زنی را میشناسم عاشق مردیست معمولی تر از همه ی مردانِ شهرش

زنی را میشناسم عاشق مردیست معمولی تر از همه ی مردانِ شهرش.
لب هایش همیشه میخندند
چشم هایش برق میزند
حرف هایش...
آخ که وقتی روبه رویش مینشینی
آرزو میکنی کاش لحظه ای جایِ خوشی هایِ کوچکش بودی.
زنی را میشناسم دور از هیاهویِ شهر
جدا از شلوغی هایِ روزگارانش
افسارِ زندگی اش را در دست هایش محکم میگیرد و همه ی خوشبختی هایِ دنیایش را دِرو میکند.
که عاشقِ مردیست که با همه ی وجود دوستش دارد.
و خوشبختی اش تنها ثمره یِ عشقِ بی نهایتِشان است.
زنی که با وجودِ همه ی ناملایماتِ زندگی اش یک دلگرمیِ عظیم
شبیه یک کوه پشتِ تمام روزهای خاکستری اش نقش میگیرد.
و او را قوی ترین زنِ دنیا میکند.
💙❤
دیدگاه ها (۱)

بــراے عـــاشـق شــدڹ بهانہ هاے ریز و درشٹ لازم ...

هیچ فاصله ای نمی توانــد یادَت را ؟ از مَـن ج...

حال و هوایی دیگر می گیردلحظه هایی که تو در کنار منیتعبیر " ب...

تا عشق هست ؛ عمر به پایان نمی رسداین قایق شکسته به طوفان نمی...

When bitterness became sweet

تمامِ رنجِ ما از آنجاست که کلیدِ حالِ خوبمان را به دستِ دیگر...

پارت ۲۵خوب نبود.به ساسکه یک سطل چوبی و یک طی دادند.نه تنها ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط