l

l𝔏𝔬𝔳𝔢𝔩𝔬𝔯𝔫²
part:⁴

«بیمارستان»

جنی به دلیل جیغ بلندی که سر داده بود در گلویش احساس سوزش میکرد. چیزی در گلویش سنگینی میکرد که نمیتوانست آن را توصیف کند. مادرش با صدای جیغی که در بیمارستان طنین انداز شده بود سراسیمه به اتاق پاره تنش آمد و سعی در آرام کردن او داشت. اما اشک های جنی روایت دیگری داشتند و در تلاش بودند تا از یکدیگر سبقت بگیرند...

-------------------
«خانه تهیونگ»

سکوت سنگینی بر خانه حاکم بود. پسرها حیرت زده به تلویزیون خیره شده بودند. گویی نمیتوانستند چیزی را که شنیده بودند باور کنند.
ناگهان همه بهم نگا کرده و به سوی تهیونگ برگشتند.
اما تهیونگ،اون باور نمیکرد!
اصلا چه چیزی رو باید باور میکرد؟
اینکه تنها دختر زندگیش ممکنه دیگه هیچوقت برنگرده؟
اینکه دیر رسیده؟
اینکه ا.ت با کینه داره از پیش تهیونگ میره؟
ذهنش در همین افکار بود اما چشمانش بی‌انکه از ان اجازه بگیرند بارانی شده بودند.
پسرها یک به یک سعی میکردند با تهیونگ احساس همدردی کنند اما تهیونگ...انگار که کل دنیا را بر سرش خراب کرده بودند.
توجهی به اطرافیانش و حرف های آنان نداشت انگار که فقط او در خانه بود.
صدای مجری در سرش اکو میشد و تنها تصویری که جلوی چشمش بود، فرشته خوش خنده اش بود.
ناگهان در خاطرات گذشته کشیده و ناخواسته غرق شد....

------------------------

《فلش بک به 2 دسامبر 2024》

ا.ت: تهیونگم؟

تهیونگ: جان دلم فرشته؟

ا.ت: میگم...اگه که یه روز برای من اتفاقی بیفته...امم...مثلا اگه تصادف بکنم یا خب کلا خطراتی که ایدلا رو تهدید میکنه...اگه برای من اتفاق بیفته، تو چیکار میکنی؟

تهیونگ: اول که زبونتو گاز بگیر بچم. میدونی اگه تو خدایی نکرده یه خراش بیفته رو دستت من روانی میشم؟
اگر یه زمانی که امیدوارم هیچ وقت پیش نیاد، اگر برای تو اتفاقی بیفته، زمینو آسمونو بهم میدوزم تا فرشته بدون بال و خوش خنده ای مثل تورو نجات بدم.

ا.ت:......

----------------------

《حال》

اما اون!الان روی مبل راحتش نشسته بود اما دخترش روی تخت سرد بیمارستان به سختی نفس میکشید
از همین افکار های عذاب اور دادی دردناک و سرشار از حسرت و پشیمونی سر داد.

تهیونگ:اهههه لعنتی...

پسرها از داد بلندی که تهیونگ زد تازه به خود امادند
انها بعد از اینهمه سال، دادی با این همه درد از تهیونگ نشنیده بودند
کوک:اروم باش پسر
جیمین: ...ا...ا.وون حالش خوب میشه
نامجون:پسر تو الان باید برای ا.ت خوب بمونی!
با شنیدن این حرف عذاب وجدان پسر چند برابر شد
تهیونگ بدون فکر عمل کرد:گمشیدددد بیرون!
پسرها میدانستند که حال تهیونگ رو نمیتوان درک کرد پس یکی یکی بعد از بغل کردن و گفتن جمله کوتاهی به او،
از در خارج شدند
نامجون،شوگا و جین در ماشین نشستند و منتظر تهیونگ بودن
بقیه پسرها هم به بیمارستان حرکت کردند

-------------

«تهیونگ»

میدانست که پسرها نگرانند اما حال هیچ کس را نداشت. دلش هیچ کس را نمیخواست. انگار که حالش از همه بهم میخورد.
دل او هوای فرشته اش را کرده بود و فکر اینکه او روی تخت بیمارستان است اورا دیوانه میکرد.
او روزی به آن فرشته معصوم قول داده بود که زمینو آسمان را برای نجات او بهم میدوزد اما حالا او نشسته بود و تمام صورتش از اشک خیس بود.
حتی نمیتوانست به دیدار او برود.
از دیدار او در ان حالت می‌ترسید
چشمانش، لبخندش، گیسوان رقصان ا.ت تنها چیزی بود که او میدید .
حتی نمیتوانست تصور کند آن زیبایی ها خراش برداشته باشند یا با خون همدم شده باشند.

-----------

براتون یه پارت خیلییی طولانی نوشتم خوشگلا
حمایتا کمه پس میخوام زود فیکم تموم کنم:)
شرط نمیزارم ولی لطفا لایک و کامنت بازنشر فراموشتون نشه«بازنشر علامت کنار ذخیرس»
حمایت فزاموش نشه پریزاد🌚★

#فیک #سناریو #سناریو_بی_تی_اس #بی‌تی‌اس #بلک_پینک #بلکتن #جونگکوک #تهیونگ #مجنون
دیدگاه ها (۹)

𝔏𝔬𝔳𝔢𝔩𝔬𝔯𝔫²part³جنی:چرا جوابمو نمیدی؟(داد)دکتر: آرامش خودتون ر...

𝔏𝔬𝔳𝔢𝔩𝔬𝔯𝔫²part:²«هفت...»ا.ت:اینو یادت باشه تو نمیتونی کسی که ...

خون آشام پنهان ۱۷

:: ددی مافیای من:: پارت 5* توجه :این پارت صحنه داره اونایی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط