانون رو بهتر از هرکسی میشناخت
کسی که از اجرای حکم سرپیچی میکرد...
خودش هم محکوم میشد
پشت سرش، صدای نفسهای بریدهی فیلکس شنیده میشد
فیلکس بالاخره تونسته بود یکی از دستهاش رو از طناب بیرون بکشه
مچش از شدت فشار طناب سرخ شده بود
+...هیونجین...
صدای لرزونش باعث شد هیونجین برای یه لحظه سرش رو برگردونه
فیلکس با نگرانی نگاهش میکرد
+لازم نیست...به خاطر من...
هیونجین آروم حرفش رو برید
_ساکت باش.
برای اولین بار،لحنش نه سرد بود، نه بیتفاوت
فقط،نگران بود
_فقط...دیگه چیزی نگو
لینو این صحنه رو نگاه میکرد، بعد پوزخند تلخی زد
×کار از وابستگی گذشته...تو عاشقش شدی، نه؟
همون لحظه،هیونجین مشتش رو محکم گره کرد
صدای شکستن چوب زیر فشار انگشتهاش توی کلبه پیچید
اما،این بار سکوتش،خودش جواب سوال بود
پارت ¹⁶
لینو با ناباوری به هیونجین خیره شده بود
بعد آروم خندید، خندهای کوتاه،اما سرد
×برای یه انسان... داری جلوی من وایمیستی؟
هیونجین حتی یک قدم هم عقب نرفت
نگاهش ثابت بود
_کنار نمیرم
جونگین با نگرانی جلو اومد
÷هیونگ... داری چیکار میکنی؟
هیونجین بدون اینکه نگاهش رو از لینو برداره، آروم گفت
_جونگین... تو دخالت نکن
لینو خنجر رو توی دستش چرخوند
×فکر میکنی اگه ازش محافظت کنی، مافیا بیخیالش میشه؟
هیونجین چیزی نگفت،لینو یه قدم جلوتر اومد
×از لحظهای که تصمیم گرفتی نکشیش...خودتم هدفت شدی
چشمهای هیونجین برای لحظهای لرزید
اون این قانون رو بهتر از هرکسی میشناخت
کسی که از اجرای حکم سرپیچی میکرد...
خودش هم محکوم میشد
پشت سرش، صدای نفسهای بریدهی فیلکس شنیده میشد
فیلکس بالاخره تونسته بود یکی از دستهاش رو از طناب بیرون بکشه
مچش از شدت فشار طناب سرخ شده بود
+...هیونجین...
صدای لرزونش باعث شد هیونجین برای یه لحظه سرش رو برگردونه
فیلکس با نگرانی نگاهش میکرد
+لازم نیست...به خاطر من...
هیونجین آروم حرفش رو برید
_ساکت باش.
برای اولین بار،لحنش نه سرد بود، نه بیتفاوت
فقط،نگران بود
_فقط...دیگه چیزی نگو
لینو این صحنه رو نگاه میکرد، بعد پوزخند تلخی زد
×کار از وابستگی گذشته...تو عاشقش شدی، نه؟
همون لحظه،هیونجین مشتش رو محکم گره کرد
صدای شکستن چوب زیر فشار انگشتهاش توی کلبه پیچید
اما،این بار سکوتش،خودش جواب سوال بود
- ۸۴
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط