بعد تــو برام...

بعد تــو برام...
لحــن جاده ها
صادقانہ تر بود

هر مسافرے...
کہ از راه رسید
از تو بےخبر بود

من ساعتا رو...
بیدار نکردم...
خوابت و ببینم...

این لحظہ هارو
روشن گذاشتم
تا منتظر بشینم...
دیدگاه ها (۱)

دستهایم را شکستند، ولی گلایه ای نیست سهم دست بی نمک شکستن اس...

دفتر شعر مرا خواندی و عاشق نشدیبر دل سنگ تو و دفتر شعرم لعنت...

خانه های قدیمی را دوست دارم...چــایی همیشه دم استروی سماورتو...

روزی یک لنگی خطاب به خدا گفت : خدایا ، ممنون که خونم را قرمز...

تکپارتی موییچیرو

من دیگه گذاشتم خیلی خوب به نام خدا تو داخل یه قتل پیدا میشی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط