منو تنها نزار

منو تنها نزار
نویسنده : روز آزمون فرا رسید گروه های دو نفره تشکیل شدن و حالا نوبت رو به رویی با رقیب بود
ایزاوا : از مون ورود به مدرسه این طوریه که تیم های دو نفره رو به روی هم قرار میگیرند هر تیمی عمل کرد بهتری داشته قبول میشه !هالا قرعه کشی میکنیم ((دست کردن تو سندوق قرعه کشی))
تیم شماره ۳۲در برابر تیم شماره ۱۳۴!
میدوریا : ک. ک. کاچان تیم ۳۲ ماییم !
کاچان : چی؟ اولین تیم ما باید مبارزه کنیم؟ گندش بزنن بیا بریم
نویسنده : همه شرکت کننده ها روی صندلی تماشا چی نشستند
و هر دو تیم وارد زمین شدند
(( بوغ شروع مبارزه ))
باکوگو : بمب همه جانبه شینههههههههههههههههههههههههه
((انفجار خیلی بزرگ ))
دود ها که کنار رفتند دیدیم که یه پسر با کوسه سپر لاکپشتی رو به رومون قرار گرفته و از انفجار جون سالم به در برده
:باکوگو : هی کله قرمه سبزی فعلا تو عقب وایستا !
میدوریا : اوهوم !
نویسنده : باکوگو سه تا انفجار دیگه انجام داد تا سپر لاکپشت شکست
باکوگو : چ. چ. چقدر جون سخت بود لعنتی
میدوریا : باکوگو چهار تا انفجار پشت سر هم ریست بدی بود نصو بیشتر انرژیت رو از دست دا......
نویسنده :تا اومد این حرف رو بزنه باکوگو از پشت افتاد
میدوریا با استفاده از کوسه آلمایت سری قبل این که بخوره زمین گرفتش
میدوریا : از این جا به بعدش رو بسپار به من
نویسنده : باکوگو رو خوابوندم گوشه زمین و خودش اومد تو جایگاه
میدوریا :)(گرفتن گارد)) بیا جلو !
نویسنده : پسری با کوسه مواد مزاب کلی مواد مزاب به سمت دکو شلیک کرد و لی میدوریا با دست ها همه مواد مزاب رو جزب بدن خودش کرد
باکوگو : چشمام رو باز کردم و نوشتم مبارزه میدوریا ببینم با صحنه ای مواجه شدم که روح از سرم پرید میدوریا العان مواد مزاب رو با کمک دست هایش خورد؟بعد متوجه شدم به خواهر فشاری که کوسه روی بدنش گذاشته از جایی که دست ها در اومده یعنی کمر خون ریزی داره
میدوریا : حالا وقتشه !
نویسنده :دست های سیاه تغییر شکل دادند و به بدن دکو چسبیدن مثل یه لباس شده شده بود چهره دکو زیر لباس خیلی خیلی وحشت ناک بود
دکو : افزایش نیروی بدنی مشت کوبنده قدرت ۵۶ در صد
نویسنده : بر اثر مشتی که دکو زد زمین خورد شد دیوار ها ترک خوردند و بعضی هاشون فرو ریختند
باکوگو با تعجب به میدوریا نگاه میکرد لرزش و رنبش که تمام شد میدوریا پسر مواد مضابی رو اش و لاش کرده بود .
((بوق پایان مسابقه ))
((دست و جیق تماشا چی ها ))
میدوریا سمت باکوگو رفت و تا بهش رید از حوش رفت و توی بقل باکوگو افتاد 🎀🫣
باکوگو یه لبخند کوچک رد میدوریا بقل کرد و از زمین خارج شد
باکوگو : ما موفق شدیم دکو ! 🫠
ایده ای نضری چیزی؟
لایک هم فراموش نشه 🎀 🗿
دیدگاه ها (۱)

سناریو باکودکو

سناریو باکودکو

سناریوی شماره ۳ تک پارتی. نکته:من هرچی فکر کردم گفتم بزار ای...

تکپارتی

سناریو:مرگ پنهان/پارت آخر**نویسنده**سه ماه از مرگ ایزوکو می‌...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۴۴

دید پنهان ,انفجار اشکار

پارت ششم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره        باکودکو[از چشمان ای...

سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.زمان وقتی دکو از...

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط