از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزم

از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزم
گویم نچنانم که دگربار بسوزم
بیم است که از آه دل سوخته هر شب
نه پردهٔ افلاک به یکبار بسوزم
زان با من دلسوخته اندک به نسازی
تا من ز غم عشق تو بسیار بسوزم
دانی که ز تر دامنی و خامی خود من
چندان که بسوزم نه به هنجار بسوزم
ترسم که اگر سوخته خواهند من خام
در آتش عشق افتم و دشوار بسوزم
تا چند تنم پردهٔ پندار به خود بر
وقت است که این پردهٔ پندار بسوزم
ای ساقی جان جام می آور تو به پیشم
تا خرقه براندزم و زنار بسوزم
آن به که به یک آتش دل وقت سحرگاه
هرجا که حجابی است به یکبار بسوزم
بوی جگر سوخته خواهی ز دم من
در سوختگی تا که چو عطار بسوزم
دیدگاه ها (۰)

attar-050615

عزم آن دارم که امشب نیم مستپای کوبان کوزهٔ دردی به دستسر به ...

عزم آن دارم که امشب نیم مستپای کوبان کوزهٔ دردی به دستسر به ...

عزم آن دارم که امشب نیم مست پای کوبان کوزه‌ی دردی به دست سر ...

عزم آن دارم که امشب نیم مستپای کوبان کوزهٔ دردی به دستسر به ...

عزم آن دارم که امشب نیم مستپای کوبان کوزهٔ دردی به دستسر به ...

🌷غزل سروده عرفانی امام خمینی(ره)....🌷

عاشق دلسوخته پــــــــرده بردار ز رخ، چهـــره‏گشا ناز بس است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط