نیمههای گمشده 🫂🩵
نیمههای گمشده 🫂🩵
پارت ۳۱
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
{خورشید کمکم پایینتر میرفت و نور نارنجی روی برکه افتاده بود. 🌇🍃}
مویچیرو:*آروم به انعکاس آسمون روی آب نگاه کرد.*
یویچیرو:*بعد از چند لحظه سکوت گفت.* ...میدونی؟
مویچیرو:*سرش رو برگردوند.* ...چی؟
یویچیرو:*لبخند خیلی آرومی زد.* خوشحالم که دوباره میبینم میخندی.
مویچیرو:*چند لحظه ساکت موند.*...شاید چون دیگه تنها نیستم.
یویچیرو:*بدون اینکه چیزی بگه، آروم شونهی برادرش رو لمس کرد.*
{نسیم ملایمی وزید و چند شکوفه روی آب برکه افتاد.🤍🍃}
[داخل آشپزخونه...🍲]
آئویی:*یه کاسه سوپ تازه روی میز گذاشت.*
اینوسکه:*با ذوق چشمهاش برق زد.* 🗿✨
اینوسکه:*قبل از برداشتن کاسه، یه لحظه مکث کرد.*...ممنون.
آئویی:*متعجب نگاهش کرد.* ...خواهش میکنم.
زنیتسو:*قاشق از دستش افتاد.* نهههههه! تشکرم کرد؟! دنیا داره تموم میشه!🗿💥
تانجیرو:*خندهش گرفت.* 😂
اینوسکه:*با تعجب به زنیتسو نگاه کرد.* مگه تشکر کردن بده؟🗿
زنیتسو:*با دستپاچگی.* نـ... نه... ولی از تو بعیده!🤣
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
[دوباره حیاط...🌿]
{یه کلاغ قاصد روی شاخهی درخت نشست.🐦}
کلاغ: قار! جلسهی هاشیراها تا ساعتی دیگر برگزار میشود! قار!
مویچیرو:*آروم از جاش بلند شد.*...باید بریم.
یویچیرو:*سرش رو تکون داد.* ...باشه.
{هر دو کنار هم از کنار برکه دور شدن و به سمت عمارت راه افتادن.🩵}
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو🥹🩵 این بار مویچیرو گفت دیگه احساس تنهایی نمیکنههههه😭💖 بعدشم اینوسکه نه تنها مؤدبانه سوپ خواست، بلکه تشکرم کردددددد🤣🍲✨ زنیتسو هم رسماً داشت از تعجب سکته میزد🗿💥 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۳۱
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
{خورشید کمکم پایینتر میرفت و نور نارنجی روی برکه افتاده بود. 🌇🍃}
مویچیرو:*آروم به انعکاس آسمون روی آب نگاه کرد.*
یویچیرو:*بعد از چند لحظه سکوت گفت.* ...میدونی؟
مویچیرو:*سرش رو برگردوند.* ...چی؟
یویچیرو:*لبخند خیلی آرومی زد.* خوشحالم که دوباره میبینم میخندی.
مویچیرو:*چند لحظه ساکت موند.*...شاید چون دیگه تنها نیستم.
یویچیرو:*بدون اینکه چیزی بگه، آروم شونهی برادرش رو لمس کرد.*
{نسیم ملایمی وزید و چند شکوفه روی آب برکه افتاد.🤍🍃}
[داخل آشپزخونه...🍲]
آئویی:*یه کاسه سوپ تازه روی میز گذاشت.*
اینوسکه:*با ذوق چشمهاش برق زد.* 🗿✨
اینوسکه:*قبل از برداشتن کاسه، یه لحظه مکث کرد.*...ممنون.
آئویی:*متعجب نگاهش کرد.* ...خواهش میکنم.
زنیتسو:*قاشق از دستش افتاد.* نهههههه! تشکرم کرد؟! دنیا داره تموم میشه!🗿💥
تانجیرو:*خندهش گرفت.* 😂
اینوسکه:*با تعجب به زنیتسو نگاه کرد.* مگه تشکر کردن بده؟🗿
زنیتسو:*با دستپاچگی.* نـ... نه... ولی از تو بعیده!🤣
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
[دوباره حیاط...🌿]
{یه کلاغ قاصد روی شاخهی درخت نشست.🐦}
کلاغ: قار! جلسهی هاشیراها تا ساعتی دیگر برگزار میشود! قار!
مویچیرو:*آروم از جاش بلند شد.*...باید بریم.
یویچیرو:*سرش رو تکون داد.* ...باشه.
{هر دو کنار هم از کنار برکه دور شدن و به سمت عمارت راه افتادن.🩵}
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو🥹🩵 این بار مویچیرو گفت دیگه احساس تنهایی نمیکنههههه😭💖 بعدشم اینوسکه نه تنها مؤدبانه سوپ خواست، بلکه تشکرم کردددددد🤣🍲✨ زنیتسو هم رسماً داشت از تعجب سکته میزد🗿💥 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۲۷۴
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط