پارت۹۸
پارت۹۸
____
_هاهاها!عجب دختر شجاع و زرنگی!کلی از نیروهامو از بین بردی تاحالا،حتی لونتیک هم!
درسته از نظر مقام و رتبه،یه دون پایه پست و حقیر بود ولی برای یه انسان خیلی قوی بود بازم.
_به هرحال،من منتظر ارزوی های بلندپروازانه ات هستم!بیا و نابودم کن،اگه توان مقابله با زیردست های قدرتمندم رو داری!همونطور که شاهت نرسید،تو هم نمیرسی،البته کی میدونه؟شایدم رسیدی!اما مطمئن باش نمیتونی شکستم بدی.
______
اونایی که با گاز الوده شده بودن بستری شدن تا درمان بشن و به حالت عادی برگردن.قرار شد به محض اینکه راه درمانی براش پیدا شد از طریق نامه بهم اطلاع بده.
باید برمیگشتم میلی چون دیگه اینجا اوضاع روبراه بود.
سوار اسب شدم و با نهایت سرعت اسب رو وادار به تاختن کردم.
_وااااای دلم میخواد زودتر برسم خونه و برم حمومممممم!(بیخیال و فان)
یدفه ینفر پرید جلوی اسب،نمیدونم چجوری اسب بیچاره وایساد با اونهمه سرعت،منم کم مونده بود پرت شم رو زمین.یه شنل داشت و انقد کلاه شنلش بزرگ بود که نیمه بالای صورتش دیده نمیشد:اره راست میگی.قطعا بعد از یه مبارزه حسابی،یه حموم حسابی هم میچسبه،یقینا!
پسر بود.
_تو دیگه کدوم بوزینه ای هستی؟ولمون کن بابا!(بی حوصله)
میخواستم اسب رو به حرکت دربیارم و برم که گفت:دوستات برات عزیزن نه؟پس بهتره یکم مطیع تر باشی!(خنده رو مخ)
_عه؟دوستامو از کجا میشناسی؟!(ادا دراوردن)
هی هی!تو خیلی بی ادبی!ولی شانس اوردی که من روبروت ایستادم نه کس دیگه،وگرنه همینجا به صلیب میکشیدنت.(لبخند ترحم آمیز)
_اییییی وااااای!خدااای منتن کمممممکککک!(نمایشی)
_(خنده)بیخیال!فکر کردی ازت میترسم؟من فکر کنم تو ادمی و قصد جنگ یا صدمه زدن بهت رو هم ندارم.ولی اگه تو چنین قصدی داری،باشه مشکلی نیست،خودم شخصا یجوری دفنت میکنم که قویتر از تو هم ازم بترسن!
ای وای چه ترسناک!مو به تنم سیخ شددد!(ادا)خب پس بپر پایین تا شروع کنیم!اما بزار شرطمو بهت بگم.اگه تو به ما ملحق بشی،هیچکس اسیب نمیبینه.(نیش باز)باعث درد و زجر عزیزانت نشووو!(خبیث)
_اوه عزیزم.شرمنده ولی...(کشیدن شمشیر)قرار نیست بتونی دوستامو اذیت کنی!(مصمم)
حالت اماده به حمله گرفتم.
نههههه این منصفانه نیستت،من هیچ سلاحی ندارمم!(گریه الکی)
_این دیگه مشکل خودته!
همزمان با این حرف به سمتش هجوم بردم و یه ضربه با شمشیر زدم که شمشیرش رو دراورد و نذاشت زخمی بشه.
_این منصفانه نیست من هیچ سلاحی ندارمم!(ادا دراوردن)چه خوب بلدی دروغ بگی!(پوزخند)
____
_هاهاها!عجب دختر شجاع و زرنگی!کلی از نیروهامو از بین بردی تاحالا،حتی لونتیک هم!
درسته از نظر مقام و رتبه،یه دون پایه پست و حقیر بود ولی برای یه انسان خیلی قوی بود بازم.
_به هرحال،من منتظر ارزوی های بلندپروازانه ات هستم!بیا و نابودم کن،اگه توان مقابله با زیردست های قدرتمندم رو داری!همونطور که شاهت نرسید،تو هم نمیرسی،البته کی میدونه؟شایدم رسیدی!اما مطمئن باش نمیتونی شکستم بدی.
______
اونایی که با گاز الوده شده بودن بستری شدن تا درمان بشن و به حالت عادی برگردن.قرار شد به محض اینکه راه درمانی براش پیدا شد از طریق نامه بهم اطلاع بده.
باید برمیگشتم میلی چون دیگه اینجا اوضاع روبراه بود.
سوار اسب شدم و با نهایت سرعت اسب رو وادار به تاختن کردم.
_وااااای دلم میخواد زودتر برسم خونه و برم حمومممممم!(بیخیال و فان)
یدفه ینفر پرید جلوی اسب،نمیدونم چجوری اسب بیچاره وایساد با اونهمه سرعت،منم کم مونده بود پرت شم رو زمین.یه شنل داشت و انقد کلاه شنلش بزرگ بود که نیمه بالای صورتش دیده نمیشد:اره راست میگی.قطعا بعد از یه مبارزه حسابی،یه حموم حسابی هم میچسبه،یقینا!
پسر بود.
_تو دیگه کدوم بوزینه ای هستی؟ولمون کن بابا!(بی حوصله)
میخواستم اسب رو به حرکت دربیارم و برم که گفت:دوستات برات عزیزن نه؟پس بهتره یکم مطیع تر باشی!(خنده رو مخ)
_عه؟دوستامو از کجا میشناسی؟!(ادا دراوردن)
هی هی!تو خیلی بی ادبی!ولی شانس اوردی که من روبروت ایستادم نه کس دیگه،وگرنه همینجا به صلیب میکشیدنت.(لبخند ترحم آمیز)
_اییییی وااااای!خدااای منتن کمممممکککک!(نمایشی)
_(خنده)بیخیال!فکر کردی ازت میترسم؟من فکر کنم تو ادمی و قصد جنگ یا صدمه زدن بهت رو هم ندارم.ولی اگه تو چنین قصدی داری،باشه مشکلی نیست،خودم شخصا یجوری دفنت میکنم که قویتر از تو هم ازم بترسن!
ای وای چه ترسناک!مو به تنم سیخ شددد!(ادا)خب پس بپر پایین تا شروع کنیم!اما بزار شرطمو بهت بگم.اگه تو به ما ملحق بشی،هیچکس اسیب نمیبینه.(نیش باز)باعث درد و زجر عزیزانت نشووو!(خبیث)
_اوه عزیزم.شرمنده ولی...(کشیدن شمشیر)قرار نیست بتونی دوستامو اذیت کنی!(مصمم)
حالت اماده به حمله گرفتم.
نههههه این منصفانه نیستت،من هیچ سلاحی ندارمم!(گریه الکی)
_این دیگه مشکل خودته!
همزمان با این حرف به سمتش هجوم بردم و یه ضربه با شمشیر زدم که شمشیرش رو دراورد و نذاشت زخمی بشه.
_این منصفانه نیست من هیچ سلاحی ندارمم!(ادا دراوردن)چه خوب بلدی دروغ بگی!(پوزخند)
- ۴۲
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط