مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۲

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۲
" در آغوش رویای آبی ات  "

صبح ، با اعصابی داغون بیدار شدم..شروع کردم به ناسزا گفتن.

_ ای خفه شین ایشالا..دست و پاتون رو همین ارباب زاده قطع کنه اینقدر بدو بدو نکنین..فقط میخوان یه بیچاره ای مثل من رو حرص بدن..

آبی به صورتم زدم و بعد از wc خارج شدم..بافت شلخته ای به موهام زدم و با پوشیدن لباسم از اتاق خارج شدم..
عجبا!
همه در تکاپو بودن..چه خبره مگه؟..خدایا!..نکنه..نکنه تولدی چیزی هست؟..اینجوری میتونم ببینمش..وای!..
گوشه ی دامن یکی از خدمتکارایی که داشت از جلوم رد میشد رو گرفتم..برگشت و غضب نگام کرد..آروم بابا نمیخوام بخورمت که..

+ چیه؟

چه بی ادب..

_ زود دهنتو باز کن بگو اینجا چه خبره تا سگ نشدم..

اینقدر یهویی تغییر مود دادم که اصلا نگووو..

+ خ..خب..منم چیزی نمیدونم فقط.. فقط بهمون گفتن تدارکات رو..آماده کنیم..

ولش کردم و با چشم و ابرو بهش فهموندم که بره..قدرتمند بودن هم جالبه ها..
. . .

بعضی وقتا خندم میگیره..آخه من مثلا تو این عمارت خدمتکارم ولی همچنان دارم از زیر کار در میرم..مثل یه جاسوس مخفی رفتار میکنم در حالی که اصلا قصدم همچین چیزی نیست!..
من فقط باید اون صاحب خونه رو ببینم و قانعش کنم تا گلفروشی رو بهم بده و بعد ، تموم..
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم از این منظره لذت ببرم..
نمیدونم اینجا اصلا به کجا ختم میشد ولی ، مثل یه کلبه ی قدیمی درب و داغون بود..مثل یه انباری که مدت هاست ازش استفاده ای نشده..به هر حال ، مهم اینه که سایه بان خوبی داره..

+ هی!

به گوش هام شک کردم..کسی این اطراف نبود که!..

+ میدونم یکی اونجاست ، زود باش این در لعنتی رو باز کن..

هرکی هم بود خیلی مغرور بود..خب عزیز من یه التماسی خواهشی چیزی..نمیشه که همینجوری دستور بدی..

+ زود باش!
_ نمیکنم!..
+ هه ، میدونستم یه نفر اینجاست..
_ خب که چی؟

خیلی راحت حرص خوردن اون مرد رو تصور کردم..بیا دیوونه نبودم که شدم..دارم با خودم حرف میزنم!

+ گوش دختر جون ، من الان میتونم با یه لگد این در قراضه رو بشکونم..ولی اینکارو نمیکنم..چون اینجا برام مهمه..پس همین حالا قفل در رو باز کن.

یه لحظه کنترلم رو از دست دادم و به عقب برگشتم..سیبی که نصفه گاز زده بودم از دستم افتاد و دهنم همینجوری باز موند..واقعا یه نفر این پشت گیر کرده بود..
سریع به سمت در درب و داغون رفتم و سعی کردم بازش کنم..

_ خدایا!..آخه چجوری اینجا گیر کردی؟..الان چجوری بیارمت بیرون؟..اصلا همونجوری که رفتی بیا برگرد برو..
+ هوففف..بچه جون!..گوش کن ببین چی میگم ، اون بقل ، کنار دستگیره در باید یه شیء ای چیزی باشه که مانع از باز شدن در میشه..اونو پیدا کن..و من رو آزاد..دست بجنب!..

به قفل در نگاه کردم و دیدم که عه..حق با اون بوده..آخه کدوم عاقلی اینو اینجا فرو میکنه؟..
با کشیدن تکه ی چوب که به خوبی لای قفل در فرو شده بود ، در هم با شدت باز شد و این وسط من بدبخت دو متر به عقب پرت شدم..

+ اگه یکم دیگه میموندم خفه میشدم!..

با تعجب به مرد خوشتیپ رو به روم خیره شدم..جون بابا..یکی نیست بگه آخه تو که از خرابه افتادی بیرون صاف پرت شدی وسط دل ما..نچچ..چقدر منحرف شدم جدیدا..

+ خانم جوان؟..
_ بله؟!
+ از خدمتکارای عمارتی نه؟..
_ هوم ، چطور؟ چرا میپرسی؟
+ هیچی..همینجوری..بابت کمک ، ممنون..

خواستم خواهش میکنمی چیزی بگم که سریع ازم دور شد..هی خدا بیا اینم از شانس ما!..حتی صبر نکرد سوال جوابش کنم...
دیدگاه ها (۴۰)

بانو فالو شه 🙂‍↕️@luna.fake

زیبا فالو شه@989987_5534

زیبا فالو شه@hana_575

جیگرطلا فالو شهه@bts_83858

پارت۲

پارت ۱ویو کوکآروم اومدم بیرون..من توی پرورشگاه بزرگ شدم و ال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط