﴿ فصل ۱ قسمت ۷۲ ﴾

﴿ فصل ۱ قسمت ۷۲ ﴾
در حالی که همه در بهت حضور کیان و فداکاری نیکی بودند، ناگهان در اتاق با شتاب باز شد. نامجون دستیار وفادار باربد، در حالی که نفس‌نفس می‌زد و چهره‌اش از ترس پریده بود، وارد شد.
باربد با دیدن پریشانی او جلو رفت: نامجون! چی شده؟ چرا اینقدر آشفته‌ای؟
نامجون با صدایی لرزان گفت: ارباب... جیسون! حال جیسون اصلاً خوب نیست. یهو توی عمارت از حال رفت و بدنش شروع کرد به سیاه شدن. نبضش خیلی ضعیفه.فکر کنم کار ساراست!
با شنیدن اسم جیسون، رنگ از روی چهره‌ی نیما و آراد پرید. آنیا بدون معطلی گفت: باید بریم پیشش! زود باشید!
همگی به سمت عمارت حرکت کردند. کیان هم با سرعت خارق‌العاده‌ای به دنبال‌شان می‌دوید تا محافظ‌شان باشد. وقتی به اتاق جیسون رسیدند، بوی غلیظی از خون و جادوی سیاه در فضا پیچیده بود.
اما وقتی وارد شدند و به تخت نزدیک شدند، صحنه‌ای را دیدند که اصلاً انتظارش را نداشتند.
جیسون روی تخت نبود! اتاق کاملاً به هم ریخته بود و رد خون روی پنجره‌ی باز اتاق دیده می‌شد. اما بدتر از همه، جیسون روی زمین افتاده بود، ولی نه از حال رفته... بلکه در حالی که چشمانش کاملاً سفید شده بود و خنجری سیاه در دست داشت، بالای سرِ یکی از خدمتکاران ایستاده بود.
جیسون به آرامی سرش را چرخاند و به آن‌ها نگاه کرد. صدای او دیگر صدای خودش نبود؛ انگار چندین نفر همزمان از حنجره‌ی او حرف می‌زدند: اومدید؟ سارا منتظرتون بود..
نیما فریاد زد: جیسون! خودتی؟ خنجر رو بنداز!
جیسون پوزخند وحشتناکی زد و گفت: جیسون دیگه وجود نداره. سارا روحش رو با شیشه عمر نیکی عوض کرده... اگه می‌خواید نیکی زنده بمونه، باید اجازه بدید جیسون کارش رو تموم کنه!
حالا آن‌ها در موقعیت وحشتناکی قرار گرفته بودند: برای نجات نیکی، باید جیسون را که حالا تحت کنترل سارا بود تماشا می‌کردند، یا برای نجات جیسون، باید ریسک شکستن شیشه عمر نیکی را می‌پذیرفتند.
……………………
دیدگاه ها (۲)

﴿ فصل ۱ قسمت ۷۱ ﴾سایه‌ی سیاه و سردی که در اتاق پیچیده بود، ن...

﴿ فصل ۱ قسمت ۷۰ ﴾سکوت سنگینی فضای اتاق بیمارستان را پر کرده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط