سرِ من یه سمساری قدیمی و شلوغ پلوغه که توش همیشه جنگه.بین

سرِ من یه سمساری قدیمی و شلوغ پلوغه که توش همیشه جنگه.بین امید و ناامیدی.بین خنده و گریه.بین رسیدن و نرسیدن.بین تونستن و نتونستن.توی سرِ من همیشه هزار تا آدمِ به درد نخور رِژه میرن و دلم شده مثلِ یه موزه قدیمی.
یه موزه‌ای که فقط یه نفرو برای دیدن داره.
توی دل من نگاهِ مُرده ریخته رو در و دیوارا..


#خاص
دیدگاه ها (۱)

بعضی وقتا باید مثل آینه رفتار کنی تا باعث بشی اشتباهشون رو ب...

عصب های چشمش میزد،چشماشو میبست میگفت درست میشه.#خاص

وقتی میبینی آدما هرجور که بخوان برداشت میکنن،توضیح دادن دیگه...

جسم سره جاشه ولی روحم نیست، این چیز جدید اون آدمی که بودم نی...

پیوند خون و اختیارپارت ۹ | مرز بین اعتماد و خیانتاون شب، پار...

(نبرد عشق و انفجار)پارت : ۱صبحِ یه روزِ آفتابیِ بهاریست. نور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط