پارت

پارت ۳


وقتی ساسکه برگشت توی دفترش تا پرونده های بیماران را چک کند، مدام ذهنش روی ناروتو میچرخید. همه موقع برده شدن به سلول تقلا میکردند، ولی ناروتو از حد گذرانده بود. هنوز هم باورش نمیشد که سه تا پرستار به زور او را توی سلول بردند. نشست روی صندلی اش و اه کشید:"کوراما؟ حتی بهم نگفت چیه یا چه شکلیه‌. این پسره ناروتو جدی خله."
سعی کرد به روش درمان فکر کند. بیشتر هیولاهای خیالی که ساخته میشدند، یک نقطه ضعف مشترک داشتند. همه ی انها از توجه و ترس بیش از حد قدرت میگرفتند. ساسکه خیال کرد شاید این دلیلی باشد که ناروتو دچار بیماری شده، لابد او از کوراما میترسد و با اینکار بهش قدرت میدهد. ولی خب، ماجرا از این قرار نبود...

؟"ناروتو...اون گنده بک داره گلوتو فشار میده مگه نه؟"
صدا توی ذهن ناروتو پیچید، همان صدای خش دار و هیولا وار.
?:"از حسش خوشت نمیاد، داره خفه‌ت میکنه. دوست نداری یه درس حسابی بهش بدی؟"
این صدا میپیچید، و فقط ناروتو میشنید و حس میکرد. هم سلولی اش او را به دیوار چسبانده بود و گردنش را فشار میداد، چون ناروتو رفته بود روی اعصابش:"به من میگی خرس بچه؟ الان حالیت میکنم."
ولی ناروتو تقلایی برای ازاد شدن نمیکرد. او میدانست اگر به حرف کوراما گوش کند دوباره میفتد توی دردسر. ولی سخت بود وقتی صدا ادامه داشت:"بزنش ناروتو، بذار بمیره. اون روت دست بلند کرد پس تو هم یکاری کن دیگه بلند نشه."
گوشه ی چشم های ناروتو کمی اشک جمع شد. او دلش میسوخت و نمیخواست کسی را تا حد مرگ بزند، ولی دست خودش نبود. لیوان فلزی آب را از کنار سینک سلول برداشت:"دستتو بکش غول بیابونی."
و اخرین چیزی که مرد قبل از بیهوش شدن و خوردن ضربه توی سرش دید، دوتا چشم ابی براق و غیر عادی بود و یک لبخند بیمارگونه.

پرستار با عجله در دفتر ساسکه را باز کرد، عرق سرد روی پیشانی اش نشسته بود:"اقای دکتر یه مشکلی هست."
ساسکه سرش را از روی ورقه ها اورد بالا:"چی شده‌؟"
پرستار با لکنت گفت:"ا...اون بیمار جدیده، مو زرده‌...زد شماره ی ۱۰۱ رو ناکار کرد."
ساسکه سریع از روی صندلی اش بلند شد:"چی گفتی؟!"

ساسکه با پرستار راه افتاد توی راهرو ها، همان راهروهایی که رد شدن ازشان نزدیک هزار کیلو حس مریض به قلب ادم فرو میکرد. و ته راهرو...سلول ناروتو بود.
Sa:"کجاست؟ تو سلوله؟"
پرستار سر تکان داد و خودش کمی دور تر ایستاد. ساسکه رفت جلوتر و دید که اوه...شماره ۱۰۱ افتاده کف زمین و خون مثل ابشار از سرش جاری بود. ناروتو پشتش به ساسکه بود، ولی وقتی سرش را نصفه چرخاند تا از گوشه ی چشم او را ببیند...چشم هایش برق میزد:"سلام علیک اقا دکتره~"
دیدگاه ها (۲۱)

پارت ۳۴بالاخره، شرکت پدسگ ۳ پلمپ شد و پلیس به جرم جعل قتل اق...

پارت ۲ساسکه کم کم داشت متوجه میشد اوضاع زیاد خوب نیست. وضع ن...

پارت اول: کلینیک اوچیها، برای بیماران توهمی.هفته ی اولساسکه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط