part

part29
.
.
یونجون بوم رو بلند کرد و روی تخت خودش گذاشت و لباسای خونیشو عوض کرد و زخماشو ضدعفونی کرد و خودش خسته و کوفته کنار تخت نشست و به بوم که نور ماه صورت زخمیشو روشن میکرد نگاه کرد... دستشو بلند کرد و روی موهای بوم کشید و آروم نوازشش کرد.. چقدر اون بچه پررو وقتی خوابه آروم و معصوم به نظر میومد!
_ببین با خودت و من داری چیکار میکنی! چرا همش توجهمو سمت خودت میکشی؟ یه عمر من بعد اون کمترین توجهی به کسی نکردم ولی الان بازم دارم مثل سه سال پیش دیوونه میشم
دستشو از موهای بوم برداشت و روی قلب خودش گذاشت و اخمی کرد و به بوم نگاه کرد
_این چهحسیه بوم؟ بهم بگو این چه حس کوفتیههه!
سرو روی سینه بوم گذاشت و همونجا خوابش برد
.
چشماشو باز کرد، سرش بدجوری درد میکرد و زیر چشم چپش تیر میکشید
سینگینی روی سینش حس میکرد پایینو نگاه کرد و یونجون رو دید که روی سینش سرشو گذاشته بود و مثل یه بچه معصوم خوابیده بود، لبخند کم رنگی روی لبای بوم نقش بست و دستشو اروم و با تردید بلند کرد تا صورت یونجونو لمس کنه، باورش نمیشد این پسر دیشب لباساشو عوض کرده و زخماشو بسته بود.. باورش نمیشد نگرانی یه نفر روی خودش اینجوری باعث بشه پروانه ها تو دلش به پرواز در بیان، حس امنیت مضخرف و در عین حال لذت بخشی داشت، انگشت اشارشو روی لپ چپ یونجون فشار داد و تک خنده ای کرد که یونجون چشماشو باز کرد و بعد چند بار باز و بسته کردتشون با تعجب به بوم نگاه کرد چند لحظه به چشمای هم خیره شدن و بعد بوم زود انگشتشو از رو گونه یونجون برداشت ویونجون سریع از رو سینه بوم سرشو برداشت و صداشو صاف کرد.. صورتش داغ کرده بود!
(چرا رو سینش خوابم برد؟ لعنت به من الان فکر میکنه میخواستم ازش سواستفاده کنم.. چرا با صورتم بازی میکرد... و چرا من اینقدر هول کردم؟.. خودتو جمع کن چوی یونجون)
_دیشب.. حالت بد بود برا همین کمکت کردم
بوم با وجود درد بدنش سعی کرد بشینه
+ممنونم بازم به دادم رسیدی
_نمیخوای بگی با کی دعوا کردی؟ خودتو دیدی؟ رسما داغون شده بودی
لبخند بوم محو شد و سرشو پایین انداخت
(چجوری همه چیزو بهش بگم؟ مگه اون چه گناهی داره ردگیر زندگی فا. کی من بشه؟)
بوم بازم لبخندی زد و به چشمای کنجکاو یونجون نگاه کرد
+چیزی نبود چند تا قلدر خیابونی بودن.. البته منم داغونشون کردما
یونجون پوزخندی زد
_زدیشون؟ له شده بودی بچه! به خاطر تو امروز منم نتونستم برم سرکار بیا حداقل یه چیزی بخوریم
+باشه
بوم بلند شد و به دستشویی رفت تا صورتشو بشوره نگاهی کنه به خودش توی آینه انداخت
(اوه شت.. واقعا داغون شدم! اون عوضی!)
با وجود سوزش صورتش ابی به زخماش زد و بیرون رفت و دید یونجون با دوتا کاسه برنج و املت پشت میز نشسته.
+چون زخمی شدم مهربون شدی؟
خنده ای کرد و به خاطر پارگی گوشه لبش هیسی کشید
_کی گفته مهربون شدم؟ دارم غذامو میخورم یکمم برا تو گذاشتم
+همیشه حرف آخرو میزنی؟
_توهم همیشه ادامه میدی!
بوم پشت میز نشست و مشغول خوردن شد
دیدگاه ها (۰)

part30. . +امروز قرار بود رو موزسک اول کار کنیم نه؟ حالا که ...

part31. . فلش بکبومگیو بعد نواختن آخرین قطعه چشماشو باز کرد ...

اولین تیزر رسمی موزیک ویدیو swimاپدیت توییتر بیلبورد با اعلا...

جلد وینل اعضا، اخری ام گروهیه

part40. . برای مدتی هردو بهم خیره شدن.. بوم برای سواستفاده ا...

part19. . از افکارش اومد بیرون وبه کریس و بقیه نگاه کرد که گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط