موهای طلاییش رو از جلوی صورتش کنار زد و به پنجره تکیه داد

موهای طلاییش رو از جلوی صورتش کنار زد و به پنجره تکیه داد. به آسمان نگاه کرد و آهی کشید
مارسل تا او را دید به کنارش رفت
ماریا همان طور که به آسمان خیره شده بود از مارسل پرسید : به نظرت بارون چه حسی داره؟!
مارسل به آسمان نگاهی انداخت و کمی بعد گفت :بارون...وقتی بارون رو میبینم
حس میکنم دیگه نیازی به گریه کردن ندارم.. اونموقع اصلا نمیدونم اشکی دارم یا نه...وقتی که زیر بارونم حس میکنم خود قبلیمم
ماریا گفت : ولی به نظر بارون حس مضخرفی داره انگار که همه ی دنیا تاریک و ترسناک شده
مارسل گفت : ولی فقط کافیه اونموقع سرت رو بالا ببری و بارون رو حس کنی کافیه با خودت بگی
نترس....بعدش رنگین کمونه...
ماریا سرش را پایین انداخت و بغض گلویش را گرفت..

چطور بود؟
‌.
.
.
{ @teakookvgg }
دیدگاه ها (۰)

_نگفتی که چه جوری باید اون آدمو پیدا کنم..؟+لازم نیست تو اون...

دوست داشتن و دوست داشته شدن نیاز ما آدماست مهربونی بزرگ ترین...

هم خوشگلـی هم شیرین... هیچ آدمـی اینطورـی... نیستـبا چشم های...

بله‌ ولی ‌سوفی، این‌ عین ‌واقعیت ‌است. ما فقط ‌در عصر ‌خودما...

خون و عسل

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³³ توی شهر قدم میزاستم و هی با خودم کلنجار میرفتم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط