「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 120
✦.................................

خانم لی هنوز نفس‌ نفس می‌زد

خانم لی: آیلین!

دختر آرام سرش را بلند کرد، همین که مادرش صورت خیس، چشم‌های قرمز و لباس آغشته به خون او را دید، بدون هیچ حرفی خودش را کنارش رساند و محکم در آغوشش گرفت

آیلین دیگر نتوانست خودش را نگه دارد، صورتش را روی شانه‌ی مادرش گذاشت و بی‌صدا گریست.

آقای لی کنارشان ایستاده بود. نگاهش چند بار بین دخترش و درِ اتاق عمل رفت با صدایی که سعی می‌کرد آرام بماند، پرسید:

آقای لی: حالش... چطوره؟

جیمین که از چند دقیقه قبل ساکت کنار دیوار ایستاده بود، قدمی جلو آمد و گفت:

جیمین: عمل موفق بود... ولی هنوز بیهوشه. باید چند ساعت اول رو تحت نظر بمونه.

همان لحظه خانم کیم دیگر طاقت نیاورد دستش را روی دیوار گذاشت تا نیفتد چشم‌ هایش از اشک پر شده بود و زیر لب گفت:

خانم کیم: از بچگی... هیچ‌ وقت این‌قدر زخمی نشده بود...

آقای کیم آرام دست همسرش را گرفت، اما خودش هم نگاهش را از درِ اتاق عمل برنمیداشت.

راهرو دوباره در سکوت فرو رفت تنها صدایی که شنیده می‌شد، تیک‌ تاک ساعت دیواری و نفس‌ های بریده‌ی آیلین بود؛ دختر هنوز از کنار اتاق عمل تکان نخورده بود دستانش را روی زانوهایش قفل کرده بود و هر چند ثانیه یک‌بار، بی‌اختیار به همان در سفید خیره می‌شد.

انگار تمام دنیا برایش پشت همان در مانده بود... و تا وقتی تهیونگ چشم‌هایش را باز نمی‌کرد، خودش هم توان نفس کشیدن نداشت.

زمان دیگر معنایی نداشت

دقیقه‌ ها آرام می‌گذشتند، اما برای آیلین هر ثانیه شبیه یک ساعت بود هنوز روی همان صندلی فلزی نشسته بود؛ دست‌ هایش را میان آستین هودی گم کرده بود و نگاهش حتی یک بار هم از درِ بخش مراقبت‌های ویژه جدا نشده بود.

لباسش هنوز بوی باروت و خون می‌داد هر بار که چشمش به لکه‌ های قرمز روی آستینش می‌افتاد، گلویش دوباره می‌سوخت.

خانم لی چند بار کنارش نشست، موهایش را نوازش کرد، حتی برایش آب آورد، اما آیلین فقط سرش را آرام تکان داد.

+ نمی‌خوام...

صدایش آن‌قدر آرام بود که بیشتر شبیه نفس کشیدن شنیده می‌شد.

خانم کیم از دور نگاهش می‌کرد، نگاهی طولانی بعد آرام از جایش بلند شد و کنار دختر نشست چند ثانیه هیچ‌ کدام چیزی نگفتند فقط سکوت... سکوتی که از هر حرفی سنگین‌ تر بود.

خانم کیم آرام دستش را روی دست یخ‌زده‌ی آیلین گذاشت و گفت:

خانم کیم: سردته...

آیلین انگار تازه متوجه حضورش شده باشد، سرش را بلند کرد؛ چشم‌ هایش آن‌قدر گریه کرده بودند که دیگر حتی اشک هم نداشتند، لب‌ هایش لرزید

+ ببخشید...

خانم کیم با تعجب نگاهش کرد

+ اگه من... اگه من اصرار نمی‌کردم...

جمله در گلویش شکست.

+ اون... تیر نمی‌خورد...

اشک دوباره آرام روی گونه‌اش لغزید» خانم کیم چند لحظه فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام دختر را به سمت خودش کشید آیلین بی‌اختیار سرش را روی شانه‌ی او گذاشت خانم کیم آهسته گفت:

خانم کیم: نه...

دستش را روی موهای آیلین کشید

خانم کیم: پسر من...

لبخند خیلی کمرنگی زد

خانم کیم: اگه هزار بار دیگه هم برگرده... باز جلوی اون گلوله می‌ایسته.

آیلین پلک‌ هایش را بست، قلبش درد گرفت چون خودش هم این را می‌دانست تهیونگ حتی یک لحظه هم فکر نکرده بود فقط دویده بود فقط برای اینکه او زنده بماند

همان لحظه درِ بخش باز شد؛ یک پرستار بیرون آمد همه تقریباً هم‌ زمان از جا بلند شدند پرستار نگاهی به پرونده انداخت و گفت:

پرستار: خانواده‌ی آقای کیم؟

آقای کیم جلو رفت، پرستار لبخند کوتاهی زد

پرستار: علائم حیاتش پایدار شده... هنوز کاملاً به هوش نیومده، اما خطر فوری برطرف شده

نفس راحتی میان جمع پیچید، آیلین همان لحظه بی‌اختیار یک قدم جلو رفت.

+ می... میشه ببینمش؟

پرستار مکث کوتاهی کرد، نگاهی به لباس خون‌آلود دختر انداخت بعد آرام گفت:

پرستار: فقط یک نفر... اون هم چند دقیقه.

همه ناخودآگاه به هم نگاه کردند، آقای کیم بدون مکث برگشت نگاهش روی آیلین نشست بعد خیلی آرام گفت:

آقای کیم: برو...

آیلین با ناباوری نگاهش کرد.

+ من...؟

آقای کیم فقط سر تکان داد» خانم کیم لبخند خسته‌ای زد

خانم کیم: برو دخترم.

اشک دوباره چشم‌های آیلین را پر کرد لب‌ هایش لرزید، اما این بار چیزی نگفت فقط خیلی آرام... با قدم‌ هایی که از شدت اضطراب می‌لرزیدند، به سمت درِ بخش مراقبت‌های ویژه رفت.

دستش روی دستگیره ماند نفس عمیقی کشید و آرام در را باز کرد پشت آن در برای اولین بار بعد از آن میدان جنگ قرار بود دوباره تهیونگ را ببیند
دیدگاه ها (۱)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 121✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 122✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 119✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 118✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 88✦.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط