برادر ناتنی
برادر ناتنی
فصل سوم
part 5
ات: سریع از اونجا فرار کردم رفتم ی غذا گرفتم وایییییییییی چرا اینطوری شدددد الان چطوری برم سر میزممممممممم خاک تو سرت ات چی میشد اون غذای لعنتی رو براش میبردییییی هوففففف
نشستم روی میزم وغذامیخوردم که ی دختر خیلی خوشکل اومد روی میزم نشست
مارگارت: سلام عزیزم من مارگارت جکسون هستم و اهل امریکا میتونم باهات اشنا بشم ؟؟
ات: سلام عزیزم معلومه که میتونی منم کیم ات هستم اهل کره ام
مارگارت: از اشناییت خوشبختم زیبا
ات: منم همینطور عزیزم
مارگارت: افتخار میدی صمیمی بشم بانو
ات: حتما من تازه به این شرکت اومدم برای همین با کسی اشنایی ندارم
مارگارت: پس یعنی چیزی درمورد این شرکت هم نمیدونی؟ اینجا ی شرکت معمولی نیست
ات: چطور؟؟
مارگارت: رییس این شرکت یعنی پارک جیمین ی مافیاست همه ازش اطاعت میکنن یعنی هرکی روی حرفش حرف بزنه اون روز روز اخرشه
ات: او واقع اونقدر هاهم که میگی ترسناک نیست
مارگارت: فکر میکنی وقتی اعصبانی بشه هیچ کس جلو دارش نیست حالا اینارو ولش کن ببین همه دخترای این شرکت مخصوصا خودم براش میمیرن
ات: چرا اونوقت
مارگارت: چون هم خوشگله، هم پول داره، هم خوشتیپ وخوش استایل، هم سکـ..
ات: باشع باشه اون پسره هول چی داره اخه
مارگارت: وااااااااا ات یعنی تو دوستش نداری؟؟!
ات: دوباره فکر و خیال های لعنتی اومدن سراقم
مارگارت: ات ات ات اتتتتتتتتتت
ات: هوم؟
مارگارت: تو دوستش نداری؟ ٠
ات: اون مال منه مارگارت
مارگارت: چی؟ قرار میزارین؟؟
ات: نه
مارگارت: پس یعنی همو دوست دارین؟
ات: اره ولی من انکارش میکنم هرموقع میخواد نزدیکم بشه میزنم تو ذوقش با اینکه دوستش دارم ولی نمیخوام با هاش باشم میدونی ی جورایی فکر میکنم در حدش نیستم
مارگارت: ات تو دختر خوشگل و با هوشی هستی بنظرم تو براش به اندازه کافی نیازی نیست این فکر رو کنی الان کلا پنج دقیقه باهات اشنا شدم ولی داخل این پنج دقیقه نظرم رو نسبت به خودت جلب کردی تو خیلی شیرینی ات
ات: مممونم مارگارت واقع کمکم کردی
مارگارت: تایم ناهار تموم شده من میرم فعلا میبینمت
ات: خداحافظ عزیزم از جام بلند شدم رفتم سر میزم مشغول چک کردن بقیه پرونده ها شدم
ویو ساعت۸شب:
ات: واییییی کمرم راست نمیشه مردمممم
از جام بلند شدم میزم رو مرتب کردم و کیفم رو انداختم شونم خواستم برم که یاد جیمین افتادم گفتم برم ی سر به اتاقش بزنم......... ......
ها ها هاااااااااااااا اقا من مرض دارم اینجا تمومش میکنم 🥲😂
بچه ها حمایت یادتون نره حتما برام نظرتون رو کامنت کنید دوستون دارم فعلاااااااا اها راستی
رمان بعدی هم از جونگکوکه که خودم عاشقشم قراره بترکونممممم یوهاهاهاااا بایییییی💯❤😘
با باییییی
باباییی
عه بسه دیگه
بایییییییی💋💔
فصل سوم
part 5
ات: سریع از اونجا فرار کردم رفتم ی غذا گرفتم وایییییییییی چرا اینطوری شدددد الان چطوری برم سر میزممممممممم خاک تو سرت ات چی میشد اون غذای لعنتی رو براش میبردییییی هوففففف
نشستم روی میزم وغذامیخوردم که ی دختر خیلی خوشکل اومد روی میزم نشست
مارگارت: سلام عزیزم من مارگارت جکسون هستم و اهل امریکا میتونم باهات اشنا بشم ؟؟
ات: سلام عزیزم معلومه که میتونی منم کیم ات هستم اهل کره ام
مارگارت: از اشناییت خوشبختم زیبا
ات: منم همینطور عزیزم
مارگارت: افتخار میدی صمیمی بشم بانو
ات: حتما من تازه به این شرکت اومدم برای همین با کسی اشنایی ندارم
مارگارت: پس یعنی چیزی درمورد این شرکت هم نمیدونی؟ اینجا ی شرکت معمولی نیست
ات: چطور؟؟
مارگارت: رییس این شرکت یعنی پارک جیمین ی مافیاست همه ازش اطاعت میکنن یعنی هرکی روی حرفش حرف بزنه اون روز روز اخرشه
ات: او واقع اونقدر هاهم که میگی ترسناک نیست
مارگارت: فکر میکنی وقتی اعصبانی بشه هیچ کس جلو دارش نیست حالا اینارو ولش کن ببین همه دخترای این شرکت مخصوصا خودم براش میمیرن
ات: چرا اونوقت
مارگارت: چون هم خوشگله، هم پول داره، هم خوشتیپ وخوش استایل، هم سکـ..
ات: باشع باشه اون پسره هول چی داره اخه
مارگارت: وااااااااا ات یعنی تو دوستش نداری؟؟!
ات: دوباره فکر و خیال های لعنتی اومدن سراقم
مارگارت: ات ات ات اتتتتتتتتتت
ات: هوم؟
مارگارت: تو دوستش نداری؟ ٠
ات: اون مال منه مارگارت
مارگارت: چی؟ قرار میزارین؟؟
ات: نه
مارگارت: پس یعنی همو دوست دارین؟
ات: اره ولی من انکارش میکنم هرموقع میخواد نزدیکم بشه میزنم تو ذوقش با اینکه دوستش دارم ولی نمیخوام با هاش باشم میدونی ی جورایی فکر میکنم در حدش نیستم
مارگارت: ات تو دختر خوشگل و با هوشی هستی بنظرم تو براش به اندازه کافی نیازی نیست این فکر رو کنی الان کلا پنج دقیقه باهات اشنا شدم ولی داخل این پنج دقیقه نظرم رو نسبت به خودت جلب کردی تو خیلی شیرینی ات
ات: مممونم مارگارت واقع کمکم کردی
مارگارت: تایم ناهار تموم شده من میرم فعلا میبینمت
ات: خداحافظ عزیزم از جام بلند شدم رفتم سر میزم مشغول چک کردن بقیه پرونده ها شدم
ویو ساعت۸شب:
ات: واییییی کمرم راست نمیشه مردمممم
از جام بلند شدم میزم رو مرتب کردم و کیفم رو انداختم شونم خواستم برم که یاد جیمین افتادم گفتم برم ی سر به اتاقش بزنم......... ......
ها ها هاااااااااااااا اقا من مرض دارم اینجا تمومش میکنم 🥲😂
بچه ها حمایت یادتون نره حتما برام نظرتون رو کامنت کنید دوستون دارم فعلاااااااا اها راستی
رمان بعدی هم از جونگکوکه که خودم عاشقشم قراره بترکونممممم یوهاهاهاااا بایییییی💯❤😘
با باییییی
باباییی
عه بسه دیگه
بایییییییی💋💔
- ۳۳۲
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط