سنگدل
#سنگدل
part 9
رومی از دایون زیاد خوشش نیامد
دایون زیادی خودش را میگرفت
رومی اهمیتی نداد
ولی از اینکه دایون خودش را بالا گرفت بدش آمد
نیم ساعت بعد جینو وارد شد
+سلام ارباب
_کتم و بگیر و اینکه تو باید داخل مجلس باشی و آیسا اینجا
+ولی آجوما گفت که اینجا باشم
_یادت رفته اینجا عمارت منه
(علامت دایون*)
*اوو جینوو
دایون با سرعت به سمت جینو آمد و جینو را در آغوش گرفت
_خیله خوب بسه ولم کن خستم
دایون با چهره ای لوس به جینو نگاه کرد
رومی خنده اش گرفته بود ولی جلوی خودش را گرفت
*ناراحت شدم
_باشه
*جینو
_بله
*مثل اینکه یادت رفته این مهمونی و به عشق من گرفتی
جینو چهره ای عصبی به خود گرفت
پوزخندی زد
_فکر کردی میتونی گولم بزنی؟؟
*منظورت چیه؟
_از طرف اون هان اومدی فکر کردی نمیفهمم؟؟
دایون رنگ پریده به جینو خیره شد
_مهمونی هم کنسل کردم حالا از خونه من گمشو بیرون همین که بهت رحم میکنم میزارم سالم بمونی خیلی خوبه
دایون رنگش بیشتر پرید و وسایلش را برداشت و عمارت را سریع ترک کرد
رومی تعجب کرده بود
جینو نگاهش به رومی که گیج شده بود افتاد عصبی شد
_تو چرا هنوز اینجایی ها؟؟
رومی دستپاچه جواب داد
+معذرت میخوام ولی شما نگفتید که باید برم
جینو کلافه دستی به موهایش کشید و به اتاقش رفت
رومی بعد از رفتن جینو پیش آجوما رفت
+آجوما
&او دخترم خوب شد اومدی ارباب الان بهم گفتن که مهمونی کنسله و گفتن ی قهوه به اتاقش ببری
+عاا باشه چشم
رومی به طرف قهوه ساز رفت قهوه را آماده کرد و روی سینی گذاشت
سینی را برداشت و به طرف اتاق جینو رفت
در اتاق را زد
_بیا تو
رومی وارد اتاق شد به طرف میز کنار تخت رفت و سینی را روی میز گذاشت
تعظیمی کرد
+امر دیگه ای ندارید؟؟
_نه
+چشم
رومی از اتاق خارج شد
پیش آجوما رفت
+آجوما قهوه رو به ارباب دادم کاره دیگه ای ندارم؟؟
&نه دخترم میتونی بری استراحت کنی خسته نباشی
+ممنون آجوما شماهم خسته نباشید
رومی به اتاق خدمتکار ها رفت و لباسی راحت پوشید و رو تختش خوابید
صبح شد
سریع یک حمام نیم ساعته کرد و لباس خدمتکاری اش را پوشید و موهایش را خشک کرد و گوجه ای بست
به طرف آشپزخانه رفت و صبحانه جینو را آماده کرد و روی میز چید
جینو از پله ها پایین آمد
سر میز نشست و شروع کرد به صبحانه خوردن
بعد از تمام شدن صبحانه رو به رومی کرد
_امشب دیر میام عمارت و توقع دارم عمارت تمیز باشه
+بله ارباب
و بعد از عمارت خارج شد
رومی نفسی راحت کشید و رفت و لباس راحتی پوشید و روی تختش استراحت کرد و بقیه خدمتکار ها عمارت را تمیز کردند
شب شد ساعت 2 بود
رومی بلند شد تا از آشپزخانه کمی آب بردارد
به طرف آشپزخانه رفت که صدایی شنید
ادامه دارد......
part 9
رومی از دایون زیاد خوشش نیامد
دایون زیادی خودش را میگرفت
رومی اهمیتی نداد
ولی از اینکه دایون خودش را بالا گرفت بدش آمد
نیم ساعت بعد جینو وارد شد
+سلام ارباب
_کتم و بگیر و اینکه تو باید داخل مجلس باشی و آیسا اینجا
+ولی آجوما گفت که اینجا باشم
_یادت رفته اینجا عمارت منه
(علامت دایون*)
*اوو جینوو
دایون با سرعت به سمت جینو آمد و جینو را در آغوش گرفت
_خیله خوب بسه ولم کن خستم
دایون با چهره ای لوس به جینو نگاه کرد
رومی خنده اش گرفته بود ولی جلوی خودش را گرفت
*ناراحت شدم
_باشه
*جینو
_بله
*مثل اینکه یادت رفته این مهمونی و به عشق من گرفتی
جینو چهره ای عصبی به خود گرفت
پوزخندی زد
_فکر کردی میتونی گولم بزنی؟؟
*منظورت چیه؟
_از طرف اون هان اومدی فکر کردی نمیفهمم؟؟
دایون رنگ پریده به جینو خیره شد
_مهمونی هم کنسل کردم حالا از خونه من گمشو بیرون همین که بهت رحم میکنم میزارم سالم بمونی خیلی خوبه
دایون رنگش بیشتر پرید و وسایلش را برداشت و عمارت را سریع ترک کرد
رومی تعجب کرده بود
جینو نگاهش به رومی که گیج شده بود افتاد عصبی شد
_تو چرا هنوز اینجایی ها؟؟
رومی دستپاچه جواب داد
+معذرت میخوام ولی شما نگفتید که باید برم
جینو کلافه دستی به موهایش کشید و به اتاقش رفت
رومی بعد از رفتن جینو پیش آجوما رفت
+آجوما
&او دخترم خوب شد اومدی ارباب الان بهم گفتن که مهمونی کنسله و گفتن ی قهوه به اتاقش ببری
+عاا باشه چشم
رومی به طرف قهوه ساز رفت قهوه را آماده کرد و روی سینی گذاشت
سینی را برداشت و به طرف اتاق جینو رفت
در اتاق را زد
_بیا تو
رومی وارد اتاق شد به طرف میز کنار تخت رفت و سینی را روی میز گذاشت
تعظیمی کرد
+امر دیگه ای ندارید؟؟
_نه
+چشم
رومی از اتاق خارج شد
پیش آجوما رفت
+آجوما قهوه رو به ارباب دادم کاره دیگه ای ندارم؟؟
&نه دخترم میتونی بری استراحت کنی خسته نباشی
+ممنون آجوما شماهم خسته نباشید
رومی به اتاق خدمتکار ها رفت و لباسی راحت پوشید و رو تختش خوابید
صبح شد
سریع یک حمام نیم ساعته کرد و لباس خدمتکاری اش را پوشید و موهایش را خشک کرد و گوجه ای بست
به طرف آشپزخانه رفت و صبحانه جینو را آماده کرد و روی میز چید
جینو از پله ها پایین آمد
سر میز نشست و شروع کرد به صبحانه خوردن
بعد از تمام شدن صبحانه رو به رومی کرد
_امشب دیر میام عمارت و توقع دارم عمارت تمیز باشه
+بله ارباب
و بعد از عمارت خارج شد
رومی نفسی راحت کشید و رفت و لباس راحتی پوشید و روی تختش استراحت کرد و بقیه خدمتکار ها عمارت را تمیز کردند
شب شد ساعت 2 بود
رومی بلند شد تا از آشپزخانه کمی آب بردارد
به طرف آشپزخانه رفت که صدایی شنید
ادامه دارد......
- ۱.۷k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط