#pain
#pain
#P¹⁰²
#Season²
+ بهم نگاه کن و حرفت رو بزن!
جونگکوک نفسش رو از دهان بیرون میده و بهش نگاه میکنه.
_ بهت گفتم از زندگیم برو بیرون! دقیقا چی از جونه ناقصم میخوای؟ چرا ولم نمیکنی مرتیکه؟! چرا عذابم میدی؟ چرا باعث میشی تا اسمت رو میشنوم مثل یک مریض تب کنم و توی آتیش بسوزم؟ چرا انقدر با هر کاری که میکنی باعث میشی اعصابم خرد بشه؟ چرا همه ی کارات رو مخمه؟ چرا نمیذاری نفس بکشم؟! چرا چرا چراااا؟!!!
نفس نفس میزد. تمام حرف ها رو با داد و فریاد توی صورت خونسرد تهیونگ گفته بود.
+ چون دوستت دارم.
همین جوابه تمام چیز هایی بود که جونگکوک پرسیده بود.
جونگکوک برای دقایقی بدون حرف و با هیچ واکنشی به تهیونگ نگاه میکرد. بعد با حرص و اشک پوزخند زد. دماغشو بالا کشید و تهیونگ رو اروم هل میده.
_ عشق؟... دوست داشتن؟.......
مکث طولانی ای میکنه.
_ این کلماتو از دهنت نشنوم لطفا. لطفا این کلمات مقدس رو با دهنت نجس نکن. حیفه اگر کلمه ی عشق رو به زبون بیاری چون باعث میشی معنی کلمه زیر سوال بره. لطفا از چیزایی که دیدی، حس کردی، به بقیه دادی و هر چیزی که تجربه داشتی بگو نه از چیزایی که آرزو داری.
به سمت در میره اما فقط یک قدم برداشته بود که متوقف شد.
+ تو هم آرزوی عشقه منو داشتی.
_ یک زمانی آره ولی حالا.... حالم از همه چیزه عشق و عاشقی و عاشقان بهم میخوره.
از در اتاق بیرون میره و به سمت در خونه میره. لباساش رو برمیداره و در رو باز میکنه که بره.
+ صبر کن و حداقل بذار دلیل واقعی رفتن و اون اتفاقات رو بهت بگم... حقته که بدونی.
جونگکوک باز هم متوقف میشه.
_ نمیخوام...
+ باید بدونی!
بابت تاخیر اول از همه عذر میخوام چون که اومدم مسافرت اینجا اصلا آنتن نمیاد بخاطر همین نتونستم بذارم دوم اینکه لایک و نظراتون یادتون نره
بوس بهتون😝
#P¹⁰²
#Season²
+ بهم نگاه کن و حرفت رو بزن!
جونگکوک نفسش رو از دهان بیرون میده و بهش نگاه میکنه.
_ بهت گفتم از زندگیم برو بیرون! دقیقا چی از جونه ناقصم میخوای؟ چرا ولم نمیکنی مرتیکه؟! چرا عذابم میدی؟ چرا باعث میشی تا اسمت رو میشنوم مثل یک مریض تب کنم و توی آتیش بسوزم؟ چرا انقدر با هر کاری که میکنی باعث میشی اعصابم خرد بشه؟ چرا همه ی کارات رو مخمه؟ چرا نمیذاری نفس بکشم؟! چرا چرا چراااا؟!!!
نفس نفس میزد. تمام حرف ها رو با داد و فریاد توی صورت خونسرد تهیونگ گفته بود.
+ چون دوستت دارم.
همین جوابه تمام چیز هایی بود که جونگکوک پرسیده بود.
جونگکوک برای دقایقی بدون حرف و با هیچ واکنشی به تهیونگ نگاه میکرد. بعد با حرص و اشک پوزخند زد. دماغشو بالا کشید و تهیونگ رو اروم هل میده.
_ عشق؟... دوست داشتن؟.......
مکث طولانی ای میکنه.
_ این کلماتو از دهنت نشنوم لطفا. لطفا این کلمات مقدس رو با دهنت نجس نکن. حیفه اگر کلمه ی عشق رو به زبون بیاری چون باعث میشی معنی کلمه زیر سوال بره. لطفا از چیزایی که دیدی، حس کردی، به بقیه دادی و هر چیزی که تجربه داشتی بگو نه از چیزایی که آرزو داری.
به سمت در میره اما فقط یک قدم برداشته بود که متوقف شد.
+ تو هم آرزوی عشقه منو داشتی.
_ یک زمانی آره ولی حالا.... حالم از همه چیزه عشق و عاشقی و عاشقان بهم میخوره.
از در اتاق بیرون میره و به سمت در خونه میره. لباساش رو برمیداره و در رو باز میکنه که بره.
+ صبر کن و حداقل بذار دلیل واقعی رفتن و اون اتفاقات رو بهت بگم... حقته که بدونی.
جونگکوک باز هم متوقف میشه.
_ نمیخوام...
+ باید بدونی!
بابت تاخیر اول از همه عذر میخوام چون که اومدم مسافرت اینجا اصلا آنتن نمیاد بخاطر همین نتونستم بذارم دوم اینکه لایک و نظراتون یادتون نره
بوس بهتون😝
- ۴۲۸
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط