𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ¹³
ناهارشونو خورده بودم و تصمیم گرفتن برن بیرون و یکم دور بزنن
درحالی که دست همدیگه رو گرفته بودن توی شهر قدم میزدن
جونگکوک : کی برمیگردیم قصر ؟
تهیونگ : نمیدونم...شاید فردا
جونگکوک : نهههههه...همینجا بمونیم
تهیونگ خندید و موهای جونگکوک رو به هم ریخت
تهیونگ : نمیشه ، خونه تو اونجاست
جونگکوک : ولی من میخوام خونمون اینجا باشه
تهیونگ : اونجا که بهتره
جونگکوک : نه اینجا بهتره ، کنار تو
تهیونگ : واقعا ؟!
جونگکوک : اوهوم
تهیونگ : میدونی که من اونجا هم کنارتم
جونگکوک : نه ، اونجا بغلم نمیکنی ، باهم غذا هم درست نمیکنیم
تهیونگ : شاید یه روزی بکنیم
جونگکوک : کی ؟!
و با چشمای براقه تیله ایش به تهیونگ نگاه کرد
تهیونگ : نمیدونم...
و نگاهش رو از جونگکوک دزدید و درحالی که به زمین خیره شده بود به راهش ادامه داد
جونگکوک با ناراحتی لباشو غنچه کرد و دنبال تهیونگ راه افتاد که ناگهان نگاهش به یه اصطبل ( ؟؟ ) افتاد و ذوق به سمتش دوید
تهیونگ : صبر کن ، خطرناکه از من دور نشو
جونگکوک بی توجه به تهیونگ به دویدن ادامه داد و جلوی اصطبل ایستاد و با چشمای براق به اسب ها خیره شد
تهیونگ به سمتش اومد و کنارش وایساد
تهیونگ : خطرناکه مگه نگفتم از کنار من نرو ؟
جونگکوک : میخوام از اونا سوار شم
تهیونگ : تو که قبلاً سوار شدی ، بعدا که رفتیم قصر دوباره سوار میشی حالا بیا بریم
جونگکوک : نه من الان میخوام سوار شم
تهیونگ آهی کشید و قبول کرد ، یه اسب اجاره کرد و به جونگکوک کمک کرد سوار شه و افسار اسب رو گرفت و حرکت کرد
جونگکوک درحالی که لبخند خرگوشی و بزرگش از لباش نمیوفتاد با ذوق موهای اسب و نوازش کرد
جونگکوک : تند تر
تهیونگ : میوفتی
جونگکوک : نه نمیوفتم ، تندتر
تهیونگ : خیله خب ولی تنهایی میوفتی منم میام پس
و پشت جونگکوک روی اسب نشست ( اسب درحال جر خوردن 😂 ) ، دستاشو دو طرف بدن جونگکوک گذاشت و افسار اسب رو گرفت
با پاش لگد آرومی به شکم اسب زد و اسب حرکت کرد ، آرون سرعت رو بیشتر کرد
جونگکوک با خوشحالی خندید و باد خنک به صورتش خورد
بعد از چند دقیقه تهیونگ آروم پیاده شد و به جونگکوک هم کمک کرد پیاده بشه و از اصطبل اومدن بیرون
که یهو یکی سریع به سمت جونگکوک دوید و پرید تو بغلش
جیمین : وای بلاخره پیدات کردم
جونگکوک شوکه به جیمین نگاه کرد
جونگکوک: تو اینجا چیکار میکنی ؟!
....ادامه دارد
________________________________
یه سوپرایز دارمممممممم
یه چند پارتی خیلی خوشگل به ذهنم رسیده میخوام اونو بزارم
البته هنوز عکسشو ادیت نزدم پس قرار نیست امروز بزارمش وای خیلی گوگولیه خودم که خیلی دوسش دارم حالا شاید واقعا خوب نباشه 😂😂
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ¹³
ناهارشونو خورده بودم و تصمیم گرفتن برن بیرون و یکم دور بزنن
درحالی که دست همدیگه رو گرفته بودن توی شهر قدم میزدن
جونگکوک : کی برمیگردیم قصر ؟
تهیونگ : نمیدونم...شاید فردا
جونگکوک : نهههههه...همینجا بمونیم
تهیونگ خندید و موهای جونگکوک رو به هم ریخت
تهیونگ : نمیشه ، خونه تو اونجاست
جونگکوک : ولی من میخوام خونمون اینجا باشه
تهیونگ : اونجا که بهتره
جونگکوک : نه اینجا بهتره ، کنار تو
تهیونگ : واقعا ؟!
جونگکوک : اوهوم
تهیونگ : میدونی که من اونجا هم کنارتم
جونگکوک : نه ، اونجا بغلم نمیکنی ، باهم غذا هم درست نمیکنیم
تهیونگ : شاید یه روزی بکنیم
جونگکوک : کی ؟!
و با چشمای براقه تیله ایش به تهیونگ نگاه کرد
تهیونگ : نمیدونم...
و نگاهش رو از جونگکوک دزدید و درحالی که به زمین خیره شده بود به راهش ادامه داد
جونگکوک با ناراحتی لباشو غنچه کرد و دنبال تهیونگ راه افتاد که ناگهان نگاهش به یه اصطبل ( ؟؟ ) افتاد و ذوق به سمتش دوید
تهیونگ : صبر کن ، خطرناکه از من دور نشو
جونگکوک بی توجه به تهیونگ به دویدن ادامه داد و جلوی اصطبل ایستاد و با چشمای براق به اسب ها خیره شد
تهیونگ به سمتش اومد و کنارش وایساد
تهیونگ : خطرناکه مگه نگفتم از کنار من نرو ؟
جونگکوک : میخوام از اونا سوار شم
تهیونگ : تو که قبلاً سوار شدی ، بعدا که رفتیم قصر دوباره سوار میشی حالا بیا بریم
جونگکوک : نه من الان میخوام سوار شم
تهیونگ آهی کشید و قبول کرد ، یه اسب اجاره کرد و به جونگکوک کمک کرد سوار شه و افسار اسب رو گرفت و حرکت کرد
جونگکوک درحالی که لبخند خرگوشی و بزرگش از لباش نمیوفتاد با ذوق موهای اسب و نوازش کرد
جونگکوک : تند تر
تهیونگ : میوفتی
جونگکوک : نه نمیوفتم ، تندتر
تهیونگ : خیله خب ولی تنهایی میوفتی منم میام پس
و پشت جونگکوک روی اسب نشست ( اسب درحال جر خوردن 😂 ) ، دستاشو دو طرف بدن جونگکوک گذاشت و افسار اسب رو گرفت
با پاش لگد آرومی به شکم اسب زد و اسب حرکت کرد ، آرون سرعت رو بیشتر کرد
جونگکوک با خوشحالی خندید و باد خنک به صورتش خورد
بعد از چند دقیقه تهیونگ آروم پیاده شد و به جونگکوک هم کمک کرد پیاده بشه و از اصطبل اومدن بیرون
که یهو یکی سریع به سمت جونگکوک دوید و پرید تو بغلش
جیمین : وای بلاخره پیدات کردم
جونگکوک شوکه به جیمین نگاه کرد
جونگکوک: تو اینجا چیکار میکنی ؟!
....ادامه دارد
________________________________
یه سوپرایز دارمممممممم
یه چند پارتی خیلی خوشگل به ذهنم رسیده میخوام اونو بزارم
البته هنوز عکسشو ادیت نزدم پس قرار نیست امروز بزارمش وای خیلی گوگولیه خودم که خیلی دوسش دارم حالا شاید واقعا خوب نباشه 😂😂
- ۳.۲k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط