「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 105
✦.................................
چند دقیقه بعد آیلین آرام روی صحنه کوچک تمرین رفت🎙️.
نور زرد کمرنگ سقف روی صورتش افتاده بود و چند نفر از بچهها که مشغول حرف زدن بودند، کمکم ساکت شدند.
استاد دست به سینه کنار پیانو ایستاده بود.
_ شروع کن
آیلین نفس عمیقی کشید چشمهایش را بست و چند ثانیه بعد صدایش آرام داخل سالن پیچید:
+ ♪ اوری اما مره مارگو... هان بون مان دِروجو... بارام گاتون گیوته... نائه مامه ناما جو... ♪
سالن آرامتر شد، صدایش نرم بود؛ گرم بود همان صدایی که انگار مستقیم روی دل آدم مینشست
آیلین یک قدم جلو رفت و ادامه داد
+ ♪ گوروم ویه سولپو دون... نائه بامی جیناگا... نورول بوگو اوتدون... گورون ناری وایا هه... ♪
استاد خیلی آرام سرش را تکان داد لبخند کمرنگی روی صورتش نشست
آیلین نت بعدی را کشید
+ ♪ چامشیهدو گِتچا نا... نائه مامه دُرو وا... اوری چیگوم ای سونگان... یونگی چوروم ناما جو... ♪
آخرین نت آرام در فضا محو شد؛ چند ثانیه سکوت برقرار ماند، بعد صدای تشویق بچهها بلند شد
آیلین خندید و موهایش را پشت گوشش برد
استاد نگاهش کرد و لبخند زد
استاد: هنوزم از همه بهتر میخونی
و آیلین برای اولین بار بعد از مدتها، واقعاً حس کرد دلش برای اینجا تنگ شده بود استاد سرش را تکان داد
استاد: دیدی؟ هنوز از یادت نرفته و مثل قبل میخونی
آیلین لبخند زد
+ فکر کنم خودمم دلم برای اینجا تنگ شده بود
استاد با شیطنت گفت:
استاد: فکر کنم فقط برای اینجا؟
آیلین اخم نمایشی کرد
+ شما هم شروع نکنین لطفاً
ــــــــــــــ
کلاس عصر تمام شد و آیلین به جای برگشتن به عمارت، آدرس عمارت لی را به راننده داد، چند دقیقه بعد مقابل پارکینگ کوچک خانه ایستاده بود، در فلزی را بالا زد و همان لحظه لبخند واقعی روی صورتش نشست، موتورش هنوز همانجا بود؛ مشکی، براق و زیباترین چیزی که آن لحظه میدید
+ سلام خوشگلم...
آرام روی باکش ضربه زد
+ دلم برای موتور عزیزم تنگ شده بود
نیم ساعت بعد با لباس مخصوص موتورسواری دستکش مشکی و کلاه در دست از خانه بیرون آمد
صدای روشن شدن موتور در خیابان پیچید، لبخندش عمیقتر شد این حس را هیچ چیز عوض نمیکرد، باد، سرعت، آزادی و جادهای که زیر چرخهایش کش میآمد
حدود یک ساعت بیهدف دور زد بعد کمکم مسیرش به سمت عمارت کیم افتاد، و درست همان لحظه که پیچ آخر را رد کرد، یک ماشین مشکی آشنا وارد محوطه شد.
آیلین موتور را آرام متوقف کرد.
تهیونگ؛ مرد تازه از ماشین پیاده شده بود
برای چند ثانیه نگاهشان به هم گره خورد.
و آیلین فوراً نگاهش را دزدید» لعنت هنوز یاد دیشب میافتاد اما چند ثانیه بعد همان خجالت مسخره کمرنگ شد و جای خودش را به شیطنت همیشگی داد
کلاهش را بالا زد و به سمت تهیونگ رفت
+ فرمانده
تهیونگ نگاه کوتاهی به موتور انداخت
_ بالاخره پیداش کردی
+ حسودیت شد؟
_ نه
+ دروغ
تهیونگ فقط ابرویی بالا انداخت
آیلین لبخند زد، بعد ناگهان گفت:
+ مسابقه بدیم؟
_ نه.
جواب آنقدر سریع بود که آیلین خندید
+ حتی نذاشتی توضیح بدم
_ باز هم نه
آیلین یک قدم جلوتر رفت
+ میترسی؟
سکوت، تهیونگ نگاهش کرد آیلین تقریباً میتوانست ببیند که غرورش ضربه خورده
+ اوه...
لبخندش بزرگتر شد
+ پس واقعاً میترسی
تهیونگ آه کوتاهی کشید
_ خیلی دوست داری دردسر درست کنی
+ یعنی قبوله؟
چند ثانیه نگاهش کرد، بعد در نهایت گفت:
_ باشه
آیلین مشت پیروزمندانهای در هوا تکان داد
+ یسسس
ــــــــــــــــ
چند دقیقه بعد در جادهای خلوت خارج شهر ایستاده بودند؛ آسمان کمکم رنگ نارنجی غروب گرفته بود
موتور آیلین یک طرف
ماشین تهیونگ طرف دیگر، شیشه را پایین داد
_ یه شرط دارم
آیلین ابرو بالا انداخت
+ بگو
_ اگه من بردم، هر چیزی بگم قبول میکنی
چشمهای آیلین برق زد
+ قبوله
بعد انگشتش را سمت او گرفت
+ ولی اگه من بردم، هرچی من بگم تو باید انجام بدی
تهیونگ لحظهای مکث کرد
_ قبوله
صدای موتور بلند شد، صدای ماشین هم هوا پر از هیجان شده بود
آیلین ناگهان کلاهش را برداشت؛ موهای بلندش با باد عصرگاهی به هم ریختند چند تار روی صورتش افتاد و با آن لبخند درخشان و دردسرسازش مستقیم به تهیونگ نگاه کرد
+ فایتینگ، فرمانده
و بعد چشمکی زد، فقط یک چشمک ساده اما برای چند ثانیه ذهن تهیونگ کاملاً خالی شد لعنتی، دختر واقعاً نمیفهمید چه بلایی سرش میآورد
آیلین دوباره کلاه را سرش گذاشت موتورش را روشن کرد صدای موتور داخل سکوت عصر لرزید
تهیونگ نگاهش را از او گرفت، محکم فرمان را گرفت، و همان لحظه شمارش معکوس شروع شد.
+ سه...
+ دو...
+ یک
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 105
✦.................................
چند دقیقه بعد آیلین آرام روی صحنه کوچک تمرین رفت🎙️.
نور زرد کمرنگ سقف روی صورتش افتاده بود و چند نفر از بچهها که مشغول حرف زدن بودند، کمکم ساکت شدند.
استاد دست به سینه کنار پیانو ایستاده بود.
_ شروع کن
آیلین نفس عمیقی کشید چشمهایش را بست و چند ثانیه بعد صدایش آرام داخل سالن پیچید:
+ ♪ اوری اما مره مارگو... هان بون مان دِروجو... بارام گاتون گیوته... نائه مامه ناما جو... ♪
سالن آرامتر شد، صدایش نرم بود؛ گرم بود همان صدایی که انگار مستقیم روی دل آدم مینشست
آیلین یک قدم جلو رفت و ادامه داد
+ ♪ گوروم ویه سولپو دون... نائه بامی جیناگا... نورول بوگو اوتدون... گورون ناری وایا هه... ♪
استاد خیلی آرام سرش را تکان داد لبخند کمرنگی روی صورتش نشست
آیلین نت بعدی را کشید
+ ♪ چامشیهدو گِتچا نا... نائه مامه دُرو وا... اوری چیگوم ای سونگان... یونگی چوروم ناما جو... ♪
آخرین نت آرام در فضا محو شد؛ چند ثانیه سکوت برقرار ماند، بعد صدای تشویق بچهها بلند شد
آیلین خندید و موهایش را پشت گوشش برد
استاد نگاهش کرد و لبخند زد
استاد: هنوزم از همه بهتر میخونی
و آیلین برای اولین بار بعد از مدتها، واقعاً حس کرد دلش برای اینجا تنگ شده بود استاد سرش را تکان داد
استاد: دیدی؟ هنوز از یادت نرفته و مثل قبل میخونی
آیلین لبخند زد
+ فکر کنم خودمم دلم برای اینجا تنگ شده بود
استاد با شیطنت گفت:
استاد: فکر کنم فقط برای اینجا؟
آیلین اخم نمایشی کرد
+ شما هم شروع نکنین لطفاً
ــــــــــــــ
کلاس عصر تمام شد و آیلین به جای برگشتن به عمارت، آدرس عمارت لی را به راننده داد، چند دقیقه بعد مقابل پارکینگ کوچک خانه ایستاده بود، در فلزی را بالا زد و همان لحظه لبخند واقعی روی صورتش نشست، موتورش هنوز همانجا بود؛ مشکی، براق و زیباترین چیزی که آن لحظه میدید
+ سلام خوشگلم...
آرام روی باکش ضربه زد
+ دلم برای موتور عزیزم تنگ شده بود
نیم ساعت بعد با لباس مخصوص موتورسواری دستکش مشکی و کلاه در دست از خانه بیرون آمد
صدای روشن شدن موتور در خیابان پیچید، لبخندش عمیقتر شد این حس را هیچ چیز عوض نمیکرد، باد، سرعت، آزادی و جادهای که زیر چرخهایش کش میآمد
حدود یک ساعت بیهدف دور زد بعد کمکم مسیرش به سمت عمارت کیم افتاد، و درست همان لحظه که پیچ آخر را رد کرد، یک ماشین مشکی آشنا وارد محوطه شد.
آیلین موتور را آرام متوقف کرد.
تهیونگ؛ مرد تازه از ماشین پیاده شده بود
برای چند ثانیه نگاهشان به هم گره خورد.
و آیلین فوراً نگاهش را دزدید» لعنت هنوز یاد دیشب میافتاد اما چند ثانیه بعد همان خجالت مسخره کمرنگ شد و جای خودش را به شیطنت همیشگی داد
کلاهش را بالا زد و به سمت تهیونگ رفت
+ فرمانده
تهیونگ نگاه کوتاهی به موتور انداخت
_ بالاخره پیداش کردی
+ حسودیت شد؟
_ نه
+ دروغ
تهیونگ فقط ابرویی بالا انداخت
آیلین لبخند زد، بعد ناگهان گفت:
+ مسابقه بدیم؟
_ نه.
جواب آنقدر سریع بود که آیلین خندید
+ حتی نذاشتی توضیح بدم
_ باز هم نه
آیلین یک قدم جلوتر رفت
+ میترسی؟
سکوت، تهیونگ نگاهش کرد آیلین تقریباً میتوانست ببیند که غرورش ضربه خورده
+ اوه...
لبخندش بزرگتر شد
+ پس واقعاً میترسی
تهیونگ آه کوتاهی کشید
_ خیلی دوست داری دردسر درست کنی
+ یعنی قبوله؟
چند ثانیه نگاهش کرد، بعد در نهایت گفت:
_ باشه
آیلین مشت پیروزمندانهای در هوا تکان داد
+ یسسس
ــــــــــــــــ
چند دقیقه بعد در جادهای خلوت خارج شهر ایستاده بودند؛ آسمان کمکم رنگ نارنجی غروب گرفته بود
موتور آیلین یک طرف
ماشین تهیونگ طرف دیگر، شیشه را پایین داد
_ یه شرط دارم
آیلین ابرو بالا انداخت
+ بگو
_ اگه من بردم، هر چیزی بگم قبول میکنی
چشمهای آیلین برق زد
+ قبوله
بعد انگشتش را سمت او گرفت
+ ولی اگه من بردم، هرچی من بگم تو باید انجام بدی
تهیونگ لحظهای مکث کرد
_ قبوله
صدای موتور بلند شد، صدای ماشین هم هوا پر از هیجان شده بود
آیلین ناگهان کلاهش را برداشت؛ موهای بلندش با باد عصرگاهی به هم ریختند چند تار روی صورتش افتاد و با آن لبخند درخشان و دردسرسازش مستقیم به تهیونگ نگاه کرد
+ فایتینگ، فرمانده
و بعد چشمکی زد، فقط یک چشمک ساده اما برای چند ثانیه ذهن تهیونگ کاملاً خالی شد لعنتی، دختر واقعاً نمیفهمید چه بلایی سرش میآورد
آیلین دوباره کلاه را سرش گذاشت موتورش را روشن کرد صدای موتور داخل سکوت عصر لرزید
تهیونگ نگاهش را از او گرفت، محکم فرمان را گرفت، و همان لحظه شمارش معکوس شروع شد.
+ سه...
+ دو...
+ یک
- ۳۵۴
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط