آن زمان که قطراتی سرد و روشن با تلفیقی از باران و خورشیدی
آن زمان که قطراتی سرد و روشن با تلفیقی از باران و خورشیدی کمرنگ و با عطر برگ های له شدهٔ بهار در زیر انبوه توفان بارندگی و خاک تیکه تیکه شده زیر رگبار های تند و سهمگین ، روی پنجرهٔ اتاق نشست و پیر مرد مدت زیادی به آن خیره شد و بعد ناخواسته آهی کشید ، دکتر گفت : امروز رفتی پارک ؟
پیر مرد به او نگاه کرد و آرام و بی رمق گفت : نه
- : برای چی ؟
- : نمیتونستم برم .
دکتر لحظه ای ساکت ماند ، بعد گفت : خب برای چی؟
- : آه ... واقعاً نمیشود .
دکتر عینکش را روی صورتِ پر از زخم اش صاف کرد ، زخم هایی که از گونه شروع میشد و از دوطرف چشم ها میگذشتند و کوچک و بزرگ ، خود را به پیشانی او میرساندند. آنجا مقداری متورم میشدند .
پوستشان به طرز قابل توجهی باد میکرد و با نفس کشیدن دکتر ، مدام سرخ تر می شدند .
گفت : پدر جان ، بهتون گفتم که باید هر روز برید پارک و تمرین کنید .
دکتر نیز با قدرتی زیاد ، و از طرفی بی هیچ تلاشی با فصاحت و بلاغت کامل صحبت میکرد .
سپس به او خیره شد .
پیرمرد نیز امروز موهایش را به یکطرف شانه کرده و بهترین ادکلن اش را زده بود ، و لباسش تمیز تر از همیشه بود و در جیب پیراهنش سرِ دو اسکناس پانصد هزار تومنی چشم نواز بیرون زده بود .
دکتر گفت : امروز خیلی زیبا شدی .
سپس نفسش را بیرون داد و کیف چرمی اش را روی تخت ، کنار پیرمرد گذاشت ، چفت های آن را باز کرد و درب اش را برداشت .
از درون غلافِ دیواره داخلی کیف یک روان نویس را نوازش کرد و سپس آرام بیرون کشید .
و از درون پوشه چرمی نصب شده در وسط کیف که پر از برگه های سفید ضخیم بود ، برگه ای برداشت و درب کیف را بست و چفت هایش را به آرامی جا انداخت .
بعد برگه را روی سطح صاف و محکم کیف گذاشت و دستش را مسلط قرار داد .
نگاهی به پیر مرد انداخت و دوباره به برگه خیره شد و شروع کرد به نوشتن ...
پیر مرد گفت : چی مینویسید ؟
دکتر سرش را تکان داد و گفت «هیچ» و سپس مشغول نوشتن شد .
دکتر بدون آنکه سرش را از روی برگه بلند کند پرسید : دقیقاً بگو چرا امروز نرفتی پارک ... ؟
پیرمرد با تعجب به او نگریست ، اما چیزی نگفت !
دکتر سرش را بالا آورد و مستقیم به او نگاه کرد ، بعد گفت : چرا ؟
چرا نرفتی پارک ؟
پیر مرد در رودربایستی دستانش را به یکدیگر میمالند ، در نهایت گفت : نمیدانم .
و دکتر گفت : خوبه
و تند تر از قبل شروع کرد به نوشتن ...
تقریبا یک برگه پُر از نوشته با دست خط بزرگ و زبان انگلیسی نامرتب ، و برگه را به سمت پیرمرد گرفت .
- : این رو قردا به بیمارستان المثنیٰ میبری ، اونجا من دکتر داخلی هستم .
وحشت در چشمان پیر مرد حلقه زد و در سکوت به دکتر خیره شد .
دکتر گفت : بهت که گفتم اگر پیگیری نکنی به این روز میوفتی .
- : الان باید چیکار کنم ؟
- : نترس ، زیاد جدی نیست ، فقط یک معاینه .
فکر کنم کلیه و مثانه ات را از کار انداخته ، حالا امروز بیا معاینه ، چون ظاهراً داره به قلبت هم حمله میکنه
- : برای چی اینطوری شد ؟
دکتر سرش را بالا آورد و به او خیره شد .
- : بهت گفتم نباید زیاد خونه بمونی ، باید بری بیرون یک بادی به سر و کله ات بخوره
- : خب بگو این چه مرضیه
دکتر روان نویس را در جیبش گذاشت ، کیفش را برداشت و از روی تخت بلند شد .
یخه هایش را صاف کرد و وقتی از اتاق بیرون میرفت به پیر مرد نگاه کرد که روی تخت نشسته بود .
حقیقتاً دلش برای او سوخت ، آنقدر لاغر بود که باور نمیرفت زنده باشد یا بتواند حرکت کند .
خطاب به او گفت : اگر کسی اسم بیماریت رو ازت پرسید ، بگو اسمش غم و تنهاییه ...
و سپس از اتاق بیرون رفت و درب را بست .
2
آن روز باران عجیبی میبارید .
بارانی که اصلا به بهار نمیخورد ، زیرا در پس هر قطره ای باد وحشی ای ، و باد شدیداً وحشی ای بر زمین کوبیده میشد .
پیرمرد که به بیمارستان رسید با سختی نفس میکشید. بیشتر بوی خاک و برگ خیس خورده در ریه هایش میپیچید .
پیر مرد به او نگاه کرد و آرام و بی رمق گفت : نه
- : برای چی ؟
- : نمیتونستم برم .
دکتر لحظه ای ساکت ماند ، بعد گفت : خب برای چی؟
- : آه ... واقعاً نمیشود .
دکتر عینکش را روی صورتِ پر از زخم اش صاف کرد ، زخم هایی که از گونه شروع میشد و از دوطرف چشم ها میگذشتند و کوچک و بزرگ ، خود را به پیشانی او میرساندند. آنجا مقداری متورم میشدند .
پوستشان به طرز قابل توجهی باد میکرد و با نفس کشیدن دکتر ، مدام سرخ تر می شدند .
گفت : پدر جان ، بهتون گفتم که باید هر روز برید پارک و تمرین کنید .
دکتر نیز با قدرتی زیاد ، و از طرفی بی هیچ تلاشی با فصاحت و بلاغت کامل صحبت میکرد .
سپس به او خیره شد .
پیرمرد نیز امروز موهایش را به یکطرف شانه کرده و بهترین ادکلن اش را زده بود ، و لباسش تمیز تر از همیشه بود و در جیب پیراهنش سرِ دو اسکناس پانصد هزار تومنی چشم نواز بیرون زده بود .
دکتر گفت : امروز خیلی زیبا شدی .
سپس نفسش را بیرون داد و کیف چرمی اش را روی تخت ، کنار پیرمرد گذاشت ، چفت های آن را باز کرد و درب اش را برداشت .
از درون غلافِ دیواره داخلی کیف یک روان نویس را نوازش کرد و سپس آرام بیرون کشید .
و از درون پوشه چرمی نصب شده در وسط کیف که پر از برگه های سفید ضخیم بود ، برگه ای برداشت و درب کیف را بست و چفت هایش را به آرامی جا انداخت .
بعد برگه را روی سطح صاف و محکم کیف گذاشت و دستش را مسلط قرار داد .
نگاهی به پیر مرد انداخت و دوباره به برگه خیره شد و شروع کرد به نوشتن ...
پیر مرد گفت : چی مینویسید ؟
دکتر سرش را تکان داد و گفت «هیچ» و سپس مشغول نوشتن شد .
دکتر بدون آنکه سرش را از روی برگه بلند کند پرسید : دقیقاً بگو چرا امروز نرفتی پارک ... ؟
پیرمرد با تعجب به او نگریست ، اما چیزی نگفت !
دکتر سرش را بالا آورد و مستقیم به او نگاه کرد ، بعد گفت : چرا ؟
چرا نرفتی پارک ؟
پیر مرد در رودربایستی دستانش را به یکدیگر میمالند ، در نهایت گفت : نمیدانم .
و دکتر گفت : خوبه
و تند تر از قبل شروع کرد به نوشتن ...
تقریبا یک برگه پُر از نوشته با دست خط بزرگ و زبان انگلیسی نامرتب ، و برگه را به سمت پیرمرد گرفت .
- : این رو قردا به بیمارستان المثنیٰ میبری ، اونجا من دکتر داخلی هستم .
وحشت در چشمان پیر مرد حلقه زد و در سکوت به دکتر خیره شد .
دکتر گفت : بهت که گفتم اگر پیگیری نکنی به این روز میوفتی .
- : الان باید چیکار کنم ؟
- : نترس ، زیاد جدی نیست ، فقط یک معاینه .
فکر کنم کلیه و مثانه ات را از کار انداخته ، حالا امروز بیا معاینه ، چون ظاهراً داره به قلبت هم حمله میکنه
- : برای چی اینطوری شد ؟
دکتر سرش را بالا آورد و به او خیره شد .
- : بهت گفتم نباید زیاد خونه بمونی ، باید بری بیرون یک بادی به سر و کله ات بخوره
- : خب بگو این چه مرضیه
دکتر روان نویس را در جیبش گذاشت ، کیفش را برداشت و از روی تخت بلند شد .
یخه هایش را صاف کرد و وقتی از اتاق بیرون میرفت به پیر مرد نگاه کرد که روی تخت نشسته بود .
حقیقتاً دلش برای او سوخت ، آنقدر لاغر بود که باور نمیرفت زنده باشد یا بتواند حرکت کند .
خطاب به او گفت : اگر کسی اسم بیماریت رو ازت پرسید ، بگو اسمش غم و تنهاییه ...
و سپس از اتاق بیرون رفت و درب را بست .
2
آن روز باران عجیبی میبارید .
بارانی که اصلا به بهار نمیخورد ، زیرا در پس هر قطره ای باد وحشی ای ، و باد شدیداً وحشی ای بر زمین کوبیده میشد .
پیرمرد که به بیمارستان رسید با سختی نفس میکشید. بیشتر بوی خاک و برگ خیس خورده در ریه هایش میپیچید .
- ۶۲۳
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط