پارت

پارت 10

همه رفتن پایین این یوپ هم همینطور


ات:ببین بابا بزار برات توضی...

ویو ات:حرفم کامل نشد یهو سوزشی طرف راست صورتم احساس کردم


ب،ات:تو حق نداری رو حرف من حرف بزنی همین که گفتم

ویو این یوپ:

خیلی دوست داشتم برم جلوی باباش رو بگیرم ولی فکر کردم شاید نخواد که این کار رو بکنم

این یوپ:ات خوبی؟حالت خوبه؟

ات:نه

همه داشتن بحث میکردن ات و این یوپ ساکت نشسته بودت ات توی بغل این یوپ بود که یهو

ویو این یوپ:
تو ذهنم بود از ات خاستگاری کنم گفتم درسته خاطره خوبی نمیشه ولی بهتره الان ازش خاستگاری کنم

ویو ات:داشتم توی بغل این یوپ گریه میکردم که یهو دیدم بلند شد و جلوم زانو زد

این یوپ:ات عزیز ترین آدم زندگی من اجازه میدی که تورو با خودم ببرم(😂)


ویو ات:
با همون حالت گریه وقتی که این یوپ این کار رو کرد یهو گریم بند اومد همه نگاه ها روی ما بود میترسیدم بابام بیاد این یوپ رو بزنه ولی هیچ کاری نکرد

ات:بله

ب،ات:ات داری چیکار میکنی اصن فکر کردی چجوری این همه سریع قبول میکنی

ویو این یوپ:بابای ات داشت حرف می‌زد که یهو دیدم ات نیست و باباش هم دیگه حرف نمیزنه ات رفته بود تو اتاق و داشت وسایل رو جمع می‌کرد

این یوپ:ات داری چیکار میکنی
ات:وسایلت رو جمع کن همین الان میریم خونه تو دیگه هم اینجا بر نمیگردیم

این یوپ:وایسا شاید تونستیم رضایتشون رو بگیریم

ات:چه بگیریم چه نگیریم من دیگه اینجا نمیمونم فردا هم میریم عقد می‌کنیم

این یوپ:واقعا؟
ات:آره

(ات و این یوپ رفتن و مامان باباشون سردرگم ساکت تو خونه نشسته بودن)
دیدگاه ها (۴)

پارت 11ویو این یوپ:از یه طرف خیلی خوشحال بودم که داریم با ات...

پارت 11ویو این یوپ:از یه طرف خیلی خوشحال بودم که داریم با ات...

پارت 9صبح شدویو دو هوان رفتم پیش این یوپ و ات که ازشون بپرسم...

بابت پارت 8 هم معذرت میخوام فکر اینجاش رو نکردم بعد دیگه واق...

جذبم کن پارت ۴:ویو نویسنده: جنی هنوز حرفش رو تموم نکرده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط