تو شدی نبضِ قلم ، خونِ رگم جوهر آن

تو شدی نبضِ قلم ، خونِ رگم جوهر آن
جوهری هست ولی نیست تپش در ضربان

قلم این حسِّ تغزّل ز وجودِ تو گرفت ...
نیست این رازِ قلم دور ز چشمی به نهان

من و اشعارِ پُر از حرفِ دلم را تو ببین
که چنین فاش شود ، رازِ دلم بر همگان

پَرپَر از دست تو این غنچۀ دل شد که دگر
نشود داد دلی دستِ رفو گر ......نتوان!!

نَشد آن روز به عشق تو ، زنم دستِ جفا
به جفای تو دلم خون شده از دستِ جهان

قسمت این بود تو را دستِ کسی کرد جدا
او سزاوارِ تو هست و تو سزاوار همان
دیدگاه ها (۷)

عشقــــممردانگیــــت را بر تـن و روحـــم حـک کـنایـنجـــا در...

بمیــــری روزگار...داغ نـــدیدی که بدانی... ســــوختن ، درد ...

آن نه عشقست که از دل به دهان می‌آیدوان نه عاشق که ز معشوق به...

بیا گویم برایت داستانیکه تا تأثیر چادر را بدانیدر ایامی که ص...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط