𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART⁷
(جونگکوک–)(لارا#)(مینا×)(تهیونگ÷)(مادربزرگ جونگکوک¥)(پدرجونگکوک=)
«ادامه ویو جونگکوک»
–لارا رفته خرید!
×تو بهش کارت دادی؟
–نه!خودش برداشته...
به لارا زنگ زدم
# اوه بیبببب،کار دارم میشه سریع حرفت رو بزنی؟
دوباره همون لحن لوسش رو داشت و حرفاش حرصم رو در میاورد
–اوه کار داری؟معذرت میخوام که مزاحمت شدم!
با لحنی سرد گفتم و مشخص بود دارم مسخرش میکنم و میتونستم حس کنم از حرفم کمی عصبی شده اما این مهم نبود!
# بیببب با دوستامم!
–برام مهم نیست! بهتر نبود قبل از برداشتن کارتم حداقل یه چیزی بهم بگی؟
# اوه عزیزم کارت من و تو که نداره!
–اوه لابد تو میری کار میکنی که پول دربیاری؟
# بیب یه خرید کوتاه برای پارتی امشبه!
هنوز با همون لحن صحبت میکرد و میخواستم فقط...فقط از روی زمین محو بشه...به اندازه کافی زندگیم رو خراب کرده بود دیگه تحمل نداشتم...
–پارتی؟به اندازه کل خونه لباس داری!
# اما همشون رو قبلا پوشیدم!
–لارا!بس کن!یا میری خونه یا مجبورت...
حرفم کامل نشده بود که قطع کرد...خنده عصبی کردم
–دارم عقلم رو از دست میدم!
÷خب الان قراره چیکار کنی؟
–قطعا همین الان به پدرم زنگ زده و گفته جونگکوک نمیزاره از کارتش استفاده کنم پس باید بشینم مثل همیشه تحمل کنم...
×لعنتی تو خودت رو نابود میکنی
–من نابود شدم!
گوشیم زنگ خورد...پدرم بود
–بهتون گفتم...
گوشی رو جواب دادم
–بله پدر؟
=لارا بهم زنگ زد...بهم گفت نمیزاری از کارتت استفاده کنه!
–پدر!من مشکلی با استفاده ندارم اما به نظرت بهتر نبود قبل از برداشتنش ازم اجازه بگیره؟
=شما دوتا دیگه دارید ازدواج میکنید چرا باید برای برداشتن کارت تو اجازه بگیره؟
–اون هنوز نامزدمه و...
=جونگکوک بس کن!همین که گفتم! وگرنه خودت میدونی که چیکار میکنم!
پدرم دوباره داشت از تهدیدش استفاده میکرد که زندگی نایون رو نابود میکنه و من وقتی حرف از اون میشه نمیتونم مخالفت کنم و این خیلی بد بود چون داشتن از نقطه ضعفم سواستفاده میکردم اما نمیتونستم جلوی قلبم رو بگیرم که راحت سست میشد
–بله پدر!
پدرم تلفن رو قطع کرد و تهیونگ متعجب نگاهم کرد
÷همینقدر راحت پذیرفتی؟
–مجبور بودم!
تهیونگ و مینا نگاه متعجبی رد و بدل کردن ولی وقتی خواستن حرفی بزنن من دیگه رفته بودم...با عجله رفتم سمت ماشینم و به سمت خونه مادر بزرگم راه افتادم...باید باهاش حرف میزدم...اون تنها کسی بود که درکم میکرد و خونش تنها جایی بود که میتونستم بهش بگم خونه...بعد از چند مین رانندگی رسیدم و از ماشین پیاده شدم و به سمت در رفتم...با اینکه کلید داشتم ترجیح دادم در بزنم و منتظر بمونم باز کنه...وقتی در رو باز کرد از اینکه من اومده بودم خوشحال بود اما با دیدن چهره شکسته ام لبخندش محو شد و من فقط بغلش کردم
–مادربزرگ...
¥جونگکوک،پسرم چی شده؟
–هیچی...
مادربزرگم خندید
¥دروغگوی افتضاحی هستی...
منم خندیدم و از آغوشش اومدم بیرون
–میتونم بشینم؟
¥نیازی به اجازه گرفتن نیست! اینجا کاملا برای خودته!
لبخندی زدم و دستش رو گرفتم و باهاش رفتم سمت کاناپه و نشستیم روش... با دقت بهم نگاه میکرد
¥هرچی توی دلته بگو...بازم موضوع پدرته؟
–همیشه همه چیز پدرمه!اما الان فقط اون نیست...مادربزرگ...من دیگه خسته شدم!خسته شدم از رفتارای پدرم!از لارا و از اینکه مجبورم این فاصله لعنتیم با نایون رو تحمل کنم!
¥تو هنوزم نایون رو دوست داری درسته؟
–بیشتر از هرچیزی!
¥پس چرا داری با لارا ازدواج میکنی؟باید جلوی پدرت می ایستادی و میگفتی نایون رو میخوای
–مادربزرگ شما همیشه همه چیز رو از یه زاویه دیگه میبینید اما من مجبور بودم با لارا نامزد کنم...اگر این کار رو نمیکردم پدرم زندگی نایون رو نابود میکرد...
¥تو فکر میکنی داری با این کار از نایون محافظت میکنی؟
–آره!
¥سخت در اشتباهی...این کار محافظت نیست فقط داره هردوتون رو بیشتر نابود میکنه...
–منظورتون چیه؟
¥تو حاضر شدی نایون ازت فاصله بگیره تا اینطوری ازش محافظت کنی اما این کار همه چیز رو بدتر کرد...تهدید پدرت درمورد نابود کردن زندگی نایون فقط حرفه...پدرت نمیتونه این کار رو بکنه،میپرسی چرا؟چون نایون دختر کسیه که پدرت دوستش داره و باهاش ازدواج کرده پس قطعا مادر نایون اجازه نمیده پدرت به نایون آسیب بزنه و پدرت هم مثل خودت حاضره برای عشقش هرکاری بکنه!
با حرفای مادربزرگم موضوع کامل برام روشن شد...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART⁷
(جونگکوک–)(لارا#)(مینا×)(تهیونگ÷)(مادربزرگ جونگکوک¥)(پدرجونگکوک=)
«ادامه ویو جونگکوک»
–لارا رفته خرید!
×تو بهش کارت دادی؟
–نه!خودش برداشته...
به لارا زنگ زدم
# اوه بیبببب،کار دارم میشه سریع حرفت رو بزنی؟
دوباره همون لحن لوسش رو داشت و حرفاش حرصم رو در میاورد
–اوه کار داری؟معذرت میخوام که مزاحمت شدم!
با لحنی سرد گفتم و مشخص بود دارم مسخرش میکنم و میتونستم حس کنم از حرفم کمی عصبی شده اما این مهم نبود!
# بیببب با دوستامم!
–برام مهم نیست! بهتر نبود قبل از برداشتن کارتم حداقل یه چیزی بهم بگی؟
# اوه عزیزم کارت من و تو که نداره!
–اوه لابد تو میری کار میکنی که پول دربیاری؟
# بیب یه خرید کوتاه برای پارتی امشبه!
هنوز با همون لحن صحبت میکرد و میخواستم فقط...فقط از روی زمین محو بشه...به اندازه کافی زندگیم رو خراب کرده بود دیگه تحمل نداشتم...
–پارتی؟به اندازه کل خونه لباس داری!
# اما همشون رو قبلا پوشیدم!
–لارا!بس کن!یا میری خونه یا مجبورت...
حرفم کامل نشده بود که قطع کرد...خنده عصبی کردم
–دارم عقلم رو از دست میدم!
÷خب الان قراره چیکار کنی؟
–قطعا همین الان به پدرم زنگ زده و گفته جونگکوک نمیزاره از کارتش استفاده کنم پس باید بشینم مثل همیشه تحمل کنم...
×لعنتی تو خودت رو نابود میکنی
–من نابود شدم!
گوشیم زنگ خورد...پدرم بود
–بهتون گفتم...
گوشی رو جواب دادم
–بله پدر؟
=لارا بهم زنگ زد...بهم گفت نمیزاری از کارتت استفاده کنه!
–پدر!من مشکلی با استفاده ندارم اما به نظرت بهتر نبود قبل از برداشتنش ازم اجازه بگیره؟
=شما دوتا دیگه دارید ازدواج میکنید چرا باید برای برداشتن کارت تو اجازه بگیره؟
–اون هنوز نامزدمه و...
=جونگکوک بس کن!همین که گفتم! وگرنه خودت میدونی که چیکار میکنم!
پدرم دوباره داشت از تهدیدش استفاده میکرد که زندگی نایون رو نابود میکنه و من وقتی حرف از اون میشه نمیتونم مخالفت کنم و این خیلی بد بود چون داشتن از نقطه ضعفم سواستفاده میکردم اما نمیتونستم جلوی قلبم رو بگیرم که راحت سست میشد
–بله پدر!
پدرم تلفن رو قطع کرد و تهیونگ متعجب نگاهم کرد
÷همینقدر راحت پذیرفتی؟
–مجبور بودم!
تهیونگ و مینا نگاه متعجبی رد و بدل کردن ولی وقتی خواستن حرفی بزنن من دیگه رفته بودم...با عجله رفتم سمت ماشینم و به سمت خونه مادر بزرگم راه افتادم...باید باهاش حرف میزدم...اون تنها کسی بود که درکم میکرد و خونش تنها جایی بود که میتونستم بهش بگم خونه...بعد از چند مین رانندگی رسیدم و از ماشین پیاده شدم و به سمت در رفتم...با اینکه کلید داشتم ترجیح دادم در بزنم و منتظر بمونم باز کنه...وقتی در رو باز کرد از اینکه من اومده بودم خوشحال بود اما با دیدن چهره شکسته ام لبخندش محو شد و من فقط بغلش کردم
–مادربزرگ...
¥جونگکوک،پسرم چی شده؟
–هیچی...
مادربزرگم خندید
¥دروغگوی افتضاحی هستی...
منم خندیدم و از آغوشش اومدم بیرون
–میتونم بشینم؟
¥نیازی به اجازه گرفتن نیست! اینجا کاملا برای خودته!
لبخندی زدم و دستش رو گرفتم و باهاش رفتم سمت کاناپه و نشستیم روش... با دقت بهم نگاه میکرد
¥هرچی توی دلته بگو...بازم موضوع پدرته؟
–همیشه همه چیز پدرمه!اما الان فقط اون نیست...مادربزرگ...من دیگه خسته شدم!خسته شدم از رفتارای پدرم!از لارا و از اینکه مجبورم این فاصله لعنتیم با نایون رو تحمل کنم!
¥تو هنوزم نایون رو دوست داری درسته؟
–بیشتر از هرچیزی!
¥پس چرا داری با لارا ازدواج میکنی؟باید جلوی پدرت می ایستادی و میگفتی نایون رو میخوای
–مادربزرگ شما همیشه همه چیز رو از یه زاویه دیگه میبینید اما من مجبور بودم با لارا نامزد کنم...اگر این کار رو نمیکردم پدرم زندگی نایون رو نابود میکرد...
¥تو فکر میکنی داری با این کار از نایون محافظت میکنی؟
–آره!
¥سخت در اشتباهی...این کار محافظت نیست فقط داره هردوتون رو بیشتر نابود میکنه...
–منظورتون چیه؟
¥تو حاضر شدی نایون ازت فاصله بگیره تا اینطوری ازش محافظت کنی اما این کار همه چیز رو بدتر کرد...تهدید پدرت درمورد نابود کردن زندگی نایون فقط حرفه...پدرت نمیتونه این کار رو بکنه،میپرسی چرا؟چون نایون دختر کسیه که پدرت دوستش داره و باهاش ازدواج کرده پس قطعا مادر نایون اجازه نمیده پدرت به نایون آسیب بزنه و پدرت هم مثل خودت حاضره برای عشقش هرکاری بکنه!
با حرفای مادربزرگم موضوع کامل برام روشن شد...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۲۱۷
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط