قصه این است یکی بود و یکی هم ، که نبود

قصه این است یکی بود و یکی هم ، که نبود
طبق معمول نبودی که ببینی حالم
«آمدن»مصدر خوبیست اگر صرف شود
فعل «رفتی» زده آتش به همه افعالم
قصه «حسرت دیدار تو» شد جلد به جلد
ناشرش ذوق زده آمده استقبالم
دست تقدیر قلم چون که به دستش لرزید
همه جا لکه ی جوهر شده بر اقبالم
گر ز دست دگران سنگ خورم عیبی نیست
عشق خود آگه از آن است چرا می نالم
دیدگاه ها (۳۳)

قصه این است یکی بود و یکی هم ، که نبودطبق معمول نبودی که ببی...

قصه این است ، یکی بود و یکی هم که نبودطبق معمول ، نبودی که ب...

عبدالله سلیمانی شاعر کرمانشاهی

اگه دوست داشت چرا رفت؟؟؟چرا باعث اشک چشمت شد؟؟؟چرا باعث دلتن...

هواللهم، في زمنٍ يتباهى فيه الآخرون بالانحلال، امنحني نعمةَ ...

به مرگم راضیم اما فقط یک آرزو دارم....سرم را لحظه‌ی آخر به ز...

☕️🥨چای؟قهوه؟نسکافه؟‌نمی‌دانم!هر کدام دیرتر خنک و تمام شودتا ...

سلام عزیزای دل لطفا لایک بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀‌‌‌‌‌‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط