پسرجوانی درکتاب خانه ازدختری پرسید...مزاحمتان نمیشوم کنار

پسرجوانی درکتاب خانه ازدختری پرسید...مزاحمتان نمیشوم کناردست شمابشینم?..دخترجوان باصدای بلندگفت!نمیخواهم یک شب راباشمابگذرانم...تمام دانشجویان درکتاب خانه به پسرکه بسیارخجالت زده شده بودنگاه کردن..پس ازچنددقیقه دختربه سمت آن پسررفت ودرکنارمیزش به اوگفت:من روانشناسی پژوهش میکنم ومیدانم مردهابه چه چیزی فکرمی کنندگمان کنم شماراخجالت زده کردم درست است?..پسرباصدای بسیاربلندگفت:200 دلاربرای یک شب!?بسیارزیاد است?وتمام آنانی که درکتاب خانه بودندبه دخترنگاه غیرعادی کردند..پسربه گوش دخترزمزمه کرد:من حقوق میخوانم ومیدانم چطورشخص بی گناهی راگناه کارجلوه بدهم...
دیدگاه ها (۵)

پسرجوانی درکتابخانه ازدختری پرسید:مزاحمتان نمیشوم کنارشمابنش...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿باخبر هستی نگاهم بی‌قرار چشم توست؟عاش...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿دلم خون است و کس از حالِ این دل باخبر...

کارشناس خوب را مدیر نکنید!

ویدیو محصولات

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿هنوز دیر نیستهنوز صبرِ من، به قامتِ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط