عشق حقیقیپارت
عشق حقیقی...★(پارت:۶)
جونگکوک:تهیونگ!داری خفم میکنی...
تهیونگ:خیلی بغلی هستی...
جونگکوک:حداقل...یکم دستات و شل کن!
تهیونگ کمی دستاش و شل کرد
تهیونگ:الان خوبه؟!
جونگکوک:اوهوم
تهیونگ:جونگکوک تو هم من و دوست داری؟!
جونگکوک:من وقتی برای اولین بار اومده بودی اینجا...دلم و بهت باختم!
تهیونگ:حسم...دو طرفه است؟!...
جونگکوک:اوهوم...خیلی وقته!
تهیونگ سرش و از پشت وارد گردن پسر کرد و از بوی وانیلی پسر تنفس کرد...
تهیونگ:خیلی شیرینی..
جونگکوک:هی...م..من شیرین نیستم!
تهیونگ:اونقدی شیرینی که دلم میخواد یه لقمه چپت کنم!
جونگکوک:اون وقت دیگه من و نداری!
تهیونگ:پس فقط از بوی تنت تنفس میکنم
جونگکوک:قبوله!
تهیونگ از بوی پسر تنفس میکرد و جونگکوک از گرمی نفس های تهیونگ پشت گردنش کم کم به خواب فرو رفت....لیا وارد اتاق شد و با صحنه ای که دید قند تو دلش آب شد،تهیونگ از پشت جونگکوک و بغل کرده و با هم به خواب رفتن...
لیا:میدونستم مال همین!(ذوق)
از اون دوتا عکسی گرفت و بیرون رفت...
«ساعت ۳ صبح»
جونگکوک با حس تشنگی از خواب بیدار شد،به دستی که دور کمر باریکش حلقه شده بود نگاه کرد...هیچوقت فکر نمیکرد روزی تهیونگ بهش اعتراف کنه...دست تهیونگ رو آروم کنار زد و از اتاق خارج شد...
جانی:بالاخره بهش رسیدی؟!(هیجان)
جونگکوک جیغ خفه ای کشید و سریع برگشت
جونگکوک:محض رضای خدا کی این موقع شب اینجوری سوال میپرسه؟!(ترسیده)
جانی:اوه ببخشید ترسوندمت(خجالت زده)
جونگکوک:کاش فقط میترسوندیم سکتهام دادی پسر!
جانی:خیلی خوب باشه!بگو بالاخره بهش رسیدی؟!
جونگکوک:به کی باید میرسیدم؟!
جانی:به تهیونگ دیگه!اعتراف کردی؟!قبولت کرد؟!پست زد؟!اگه این کار و کرده باشه خودم خفه اش میکنم مرتیکه رو...
جونگکوک:یه نفس بگیر!
جانی:باشه باشه چی شد؟!
جونگکوک:من بهش اعتراف نکردم...
جانی:دیوونه شدی؟!
جونگکوک:اون به من اعتراف کرد!
جانی:جدی میگی؟!یعنی هر دوتون عاشق هم بودید...قبول کردی دیگه؟!
جونگکوک:خودت چی فکر میکنی؟!
جانی:از اون جایی که کله شقی و خیلی زود هول میشی احتملا قبول نکردی
جونگکوک:قبول کردم احمق!
جانی:مبارکه!(ذوق)
جونگکوک:مگه ازدواج کردم؟!
تهیونگ:در آینده قراره بکنی
جانی و جونگکوک هینی کشیدن و با ترس به عقب نگاه کردن
جونگکوک:ب..با کی؟!
تهیونگ:با من!
جانی:خوب الان دیگه مبارکه
جانی سمت جونگکوک رفت و اون رو به آغوش گرفت
جانی:دیگه داری میری خونه بخت رفیق!هی آقای مافیا مواظب رفیقم باش!
تهیونگ:مواظبشم!
جونگکوک:جانی بچه شدی؟!
جانی:دلم برات تنگ میشه کله شق!
جونگکوک:بازم هم و میبینیم قرار نیست بمیرم!
جانی:به هرحال
جونگکوک:خیلی خوب برو اون ور داری خفم میکنی!
جانی:یکم آدم باش خیره سرم دارم بغلت میکنم
جونگکوک:ممنون حالا برو اون ور
جانی عقب کشید و سمت تهیونگ رفت
جانی:خوب...امیدوارم خوشبخت بشید من برم بخوابم
پارت بعدی پارت آخرههه✨
جونگکوک:تهیونگ!داری خفم میکنی...
تهیونگ:خیلی بغلی هستی...
جونگکوک:حداقل...یکم دستات و شل کن!
تهیونگ کمی دستاش و شل کرد
تهیونگ:الان خوبه؟!
جونگکوک:اوهوم
تهیونگ:جونگکوک تو هم من و دوست داری؟!
جونگکوک:من وقتی برای اولین بار اومده بودی اینجا...دلم و بهت باختم!
تهیونگ:حسم...دو طرفه است؟!...
جونگکوک:اوهوم...خیلی وقته!
تهیونگ سرش و از پشت وارد گردن پسر کرد و از بوی وانیلی پسر تنفس کرد...
تهیونگ:خیلی شیرینی..
جونگکوک:هی...م..من شیرین نیستم!
تهیونگ:اونقدی شیرینی که دلم میخواد یه لقمه چپت کنم!
جونگکوک:اون وقت دیگه من و نداری!
تهیونگ:پس فقط از بوی تنت تنفس میکنم
جونگکوک:قبوله!
تهیونگ از بوی پسر تنفس میکرد و جونگکوک از گرمی نفس های تهیونگ پشت گردنش کم کم به خواب فرو رفت....لیا وارد اتاق شد و با صحنه ای که دید قند تو دلش آب شد،تهیونگ از پشت جونگکوک و بغل کرده و با هم به خواب رفتن...
لیا:میدونستم مال همین!(ذوق)
از اون دوتا عکسی گرفت و بیرون رفت...
«ساعت ۳ صبح»
جونگکوک با حس تشنگی از خواب بیدار شد،به دستی که دور کمر باریکش حلقه شده بود نگاه کرد...هیچوقت فکر نمیکرد روزی تهیونگ بهش اعتراف کنه...دست تهیونگ رو آروم کنار زد و از اتاق خارج شد...
جانی:بالاخره بهش رسیدی؟!(هیجان)
جونگکوک جیغ خفه ای کشید و سریع برگشت
جونگکوک:محض رضای خدا کی این موقع شب اینجوری سوال میپرسه؟!(ترسیده)
جانی:اوه ببخشید ترسوندمت(خجالت زده)
جونگکوک:کاش فقط میترسوندیم سکتهام دادی پسر!
جانی:خیلی خوب باشه!بگو بالاخره بهش رسیدی؟!
جونگکوک:به کی باید میرسیدم؟!
جانی:به تهیونگ دیگه!اعتراف کردی؟!قبولت کرد؟!پست زد؟!اگه این کار و کرده باشه خودم خفه اش میکنم مرتیکه رو...
جونگکوک:یه نفس بگیر!
جانی:باشه باشه چی شد؟!
جونگکوک:من بهش اعتراف نکردم...
جانی:دیوونه شدی؟!
جونگکوک:اون به من اعتراف کرد!
جانی:جدی میگی؟!یعنی هر دوتون عاشق هم بودید...قبول کردی دیگه؟!
جونگکوک:خودت چی فکر میکنی؟!
جانی:از اون جایی که کله شقی و خیلی زود هول میشی احتملا قبول نکردی
جونگکوک:قبول کردم احمق!
جانی:مبارکه!(ذوق)
جونگکوک:مگه ازدواج کردم؟!
تهیونگ:در آینده قراره بکنی
جانی و جونگکوک هینی کشیدن و با ترس به عقب نگاه کردن
جونگکوک:ب..با کی؟!
تهیونگ:با من!
جانی:خوب الان دیگه مبارکه
جانی سمت جونگکوک رفت و اون رو به آغوش گرفت
جانی:دیگه داری میری خونه بخت رفیق!هی آقای مافیا مواظب رفیقم باش!
تهیونگ:مواظبشم!
جونگکوک:جانی بچه شدی؟!
جانی:دلم برات تنگ میشه کله شق!
جونگکوک:بازم هم و میبینیم قرار نیست بمیرم!
جانی:به هرحال
جونگکوک:خیلی خوب برو اون ور داری خفم میکنی!
جانی:یکم آدم باش خیره سرم دارم بغلت میکنم
جونگکوک:ممنون حالا برو اون ور
جانی عقب کشید و سمت تهیونگ رفت
جانی:خوب...امیدوارم خوشبخت بشید من برم بخوابم
پارت بعدی پارت آخرههه✨
- ۵.۸k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط