باران که بند آید...

باران که بند آید...
فردا دوباره
به دیدار تو باز خواهم آمد
و حقیقی کوچک را...
برایت به ارمغان خواهم آورد
حقیقتی کوچک
همان سلام بی جواب همیشه
و دستهای خالی من
که تا دقایقی دیگر
زیر همین باران شسته می شوند
و دستمالی کوچک که نام تو بر آن نوشته را...
به گیسوان باد می آویزم
باران که بند آید
فردا دوباره...
به دیدار تو خواهم آمد.
دیدگاه ها (۱)

دلم جاده ای می خواهدکه ببرد مراو بر نگردد هرگز...

وقتی می گوید : دوستت دارمزل زل در چشمایش نگاه نکن...بی هیچ ح...

وفا آنست که ذکر من همیشه بر لبت باشد وفا آنست که یاد من همیش...

تا سحر منتظرت بودمچشمای شسته ام را،شسته تر بودمصبح شد و روز ...

«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما م...

مردی در ساحل...[پارت ششم]روز بعد...از صبح باران ریزی می‌باری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط