(نیمه شب دلتنگی)
(نیمه شب دلتنگی)
پارت ۱
موقع که چشمام رو باز کردم تازه اول زندگیم بود همه لبخند داشتند صدای گریه بگوشم رسید درسته یه دادش داشتم پدربزرگم رو دیدم که هونگ نامجون رو توی آغوش داشت
درسته من هونگ به سوزی هستم از همون اول مشخص بود یه زن ستیز بزرگه ولش کن
من نوه رئیس شرکت زیمنس (پدر پدرم) و نوه وزیر امور خارجه (پدر مادرم )بودم.
بعد اونجا هیچی یادم نیست .............
۱۰سال بعد
پدرم از اینکه مثل عموهام (۲) و عمه ام زیر دست پدربزرگم باشه بدش میاد
پس..... شرکت خودش رو ساخت کتسل
پدر :پدر من میخوام خودم باشم نه تو
پدربزرگ: پسره عوضی اهههه... بخاطر همین،دلیل که رفتی ،تنهایی کارکنی هاهاها تو بدون من هیچی هیچ.
پدر: من میتونم این تویی که به من باور نداری
پدربزرگ: باشه اگه رفتی دیگه پا تو داخل این خونه نذار
این شروع کینه من نبود!
با کمک پدربزرگ (مادریم) پدرم خیلی بالا رفت
بعد یک سال منو پدرم از رستوران برگشتیم اونروز منو پدرم تنها بودیم پدرم بی دلیل خوشحال بود نمیدونم چرا ولی اونروز بدترین روز من بود!
آهنگ: بام بام بام...
درسته ما تصادف کردیم
پدرم بیهوش شد
به سوزی:بابا بابا لطفاً بلند شو ووووو(حالت گریه)
تونستم پدرم رو تا نزدیک ترین جا ببرم با ناباوری اون خانه پدربزرگ پدریم بود
با ناچاری اصرار کردم که در باز کنن
اون موقع تنها کسی که خونه بود دختر عموم بود اون همسن من دادشم بود ( این اه)
ازش کمک خواستم
التماس کردم
این آه:شرمنده نمیتونم کمک کنم......
خشکم زد بزور پدم رو تا جای در بوردم خدمه اونجا مهربون بود به بیمارستان زنگ زد
شاید اگه اون نبود پدرم پدرم میمرد
پرستار:الو خانم شما همسر هونگ چه مین هستید
مادر:بله اتفاقی افتاده، دخترم دخترم اونجاست
لطفاً تلفن بدید بهش
به سوزی:ماماننننن (حالت گریه) بابا خونریزی شدیدی کرده
مادر: هونگ به سوزی همونجا بمون من نامجون می یایم الان !
پدرم جون سالم به در برد
چند روز بعد که مدرسه زودتر تعطیل شد
رفتم خونه پدربزگم تا بپرسم که آیا اون گفته که این آه کاری نکنه
پدربزرگ:هاهاها (مرگ) آره من گفتم تازه کار این آه رو می پسندم
از اون موقع کینه وجودم رو خورد
این آه منتظر انتقام باش!
۷سال بعد
به سوزی به سوزی
نامجون: سوزی سوز....
به سوزی: بله چیشده ؟
نامجون: استاد
استاد :به سوزی حواست هست !
بهترین دفاع حمله است
ولی خب بجون معلم کار دردسر سازیه!
به سوزی: معذرت میخوام
استاد: کجا بودی ؟
به سوزی :فرانسه !
استاد:چی ؟
به سوزی:فرانسه بودم خانم
بچههای کلاس :هاهاها
استاد: به سوزی دفع بعد نمرهای بهت نمیدم تو همیشه انقدر بی ادب بودی!
ها فهمیدم
این آه منتظر باش تا کینه ام همه چیزت رو بگیره!
پارت ۱
موقع که چشمام رو باز کردم تازه اول زندگیم بود همه لبخند داشتند صدای گریه بگوشم رسید درسته یه دادش داشتم پدربزرگم رو دیدم که هونگ نامجون رو توی آغوش داشت
درسته من هونگ به سوزی هستم از همون اول مشخص بود یه زن ستیز بزرگه ولش کن
من نوه رئیس شرکت زیمنس (پدر پدرم) و نوه وزیر امور خارجه (پدر مادرم )بودم.
بعد اونجا هیچی یادم نیست .............
۱۰سال بعد
پدرم از اینکه مثل عموهام (۲) و عمه ام زیر دست پدربزرگم باشه بدش میاد
پس..... شرکت خودش رو ساخت کتسل
پدر :پدر من میخوام خودم باشم نه تو
پدربزرگ: پسره عوضی اهههه... بخاطر همین،دلیل که رفتی ،تنهایی کارکنی هاهاها تو بدون من هیچی هیچ.
پدر: من میتونم این تویی که به من باور نداری
پدربزرگ: باشه اگه رفتی دیگه پا تو داخل این خونه نذار
این شروع کینه من نبود!
با کمک پدربزرگ (مادریم) پدرم خیلی بالا رفت
بعد یک سال منو پدرم از رستوران برگشتیم اونروز منو پدرم تنها بودیم پدرم بی دلیل خوشحال بود نمیدونم چرا ولی اونروز بدترین روز من بود!
آهنگ: بام بام بام...
درسته ما تصادف کردیم
پدرم بیهوش شد
به سوزی:بابا بابا لطفاً بلند شو ووووو(حالت گریه)
تونستم پدرم رو تا نزدیک ترین جا ببرم با ناباوری اون خانه پدربزرگ پدریم بود
با ناچاری اصرار کردم که در باز کنن
اون موقع تنها کسی که خونه بود دختر عموم بود اون همسن من دادشم بود ( این اه)
ازش کمک خواستم
التماس کردم
این آه:شرمنده نمیتونم کمک کنم......
خشکم زد بزور پدم رو تا جای در بوردم خدمه اونجا مهربون بود به بیمارستان زنگ زد
شاید اگه اون نبود پدرم پدرم میمرد
پرستار:الو خانم شما همسر هونگ چه مین هستید
مادر:بله اتفاقی افتاده، دخترم دخترم اونجاست
لطفاً تلفن بدید بهش
به سوزی:ماماننننن (حالت گریه) بابا خونریزی شدیدی کرده
مادر: هونگ به سوزی همونجا بمون من نامجون می یایم الان !
پدرم جون سالم به در برد
چند روز بعد که مدرسه زودتر تعطیل شد
رفتم خونه پدربزگم تا بپرسم که آیا اون گفته که این آه کاری نکنه
پدربزرگ:هاهاها (مرگ) آره من گفتم تازه کار این آه رو می پسندم
از اون موقع کینه وجودم رو خورد
این آه منتظر انتقام باش!
۷سال بعد
به سوزی به سوزی
نامجون: سوزی سوز....
به سوزی: بله چیشده ؟
نامجون: استاد
استاد :به سوزی حواست هست !
بهترین دفاع حمله است
ولی خب بجون معلم کار دردسر سازیه!
به سوزی: معذرت میخوام
استاد: کجا بودی ؟
به سوزی :فرانسه !
استاد:چی ؟
به سوزی:فرانسه بودم خانم
بچههای کلاس :هاهاها
استاد: به سوزی دفع بعد نمرهای بهت نمیدم تو همیشه انقدر بی ادب بودی!
ها فهمیدم
این آه منتظر باش تا کینه ام همه چیزت رو بگیره!
- ۱۳۲
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط